صفحه‌ی اصلی | March 2009 »

بايگانی: February 2009

شنبه ۱۰ اسفند ۸۷

بازگشتِ خاتمی - ۵

(نقل از ايمايان)
نگاه سلبی یا ایجابی

یکی دیگر از دوراهی‌های ساده‌کننده و فروکاهنده‌‌ی بحث بازگشت خاتمی- مانند بسیاری از فروکاستن‌های علمی که بحثی ذوابعاد را که هر گزاره‌ی آن، آمیزه‌ای از نفی و اثبات‍ها یا قبض و بسط‌هاست به دو گزاره‌ خلاصه ‌می‌کنیم و یکی را برمی‌گزینیم به نفع یا ضدّ عقیده‌ای خاص- این است که آیا کسانی که می‌گویند خاتمی بازگردد، تنها می‌خواهند از شرّ احمدی‌نژاد راحت شوند یا اینکه برای آمدن خاتمی برنامه یا وظیفه‌ای نیز در نظر گرفته‌اند؟ پرسش‌گر به راحتی موضع سلبی را به کسانی- بخوانید ساده‌لوحانی- که از آمدن خاتمی شادمان شده‌اند نسبت می‌دهد و در اهمیّت اینکه باید دانست خاتمی را «برای چه» می‌خواهیم، داد سخن می‌دهد. این نوع برخورد کمی از تقسیم‌بندی «بد و بدتر» معنادارتر و آبرومندتر است ولی نه خیلی. در چند بند تلاش می‌کنم به این نوع نگاه بپردازم:

الف. عدم تطبیق این سخن با گفته‌های سیاسی‌های طرفدار خاتمی.

مرجع این عقیده لابد راننده‌ی تاکسی یا فلان بقّال و وبلاگ‌نویس نیست و حتماً کسی است که یا مرجع قابل اعتنایی میان اهل سیاست یا اصلاح‌طلبان است یا گفته‌ای شایع که اکثریّتی را در بر گرفته باشد ولی من از زبان طرفداران خاتمی، آنچه شنیده‌ام، از اصلاح اقتصاد و بهبود روابط با جهان خارج بوده است تا گسترش آزادی‌های فرهنگی، نقد و بازخوانی هشت ساله‌ی او هم‌اکنون در رسانه‌ها جریان دارد و این با این ادّعا که خانمی بیاید تا از شرّ احمدی‌نژاد رها شویم، دو چیز است. البتّه لزوم تدقیق در این امر و نقد بیشتر و تبیین بهتر خواسته‌ها و امکانات امری لازم است و باید مورد توجّه قرار بگیرد.   

ب. شناخت از خاتمی در دور اوّل، دوّم و سوّم.

در همان دور اوّل نیز- لااقل اهل فرهنگ- رأی به خاتمی را نفی دیگران نمی‌دانستند؛ به این دلیل ساده که خاتمی سال‌های سال وزیر بود، پس کارنامه‌ای داشت که می‌شد او را به آن- در زمینه‌ی فرهنگ- شناخت و خاتمی اگر می‌آمد، چیزی شبیه به برنامه‌های خود در زمان وزارت را در سطح فرهنگ کشور پیاده می‌کرد و این یعنی شناخت حدّاقلّی.
اگر خاتمی ِاوّل، خاتمی کتاب و دفتر بود نه عدد و رقم، دو دوره‌ی ریاست جمهوری او را دارای کارنامه‌ای در همه‌ی زمینه‌های اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی نیز کرده است. بخشی از دستاوردهای خاتمی در دو دوره‌ی گذشته‌ی ریاست جمهوری این است:
انتشار نشریّات فراوان و کاستن مقدار ممیّزی کتاب و گسترش مرزهای آزادی بیان در حیطه‌های فرهنگی از جمله تآتر و  سینما، نقد ساختار حاکمیّت و پذیرش اشتباه‌ها خصوصاً در رویداد قتل‌های زنجیره‌ای که امری بی‌سابقه در طول حیات جمهوری اسلامی بود، تدبیر بحران‌های نه روزیکباری که محافظه‌کاران برای وی درست کردند، اجرای برخی بندهای فراموش‌شده‌ی قانون اساسی مانند برگزاری انتخابات شوراها، در پیش گرفتن سیاست تنش‌زدایی و بازگشتن بسیاری از سفرای کشورهای اروپایی، سفرهای پربار و برخوردهای احترام‌امیز با جهان و کشورهای اروپایی (در قیاس با بایکوت احمدی‌نژاد و علاقه‌ی وی به کشورهای آفریقایی)، طرح شعار گفت‌وگوی تمدّن‌ها و نشان‌دادن چهره‌ای مسالمت‌جو از یک سیاستمدار ایرانی و تغییر لحن دولت و وزیر امور خارجه در برخورد با جهان که منجر به عذرخواهی بی‌سابقه‌ی مادلین آلبرایت بابت کودتای ۲۸ مرداد از ایران و کم‌شدن برخی از تحریم‌ها علیه ایران شد. تشکیل صندوق حساب ارزی برای کنترل نوسان‌های قیمت نفت و کاهش تأثیر آن بر اقتصاد کشور، اصلاح سیستم مالیاتی و تصویب و اجرای قانون سرمایه‌گذاری خارجی که به کاهش نرخ تورّم و بی‌کاری انجامید . طرح مسأله‌ی پرداخت یارانه‌ی مستقیم برای اوّلین بار، تلاش برای واردات کالاهای واسطه‌ای به جای کالاهای مصرفی، دورقمی کردن رشد ارزش افزوده‌ی بخش صنعت و معدن و تنظیم برنامه‌ی سوّم با تأکید بر خصوصی‌سازی قسمتی از دستاوردهای دولت خاتمی است.
پس حدّاقل این است که خاتمی به دنبال چیزهایی است که در دو دوره‌ی ریاست جمهوری خود به دنبال آن بوده است؛ این هم یعنی شناخت. خوب، پس ما جهل را به چه چیزی و چه کسی نسبت می‌دهیم؟ خاتمی این است که ما می‌شناسیم و البتّه اگر در پی تعریف «خاتمی جدید» هستیم می‌توانیم با برآورد شرایط زمانه و واقع‌بینی حاصل از گذشت زمان، انتظار برنامه‌های نو و کارآمدتری را داشته باشیم ولی اینکه خاتمی یعنی «فقط» نفی احمدی‌نژاد، نسبت دادن یک‌جور ساده‌انگاری به کسانی است که به وی امید بسته‌اند.

ج. آیا رویکرد سلبی به خودی خود بد است؟

به فرض محال که خاتمی، نامی ناآشنا و مجهول است که قرار است بیاید تا رئیس فعلی نباشد، مگر این بد است؟ ما رئیس جمهوری داریم که سیاست خارجی ما را دچار بحران و تنش کرده است، به اقتصاد رویکردی مهندسی دارد (یعنی کوبیدن و دوباره ساختن) نه اصلاح‌گر و هرس‌کننده (مانند دیگر پدیده‌هایی که با انسان‌هایی مختار و آزاد سروکار دارد)، از مذهب برداشتی خرافی دارد و آنرا خرج سیاست و منافع خود می‌کند، به تحلیل نخبگان- سیاسی، اقتصادی و فرهنگی- بی‌اعتناست و تک‌رو و خود محور است و بسیار ویژگی دیگر که نیازی به ذکر تک‌تک آن نیست، حالا اگر بدانیم که کسی این رویکرد را نمی‌پذیرد و شیوه‌ای دیگر دارد، آیا نفی ِاین همه نفی، به خودی خود ایجاب نیست؟ بله؛ بسیار بهتر است که کسی که می‌آید با برنامه‌ای کامل بیاید ولی من رد کردن این نقاط ضعف را به تنهایی ، نقطه‌ی قوّتی برای آن تازه‌آمده می‌دانم. اوّل این بند نوشتم «به فرض محال» چون خاتمی کارنامه‌ای هشت ساله را پشت سر دارد، می‌توانیم آنرا نقد یا نفی کنیم ، ضعیف یا قوی یا متوسّط بینگاریم ولی نمی‌توانیم آنرا «نادیده» بگیریم.  

د. چرا نتوان رویکرد سلبی واثباتی را- با نظرداشت وجوه دیگر- با هم لحاظ کرد؟

همانطور که ابتدای نوشته گفتم، گزاره‌هایی که به نحوی با انسان و جهان سروکار دارند، را نمی‌توان به «یا این یا آن» فروکاست و خلاصه کرد. نفی احمدی نژاد می‌تواند با اثبات خاتمی همراه شود یا حتّی اهداف دیگر.

به تمام آنچه گفتم تجربه‌ی دوره‌ی دوّم انتخابات گذشته را نیز می‌توان افزود که گرچه هاشمی رفسنجانی، گزینه‌ی برگزیده‌ی اصلاح‌طلبان نبود، همه از او حمایت کردند تا احمدی‌نژاد نیاید که نشد. شاید بعداً و پس از شکست، بسیاری از این حمایت پردامنه انتقاد کردند ولی من آنرا کاری درست می‌دانم . کافی است که این کابوس چهارساله را با بدترین روزهای دوره‌ی رفسنجانی مقایسه کنیم تا ببینیم که با آمدن او اگر ایران رو به جلو نمی‌رفت، لااقل پس‌رفت هم نمی‌کرد ولی حالا و با دستکاری‌های گسترده در ساختارهای اقتصادی و مدیریّتی کشور، سال‌ها زمان لازم است که این خسارت جبران شود. آنجا اگر منطق نفی نیز نتیجه می‌داد ما الآن جلوتر از این بودیم، چه رسد به حالا که نیازی به آن نیست.

چهارشنبه ۷ اسفند ۸۷

ییشفرضهایی در باره انتخابات و خاتمی

(نقل از سيبستان)
۱
.
با مطالعه شرایط اجتماعی در انتخابات های پس از انقلاب می توان گفت بجز در انتخاب بنی صدر و دور اول خاتمی مردم همیشه به گزینه هایی نظر داشته اند که در آنها درست یا نادرست توانایی حل مسائل اقتصادی را می دیده اند (انتخابهای دومین دور روسای جمهور یا ماجرای انتخاب رجایی را بر اساس دیگری باید تحلیل کرد). اقتصاد ایران شاخص آسیب هایی است که جامعه ایرانی پس از انقلاب دیده است و بیقاعدگی مدیریت سیاسی در هرج و مرج آن بخوبی بازتابیده است. هیچ کاندیدایی بدون برنامه (در همان حدی که مردم با آن رابطه برقرار کنند) برای اقتصاد موفق نخواهد بود.

۲. به نظر من این نکته در روانشناسی سیاسی مردم ایران درست است که آنها در تاریخ خود بیشتر طرفدار عدالت ظاهر شده اند تا آزادی. به زبان دیگر، صرفه اقتصادی و مساله کاهش فقر و برخوردار شدن از میزانی از رفاه و توزیع مناسب ثروت (تحت اقتصاد نفتی بخصوص) برایشان بسیار مهم است. در این موضوع البته شواهد زیادی می شود اقامه کرد مثلا از رفتار میرحسین و دولت اش تا ادعاها و گفتارهای آخرین رئیس جمهور و وعده هایش برای انتخاب شدن. اما من به آخرین نمونه خودمانی و مردمی اش اشاره می کنم آنجا که دوست نادیده ام بهرنگ در مطلبی به صراحت نوشت که اگر کسی بیاید که وضع اقتصادی او را اندکی بهبودی هم ببخشد برای او ارجح است.

  ۳. نگاهی به تاریخ اروپا می تواند موید این باشد که در دوره های سختی و رکود و تنگی معیشت کسانی به حکومت رسیده اند که باید آنها را افراطی یا دارای ایده های جاه طلبانه دانست. نمونه روشن اش آلمان هیتلری است که در یک دوران سخت اقتصادی به رهبری نازی ها رو کرد. در این دوره ها معمولا جایی برای میانه روی و اصلاح طلبی نیست. باشد هم برای مردانی که میانه رو هستند جایی نیست. اصلاح را هم از نظر عامه باید مردان بزرگ و شبه قهرمان انجام دهند. نوعی افراطیگری روح دوره است و ستوده می شود.

۴. به نظر من موقعیت خاتمی این بار برای رئیس جمهور شدن بسیار متزلزل است. او نه مرد بلندپروازی های توده پسند است (مثل احمدی نژاد یا حتی کروبی) و نه از پشتوانه یک جامعه مدنی سازمان یافته برخوردار است (تا حدودی مثل بنی صدر). او نه برنامه درستی دارد و نه مرد اقتصاد دیده می شود (مثل رفسنجانی فرضا). بدتر از همه فردی مسلوب الید ارزیابی می شود که خودش هم می گوید قدرتی ندارد و ادعایی هم ندارد. تا آنجا که من می توانم بفهمم رای دهندگان ایرانی امروز به کسانی تمایل نشان می دهند که مرد عمل و مدیریت و دارای برنامه و قدرت اجرا باشند (کسانی مثل قالیباف و کرباسچی و حتی خود احمدی نژاد) یا اینطور دیده شوند. این موضوع چگونه-دیده-شدن بسیار مهم است. به عبارت دیگر آنقدر که نحوه استنباط مردم مهم است واقعیت مهم نیست. آنها بی گمان به دنبال استنباط خود خواهند رفت تا واقعیت.

۵. با تحولاتی که امروز در راه اندازی نیروگاه بوشهر دیدیم برای من روشن است که احمدی نژاد و تیم هواداران او از تمام ظرفیت این موضوع استفاده خواهند کرد تا نشان دهند که برنامه ای را که سی سال زمین مانده بود آنها راه انداختند. آنها تلاش خواهند کرد با استفاده از همه اهرم های ممکن دست کم رای دهندگان عامه را قانع کنند که به نفع آنها و زندگی و معیشت آنها ست که به احمدی نژاد رای دهند و البته چنانکه کرده اند و دیده ایم از بذل زر و زور دریغ نخواهند کرد.

این پیشفرضها را باز هم می توان ادامه داد و مثلا به ضعف عمومی چپ در جهان و ایران اشاره کرد که درست و نادرست پایه فکری و اجتماعی اصلاح طلبی ریخته ایشان دانسته می شود اما فعلا این نقشه ای است که روی میدان سیاست ایران می توان دید. اینکه خاتمی و یاران اش چگونه خواهند توانست بخت متزلزل خود را مستحکم کنند به روشهای آنها در روزهای اینده بستگی دارد. اما اگر مجموع داشته ها و آورده های آنها همین باشد که تا امروز دیده ایم من شانسی برای خاتمی نمی بینم. امید به اینکه در دوران سخت اقتصادی مردم ایران انتخابی مانند اوباما داشته باشند نه هیتلر به نظرم چندان واقعگرایانه نیست زیرا نه جامعه مدنی کارامدی در کار است و نه از گیرایی شخصیت خاتمی سال ۷۶ چیزی باقی مانده است که سرمایه شود. اگر اوباما در اوج یک نهضت ملی در امریکا روی کار آمد ما اکنون در حضیض نهضتی به سر می بریم که خاتمی را ۱۲ سال پیش روی کار آورد.

حکايت فلسفه و اجرا

(نقل از آزادنويس)
يک بخشی از گرفتاری‌های ما با دوران خاتمی در اين بود که دولت او آميزه‌ای بود از کندروی و تندروی و از آن طرف هم خود خاتمی در بزنگاه‌ها از تعيين سرعت حرکت دولتش شانه خالی می‌کرد. برای همين هم آدم نمی‌دانست بلاخره بايد کدام طرف قضيه را به عنوان مشخصه‌ی دولت اصلاحات قبول کند.

طبيعتأ خاتمی نمی‌تواند مسئول همه‌ی آدم‌های اطرافش باشد منتها اين که دولت اصلاحات يک برنامه‌ی منظم عملياتی برای خودش نداشت باعث شد همين آدم‌هايی که قرار بود اصلاحات را در حکومت نهادينه کنند، اصلأ خودشان اصلاحات را در نطفه خفه کردند. خوب خاتمی مسئول اين گرفتاری‌ بود، يعنی مسئوليتی که او انجام نداد اين بود که می‌توانست به جای فلسفيدن زياد درباره‌ی اصلاحات به يک برنامه‌ی عملياتی پايبند باشد و دو تا کار عملی را از اول تا آخر با قدرت تمام انجام بدهد که آدم همان‌ها را بگيرد به عنوان الگوی تغييرات و دولتش را با همان‌ها بسنجد.

همين که خاتمی همچنان درگير فلسفيدن است و هنوز نسخه‌ای عملی نگذاشته وسط که بفهميم ايشان چه تفاوتی با قبل دارد مهم‌ترين نکته‌ی قضاوت درباره‌ی شرايط فعلی اوست. آدم به خودش می‌گويد در اين وانفسای بی خردی در حکومت همين که يک آدمی مشرب فلسفی‌اش مورد احترام جامعه‌ی داخلی و خارجی‌ست همان بهتر که تا می‌تواند حکمت به خورد حکومت بدهد به جای اين که با کار عملی ناقص مردم را از اين وضعی که هست سرخورده‌تر کند.

منظورم اين است که خاتمی و بسياری از علاقمندانش هنوز فکر می‌کنند مشکل جامعه در فلسفه‌ی حکومت است نه اصلاح عملی حکومت. در حالی که جمهوری اسلامی چيزی از باقی دنيا به لحاظ قانون و مقررات و فلسفه کم ندارد منتها کسی به اين قوانين و فلسفه‌ی وجودی عمل نمی‌کند يا اگر عمل می‌کند هر جايی را به ميل خودش تفسير می‌کند.

خوب واقعيتش اين است که خاتمی اصولأ آدم عملگرايی نیست که بتواند حکومت را به عمل به قوانين بنيادين خودش وادار کند و هشت سال دوره‌ی او در مجموع به نصايح الملوک گذشت تا وادار کردن حکومت به پذيرش تغيير. نصايح الملوک هم در يک شرايطی اثر دارد که ملوکش برای نصيحت شنيدن تره خرد کنند. اين که هر آدمی را که به مديريت يک جايی منصوب می‌کنند خود همان ايشان شروع می‌کند به نصیحت کردن مردم يعنی اشکال از دم و دستگاه عزل و نصب است که اول کار به مديرانش نمی‌گويد شما هم آدم هستيد و لازم است به ديگران گوش بدهيد.

تعارف بيجای ما اين است که دايره‌ی سياست را برای پز دادنش بخواهيم، يعنی پز بدهيم که رئیس جمهورمان اهل کتاب است و بلد است خيلی خوب حرف بزند. خوب ما از داشتن متفکری که خوب حرف بزند و احترام دنيا را جلب کند ضرری نمی‌بينيم اما از داشتن رئيس جمهوری که خوب حرف بزند اما کاری از او برنيايد و زير گوشش هم خرابکاری کنند و باز به احترام اين و آن حرف نزند سودی نمی‌بريم. دايره‌ی سياست يعنی عملگرايی بر اساس منافع و هر چقدر که اسم منافع در عالم فرهنگ حرف بدی‌ست در عالم سیاست حرف پسنديده‌ای‌ست.

به نظر من خاتمی سياستمدار نيست و قدرت رهبری سياسی ندارد چون به برنامه‌ی حزبی به عنوان نتيجه‌ی عمل سياسی و ابزار کار رياست جمهور پايبند نيست و در نتيجه اصلاح حکومت که عملی سياسی‌ و منطبق با برنامه‌ی يک حزب است، در دوران او به جايی نمی‌رسد.

ما ايرانی‌ها سال‌هاست که در به در به دنبال احترام هستيم و اين چيزی‌ست که جمهوری اسلامی از همه‌مان دريغ کرده، همينی که به پای حکومت نوشته‌ايم که می‌گويند ايرانی‌ها را بايد گرسنه نگه داشت. منتها احترامی که مثل ماله کشيدن روی هزار جور خرابی ديگر باشد از اين بی احترامی سی ساله‌ی جمهوری اسلامی نامحترمانه‌تر است. کرامت انسانی در حکومت جمهوری اسلامی که خاتمی حرف فلسفی‌اش را می‌زند اما در عمل پليس با مشت و لگد زدن به مردم اجرايش می‌کند بيشتر می‌ارزد که همين احمدی نژاد در رأس دم و دستگاه دولت باشد که لااقل آدم بداند خرابی حکومت تا کجاست.

سه شنبه ۶ اسفند ۸۷

خاتمی یا احمدی نژاد، مسئله این نیست، وسوسه این است.

(نقل از وبلاگ زنانه‌ها)
باز خاتمی به میدان برگشت. و تب جدیدی در وبلاگشهر افتاد. تب اینکه : بااینکه ـ میدانیم ـ فرق ـ چندانی ـ ندارد ـ ولی باز هم ـ سگ زرد ـ بهتر از ـ شغال ـ است.

وبلاگشهر آینه ای بر جامعه ی ماست و آنچه در جامعه اتفاق می افتد گاه به شکل آگراندیسمان شده در وبلاگشهر منعکس میشود.
امروز وبلاگ زیتون را میخواندم و دیدم که شروع کرده است شرط و شروط گذاشتن برای رای دادن به خاتمی.

به خودم گفتم (و برایش در کامنت ها هم نوشتم ) که معنی این شرط و شروط ها چیست ؟ چه ضمانتی بر اجرای این شرطها در بعد از انتخاب شدن وجود دارد وقتی که دیدیم که خاتمی در دوره های قبلی به قول های خودش هم وفا نکرد.
واقعیت این است که انتخاب احمدی نژاد نشان  مایوس شدن مردم از قول های تو خالی اصلاحطلبان بود و نه عشق مردم به جمال بی نظیر حاجی محمود.

خوب وقتی که اینها قول های خودشان را آب زرشک میپندارند ، به شرط و شروطهایی که با وبلاگنویسان بسته اند وفا میکنند ؟ یعنی اینقدر خنگولک هستیم ؟

مگر ندیدیم که در دوره ی قبل خاتمی قبل از انتخاب قول داد که زنی در کابینه داشته باشد و بعد از انتخاب تنها  انگشتی را بالا گرفت و به رای دهندگان حواله کرد که :  زن در کابینه ؟ خیال کردید اینجا سوئد است ؟ 
قولهای دیگر خودش را عمل کرد که برایش شرط میگذاریم و انتظار داریم عمل کند ؟ 

اما ما به چه سلاحی در مقابل خاتمی مسلح هستیم ؟ آلترناتیومان چیست ؟ تهدیدش میکنیم که  به این شرط بهت رای میدهیم وگرنه میرویم و به آبراهام لینکلن رای میدهیم ؟

فکر میکنید خود خاتمی و اصلاح طلبان نمیدانند که آلترناتیوی در اختیار این مردم نیست ؟
فکر میکنید دانستن این مسئله موجب میشود که دلشان به حال مردم بسوزد و به شرط و شروط ها عمل کنند ؟
در ایران که این فرهنک رایج است که  هر بقالی فکر میکند رئیس جمهور است و مردم همه نوکر پدر  او هستند و باید یک ساعت مجیزش را بگویند تا یک قوطی تاید در اختیارشان بگذارد  ، خیال میکنید یک نفر که به رئیس جمهوری انتخاب میشود هرگز به مخیله اش خطور میکند که این اوست که خدمتگذار مردم است و نه بر عکس ؟ و این اوست که قرار است برای منافع مردم کار کند و نه مردم برای او ؟ 

بیاییم و واقعیات را نگاه کنیم :

خاتمی مدافع تمامیت جمهوری اسلامی است. نه مایل به سرنگونی این رژیم است و نه مخالف ولایت فقیه . وقتی به خاتمی رای میدهیم به یکی از همین رژیم جمهوری اسلامی رای میدهیم و نه به فردی که نیازهای مردم را در اولیت  قرار میدهد.
خاتمی یک دمکرات و یک آزادیخواه نیست، نه به آزادی های فردی معتقد است و نه به آزادی های اجتماعی . اگر غیر از این فکر کنیم کلاهمان پس معرکه است.
دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار.
دانشجویان یکی یکی و دو تا دوتا از طبقه ی سوم روی آسفالت خیابان ارشاد میشدند و نه اینکه کرور کرور  با لگد به پشت ماشین ها انداخته شوند و کسی هم از احوالشان خبری نداشته باشد.
زنان یکی یکی و دو تا دوتا دستگیر میشدند و نه 20 تا 20 تا .
زنان اکتیویست  حکم میگرفتند ولی اجرا نمیشد. نه به این دلیل که به حقوق زنان احترام میگذاشتند ، نه. احتمالا به این دلیل که ایشان را ضعیفه میدانستند و فکر میکردند که زندان جای مردان است.
زندانیان اعتصاب غذا میکردند و تا پای مرگ هم میرفتند  ولی چندان مجبور به خود کشی نمیشدند. 
روزنامه ها یکی یکی بسته میشدند و نه چند تا چند تا.  

پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد  بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟ 
جمهوری اسلامی به هیچ نوع آزادی ای اعتقاد ندارد ، من و تو که میگوییم مدافع آزادی های فردی هستیم ، آزادی رای دادن را نیز به رسمیت بشناسیم و از مردم نخواهیم هزار تا آسمان و ریسمان ببافند تا بتوانند عمل خود را توجیه کنند.
احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟
مثلا دفعه ی دیگر که میخواهید بروید دیدن مامان اینا میان رفتن به خانه ی عمه جان و دیدار خاله خانم اینا یک دو ساعت بیکاریتان را با یک عمل انقلابی تعویض رژیم پر میکنید و بعد شام را در خانه ی خاله خانم صرف میکنید ؟

حقیقت این است که ایران کشوری در دنیای موجود است و حق مردم اوست که در شرایطی که مناسب انسان قرن 21 است زندگی کند و از حقوق انسان قرن 21 برخوردار باشد و کسی به او امر و نهی نکند و کسی حق نداشته باشد به حریم خصوصی ـ و حتی عمومی او ـ دست درازی کند. حقیقت این است که انسان ایرانی نباید فرقی با انسان اروپایی داشته باشد و حقوقش و انسانیتش نباید هر روز و هر ساعت زیر پای گذاشته شود . حقیقت این است که حق انسان ایرانی بیش از آن است که انتخابش به خاتمی و احمدی نژاد خلاصه شود.  
 ولی واقعیت چیزی غیر از حقیقت است، واقعیت  همین است که هست . این که رژیم موجود در ایران رژیم جمهوری اسلامی است و هر قدر هم که ما بر سر در وبلاگهایمان بنویسیم " کار اینا تمامه " و " اینها رفتنی هستند "  اینها باورشان نمیشود و چمدانهایشان را نمی بندند.

بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

حالا هی بنشینیم و در وبلاگهایمان بنویسیم که انقلاب در راه است و با رای دادن به خاتمی سوپاپ اطمینانی بر دیگ بخاری میگذاریم که اگر نباشد میترکد ؟ بابا  خبری نیست.

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم ا بر سر همین دو است. پس نه خودمان  و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.

تمام کسانی که رای میدهند هم خاتمی را تجربه کرده اند ، حافظه ی تاریخی و جغرافیایی و علوم طبیعی شان هم بهتر از من و شما کار میکند و عقلشان هم پاره سنگ بر نمیدارد و مریض و دیوانه هم نیستند و احتیاج به ارشاد های انقلابی من و شما هم ندارند و میدانند که دوران خاتمی ، قدری کمتر از دوران  احمدی نژاد بد بود ولی بزاعت ایشان بیش از این نیست ، بیش از این حق ندارند. شما اگر دارید بروید و کارستان کنید. ایشان نمیتوانند

می‌شود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما با شرط‌ُها و شروط‌ِها

(نقل از وبلاگ زيتون)
رفتارهای متفاوتی می‌توانیم در مقابل انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال آینده پیش بگیریم.
می‌توان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمی‌خورد.
می‌توانیم مخلصانه و چشم بسته به یکی‌شان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدی‌نژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامه‌ام است . فردا می‌خواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمی‌خواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانی‌ام بخورد.

اما...
می‌شود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاح‌طلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرط‌ها و شروط‌ها...
برای احمدی‌نژادها که نمی‌شود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاح‌طلب‌ها که این‌روزها داعیه‌ی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند می‌شود.
شرط‌هایی منطقی که ما تعیین می‌کنیم و اگر قول بدهند که از آن‌ها عدول نمی‌کنند می‌شود روی رأی دادن به آن‌ها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشته‌ها را بخوانند، (فکر می‌کنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عده‌ای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمی‌چی‌ها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...

چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی می‌کُشتند یک‌باره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستی‌ها دادند.
آیا می‌شود دوباره به آن‌ها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعه‌ی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشته‌ایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد می‌گذاریم از این مملکت می‌رویم. به یک جای بهتر، آزادتر...

من هرگز به کسی نمی‌گویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط می‌پرسم. با وجودی که می‌دانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام‌ اند و مثل بقیه روحانی‌ها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانی‌های دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آن‌ها دلتان بیاید به یکی از آن‌ها رأی بدهید؟

راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بی‌علاقه‌گی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.

اول- پارتی بازی
جریان اصلاح‌طلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فک‌وفامیل و مجیز‌گویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آن‌ها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مال‌اندوزی نماینده اصلاح‌طلب بهتر به نظر می‌رسید اما نماینده‌ی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش می‌کرد و البته ساز راست هشت‌گاه خودش را می نواخت. نمونه‌اش خانم آجرلو و پسرخاله‌اش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.

2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش می‌کنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود می‌کنند. به مردم بی‌اعتنا هستند.

3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت می‌ترسند. بنابراین منفعل عمل می‌کنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.

4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاح‌طلب داعیه‌ی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاس‌هایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش می‌دهند اما به نظر می‌آید این تاکتیکی‌ست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونه‌اش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشته‌ی دانشگاهی‌اش محیط زیست نبود) نمونه‌ی بارزتر و جدیدترش نوشته‌ی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاح‌طلب‌ها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت می‌شوند، زن نصف مرد حساب می‌شود، زن نصف مرد ارث می‌برد، زن باید بنشیند خانه‌داری‌اش را بکند آیا می‌توان انتظار داشت زنان به آن‌ها رأی بدهند؟

5- چاپلوسی
مرتب می‌گویند به همه عقاید و مذاهب احترام می‌گذاریم و در محفل‌های شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال می‌برند اما در سخن‌رانی‌های علنی مرتب روی واجب‌الوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامی‌بودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه می‌کنند.


6- نداشتن نماینده‌ی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول این‌ها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست‌ و... اختصاص داده‌اند اما از نظر اصلاح‌طلب‌ها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال می‌رود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاح‌طلب‌ها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را می‌رانیم.

7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای می‌دهید، نمی‌دهید، با شرط و شروط، بی‌شرط و شروط...
آیا خاتمی می‌تواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگ‌مردان و آقازاده‌ها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...

ز خاتمی که دمی گم شود ...

غلامحسین کرباسچی دبیرکل حزب کارگزاران در کنگره دانشجویان حزب موتلفه از تفال به دیوان حافظ قبل از شرکت در نشست خبرداد: به گزارش فارس  وی که به عنوان اولین سخنران بخش دوم برنامه دیروز به جایگاه دعوت شد در ابتدا عنوان کرد، که برای حضوردر مراسم امروز و اینکه از چه نکته‌ای سخن بگوید طبق این سنتی که در بین روشنفکران که گاهی درعرصه سیاست نیز به فال حافظ متوسل می‌شوند، تفال به حافظ زدند و چنین آمد:

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد/ ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل / به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان/ غلام همت سروم که این قدم دارد
به سر غیب کس آگاه نیست قصه نخوان/ کدام محرم دل ره دراین حرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست / که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

خبر آن لاین

خاتمی و آفت کلی‌گويی

(نقل از وبلاگ جمهور)
یکی از مهمترین انتقاداتی که از سید محمد خاتمی صورت می گیرد، کلی گویی او در عرصه طرح خواستها و هدف هاست. خاتمی همیشه خود را ملزم به دموکراسی و آزادی دانسته که البته آرا هم مقید به چهارچوب انقلاب و آرای امام نموده است.
اما بنظر می رسد حداقل در هشت سال اصلاحات حتی این آزادی و دموکراسی مقید نیز برآورده نشده و به علت عینی نبودن این خواسته ها نمی توان میزان موفقیت و یا عدم توفیق دولت اصلاحات را در این زمینه بررسی نمود.
شاید به همین علت است که نیروهای تحول خواه از کاندیداهای اصلاح طلب می خواهند به جای کلی گویی ، برنامه ای عملیاتی ارائه نمایند و مشخص کنند در زمینه های مختلف چه اهداف و چه چشم اندازهایی را در نظر دارند.
به عنوان مثال کاندیداهای اصلاح طلب می توانند در زمینه اقتصادی وعده کاهش دو درصدی بیکاری و یا چند درصدی تورم را بدهند و تحقق این وعده ها قابل بررسی است. بنظر می رسد در زمینه ی آزادی های سیاسی و فرهنگی نیز باید به همین صورت عمل گردد.
خاتمی و کروبی می توانند مشخص اعلام کنند که در زمینه بهبود حقوق بشر، حقوق اقوام و پیروان دیگر ادیان و مذاهب ، حقوق زنان و اصلاح قوانین تبعیض آمیز و تحدید کننده حقوق مدنی شهروندان چه برنامه ای دارند.
آیا معتقد به تغییر قانون مطبوعات و انتخابات برای حذف موارد تحدید کننده و نظارت های استصوابی هستند؟ آیا بریا برابر قضایی همه شهروندان ایران فارغ از دین آنها تلاش خواهند کرد و برنامه ای دارند؟ آیا حق زنان را برای تغییر قوانین تبعیض آمیز به رسمیت می شناسند؟
فعالان اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی می توانند مواردی را بر اساس اهمیت و اولویت تهیه کنند و از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری بخواهند که نظرشان را در مورد نمایندگی این خواستها اعلام کنند. حتی اگر این خواستها تحقق نیابد اما طرحشان از طرف اصلاح طلبان شرایط را برای پیگیری آنها بهبود خواهد بخشید.

آقای خاتمی با دغدغه، کشور به سامان نمی شود

(نقل از بر ساحل سلامت)

یکی از ویژگی های احمدی نژاد استفاده از تمام ظرفیت ریاست جمهوری بود. شاید تاییدات و عدم دست اندازی در مقایسه با ریاست جمهوری پیشین مهمترین عامل این ظرفیت سازی ها بوده باشد. اما ماجرا این است که نشان داده که کارهایی را می شود انجام داد.اما متاسفانه یکی از باورداشته  های غلط اصلاح طلبانه و حتی موجود در گفتمان خاتمی تکیه بر این ناتوانی هاست. خاتمی اصرار دارد که روش تبلیغی اش این باشد که به مردم و دیگران بباوراند که قطاری از ریل خارج شده و ادامه مسیرش بسیار نامعلوم است. ممکن است با این اوضاع  در اینده ای نزدیک نه از دین بماند، نه از اخلاق و نه از ایران. حال تمام وظیفه، بازگرداندن قطار به این ریل است. خاتمی باور کرده است که اگر کاری قرار است انجام شود بعد از این است که بحران خروج از ریل را از سر بگذرانیم.

puzzle_lock

از سوی دیگر بخشی از اصلاح طلبان و در راس آنها جناب آقای خاتمی اعتقاد دارد که برنامه در داخل کشور توسط جمعی کارشناسی می شود، آمارگیری می شود، رهبری تایید می کند و آن را ابلاغ می کند. این ابلاغ شده هاست که باید به انجام برسد. اقای خاتمی نقش رییس جمهور را در امور برنامه ده تا پانزده درصد می داند ودادن کتابچه ای مدون و برنامه وار را تنها ایجاد کننده توقع می داند و بی فایده.  او از یک platform اصلاح طلبی یاد می کند.

اقای خاتمی نگران شده است. نگران برداشت هایی که از تفکرش می شود. نگران این است که او را در مقابل انقلاب و دین و ارزش ها بدانند. اعتقاد دارد که جامعه مدنی همانی است که در مدینه النبی بوده ست. تلفیقی از اخلاق سنت مدارانه شرقی با دموکراسی غربی را می خواهد و دیکتاتوری و بی اخلاقی را نمی پسندد.

اما  در جواب، درست است که بحران است و ادامه این روند پیامدهای ناخوشایندی برای مملکت وجود دارد. درست است که قطار از ریل خارج شده است. بازگرداندن به ریل برنامه می خواهد. حالا شما اسمش را هرچه خواستی بگذار. اینگونه نیست که با رفتن یکی و آمدن دیگری همه چیز به روی ریل بازگردد. درست است که خودش اذعان می کند اگر ظهور هم اتفاق بیافتد بازهم ما سال اینده افزایش تورم داریم. درست است که اعتقاد دارد که برخی اعمال انجام شده  و خرابی های به بار آمده در این چهار سال اثراتی بلند مدت دارد. اما مسئله اینجاست که حالا چگونه می توان برای این قطار تنها با تغییر راننده آن آرزوی بازگشت به ریل را کرد؟  باید استراتژی داشت برای این حرکت.

آقای خاتمی باید بپذیرد که عده زیادی برنامه او را می خواهند، حتی اگر با شاخصه های هویتی او در هشت سال گذشته آشنا باشند. اتفاقا برای این باید برنامه داشت که نشان دهد تفاوت هایی با آن هشت سال بوجود آمده و رییس جمهور دیگر نقش تدارکاتچی ندارد. برنامه یا پلتفرم و یا هر عنوان دیگری که نام می گذارندش، باید رئوس چشم اندازها، اهداف و استراتژی ها برای رسیدن به مهمترین خواسته های اصلاح طلبانه باشد. اگر این مهمترین خواسته ها را ندانیم و مدون نکنیم، قرار است مر دم به چه چیزی رای بدهند؟

اقای خاتمی به درستی نگران است. نگران تندروی ها، نگران عبور کردن ها. خاتمی باید نگران باشد و اصول خود را مطرح کند. خواه اصلاح طلبان بپذیرند و خواه نپذیرند. اما باید آنچه قرار است خط قرمز خاتمی باشد مشخص شود. خاتمی باید معلوم کند که اگر قرار است کوتاه بیاید تا تنش نشود، در کجاهاست. اینها را باید اعلام علنی کنند تا تکلیفمان با او روشن شود. حتی اگر به او رای می دهیم بدانیم که به چه طرز تفکری رای داده ایم. بدانیم که از خاتمی باید چه بخواهیم. حداقلش این است که در چارچوب توانایی ها و ادعاهایش از او می خواهیم. آقای خاتمی رایش را باید از توده بگیرد. باید به مبانی اشاره کند. باید از گذشته درس بگیرد ، اما عناصر اصلی اصلاح را در جامعه فراموش نکند. نباید فراموش کند دموکراسی را. نباید فراموش کند شفافیت و آزاد سازی اطلاعاتی را. خاتمی نباید درباره معیشت مردم دچار فراموشی شود. خاتمی باید فضای روزمره وبی تفاوت جامعه ایرانی را بشناسد. خاتمی باید که ذره ای از اطرافیانش ایده بگیرد و نقدهایشان را بپذیرد. وقتی تمام جماعت اطرافیانش نقد چیزی را برایش می کنند ، نباید به جد در انجام دادن آن اصرار کند.

خاتمی باید مخاطبینش و پایگاهش را مشخص کند. درست است روشنفکران به تازگی کم تاثیرند و کم تعداد. اما نباید فراموششان کرد که مایه اعتلای فرهنگی جامعه ای می توانند باشند. اما نکته جالب اینجاست که گویی این چهار سال بجای پیدایش گفتمان جدید و استراتژی های جدیدتر در میان اصلاح طلبان، بیشتر گرته برداری از ادبیات و روش جناح رقیب به دست امده است. از بین رفتن و کمرنگ شدن هویت های اصلاح طلبانه، بجای بومی و واقعی کردن آنها، حذف روشنفکران و نخبگان از عرصه عمل سیاسی، واگذار کردن تمام برنامه ها به نهادهای بالاتر و … . به نظر می رسد خاتمی تنها گوشه چشمش به رایی است که قرار است جمع شود. نگاه بلند مدت تری می خواهد راضی کردن نخبگان و روشنفکران و همراه کردن آنان.

خلاصه اینکه فعلا گویا خاتمی تنها دغدغه دارد و نه استراتژی . باید  که بسیار تلاش کرد که برنامه هایی در راستای قانون و برنامه های پیشین داشت. قرار نیست شق القمری هم اتفاق بیافند.

کدام ما؟

(نقل از وبلاگ مرثیه سال‌های پاييز)
انتخابات پیش رو در دنیای وب بازتاب بیشتری نسبت به دنیای واقعی داشته است. همه جا بازار گفتگو و اظهار نظر داغ شده و این چیزی است که آدم را به وجد می‌آورد. من مشتاقانه اظهار نظرهای مختلف را دنبال می‌کنم.

من درباره‌ی دو یادداشت نوشته شده درباره‌ی انتخابات پیش رو حرف می‌زنم. اولی نوشته‌ی ابراهیم نبوی است با عنوان «ما بی‌شماریم» و دومی یادداشت امید حسینی به اسم «آقای نبوی! ما هم بی‌شماریم» که در پاسخ به آن اولی نگاشته شده است.

هر دو نویسنده از چیزی به اسم ما حرف می‌زنند. ابراهیم نبوی می‌گوید: «ما می‌خواهیم که احمدی نژاد برود و چنان می‌کنیم که برود و ما می‌خواهیم خاتمی بیاید و چنان می‌کنیم که بیاید».

چند سطر بعد او در توصیف «ما» می‌گوید:

«ما گروهی بیشماریم، ما آن هایی هستیم که اصلاحات را به حکومت تحمیل کردیم، و وقتی تردید کردیم و سست شدیم، دولت و قدرت را از دست مان درآوردند. ما دولت را می‌خواهیم چون دولت حق ملت است و ما ملتیم».

این تعریف نبوی از ملت وحشتناک است و واقعن تفاوتی در اساس با تعریف دشمنان تفکر ایشان ندارد. به هر حال این‌ گروه هر چه هم بی‌شمار، همه را که شامل نمی‌شود. مای مورد نظر در واقع خود نویسنده و اطرافیانش است که به همه‌ی افراد جامعه تعمیم داده می‌شود.

از آن‌سو امید حسینی هم از نبوی می‌پرسد:

«این ما چرا شما را نمی‌شناسد؟ چرا حرف شما را نمی‌فهمد؟ چرا هرگز با شما احساس قرابت نمی‌کند؟ چرا چهار سال پیش روزنامه و شبنامه شما را ندید و نخواند و پاره کرد؟ چرا وقتی همه جا داد زدید که آزادی در خطر است، ما نگران آزادی‌اش نبود؟! تا حالا فکر کردی؟ چرا هیچ جا ما هم‌تیپ، هم‌رده، هم‌کلاس، هم‌طبقه، هم‌فکر، هم‌شکل و هم‌راه «شما» نیست؟ چرا ما، «شما» را در نانوایی نمی‌بیند؟ چرا در خیابان، در کوچه، در بازار، در مسجد «شما» را نمی‌بیند؟»

این جمله‌ها که دیگر شاهکار است. یعنی چه که «چرا ما شما را در نانوایی نمی‌بیند؟» ما کیست؟ مای مورد نظر در واقع خود نویسنده و اطرافیانش است که به همه‌ی افراد جامعه تعمیم داده می‌شود.

واضح است که مدلول دال ما در یادداشت هر دو نویسنده، فقط کسانی هستند که نویسنده با آن‌ها قرابت فکری احساس می‌کند. در این‌جا مغالطه‌ای وجود دارد. ما در این دو نوشته حکایت از جمعی خاص دارد (هرچقدر هم که این جمع بی‌شمار باشد) یعنی به همه‌ی اعضای یک جامعه نمی‌تواند اشاره داشته باشد؛ اما از سوی هر دو نویسنده به همه اطلاق می‌شود.

گزاره‌هایی از این دست که « ما (مردم ایران) طرفدار احمدی‌نژادیم» یا « ما (مردم ایران) خاتمی را می‌خواهیم» جز معنای ظاهری، حاوی معنای مکتومی نیز هستند: این گزاره‌ها نشان می‌دهد ذهنیت هر دو طرف ذهنیتی تمامیت‌خواه و انحصارگر است. چرا که هر دو، آن‌دسته از اعضای جامعه که احمدی‌نژاد (در گزاره‌ی اول) یا خاتمی (در گزاره‌ی دوم) را نمی‌خواهند اصولن از دایره‌ی ما (مردم ایران) کنار می‌گذارند و به حاشیه می‌رانند. این به معنای عدم به رسمیت شناختن حقوق دیگرانی است که از ما نیستند.

حرف زدن از مفاهیمی مثل ما و ملت در حالی که بخواهیم صفات واحدی را به آن‌ها متصف کنیم همیشه متضمن نوعی مغالطه است. ویژگی‌های اعضای یک جامعه (از جمله جامعه‌ی ایران) قابل تقلیل به ویژگی‌های یک فرد یا گروه خاص نیستند. عبارت «مردم این‌گونه می‌خواهند» یا «نظر مردم این است» معمولن از زبان سیاست‌مداران شنیده می‌شود. عمومن معنای مردم در این عبارات برمی‌گردد به مفهوم مدرنِ nation که ما ملت ترجمه‌اش می‌کنیم. ملت بار سیاسی دارد. ملت از آن دسته مفاهیمی است که در دوران ما تبدیل به نوعی «اسطوره» شده است. ملت مفهومی مه‌آلود و تهی از واقعیت است که به ناحق به همگان اطلاق می‌شود و در سایه‌ی آن هرگونه عملی علیه فرد مجاز تلقی می‌شود.

از قضا یکی از مشکلات اساسی حکومت در ایران نیز همین است. حکومت همه را در چهارچوب از پیش تعیین شده‌ی خود از «ملت» طبقه‌بندی می‌کند. آن‌ها که با معیارهای مشخص حکومت از ملت تطبیق نکنند اصولن به رسمیت شناخته نمی‌شوند و به حاشیه می‌رانندشان. به نظر می‌رسد خود آقای نبوی هم از جمله‌ی این حاشیه‌نشین‌ها باشد. اما مسئله واقعن این نیست که آن‌ها که امروز حاشیه‌‌اند تبدیل به متن شوند و خود دیگران را به حاشیه برانند. مسئله این است که حق هر آن که در این بوم می‌زید به رسمیت بشناسیم؛ چه مثل ما فکر کند چه مخالف ما باشد.

دوشنبه ۵ اسفند ۸۷

بازگشت خاتمی- ۴: اعتماد ملّی

اعتماد ملّی

آنچه خاتمی را خاتمی کرد، اعتماد ملّی مردم به وی بود. اصلاح‌طلبی بیش از آنچه اثبات چیزی باشد، نقد و نفی تک‌صدایی در جامعه‌ی ما بود. طلیعه‌ی دوران نو، نمادی یافت به نام سیّدمحمّد خاتمی و این امر برنامه‌ریزی‌شده نبود؛ چیزی مانند «امام»شدن ِسیّد روح‌الله خمینی که گرچه با پیشنهاد حسن فریدون روحانی بود ولی بلافاصله اقبال عام یافت. مردم در چهره‌ی این سیّد آرام و لبخند به لب، امید به آینده را می‌دیدند و همین اعتماد هشت سال ادامه یافت در حالیکه برای هیچ‌یک از اصلاح‌طلبان این ثبات و ماندگاری باقی نماند و هر کدام اوج و حضیضی را تجربه کردند ولی برای خاتمی علیرغم کوتاه‌آمدن‌ها و تزلزل‌ها و اشتباه‌هایش، این اعتماد باقی ماند.

دور گذشته‌ی انتخابات ریاست جمهوری، امتحان بسیار بدی برای اصلاح‌طلبان بود؛ آنان فکر می‌کردند که سفره‌ای پهن شده است و برای برچیدن لقمه‌ها تلاش کردند یکدیگر را کنار بزنند. نبود تفکّر حزبی به کنار، یک‌دست نبودن و عدم اتّحاد همان چیزی بود که محافظه‌کاران می‌جستند و با شکستن رأی اصلاح‌طلبان آنرا یافتند و به مقصود رسیدند. به آن سالها برگردید؛ چه کسی احتمال می‌داد نامزد ناشناخته‌ای چون محمود احمدی‌نژاد همه را – با شیوه‌های نوین امداد از بالا و پایین-  پشت سر بگذارد؟ آینده، چیزی جدای از امروز و گذشته نیست، امروز باید دوباره از خود بپرسیم که چرا- هاشمی و مهرعلیزاده به کنار- معین و کرّوبی همزمان به میدان آمدند؟ یا درست‌تر، کرّوبی چرا خلاف اجماع اکثریّت اصلاح‌طلبان نامزد شد؟

بررسی منش  و رفتار سیاسی کرّوبی هم امروز بی‌فایده نیست. وقتی کسی از پُستی استعفا می‌دهد ، بازگشت او به آن پست معقول نیست و برای همین نیز، نامزدشدن ِنمایندگانی که آن معرکه‌ی استعفا را راه انداختند، بی‌معنا بود؛ چون چیزی عوض نشده بود تا بازآمدن آنها را توجیه کند. همین امر را درباره‌ی کرّوبی می‌توان گفت که پس از قهر احساسی از تمام مناصب از جمله عضویّت در مجمع تشخیص مصلحت نظام، بازگشت به قدرت چه معنایی دارد؟ او می‌پنداشت که ریاست جمهوری حقّ وی بوده که آنرا از او دریغ کرده‌اند و گزینه‌ی خروج از قدرت را برای ایفای نقش منتقد برگزید که راه درستی را نرفت چون در نظامی مانند ایران ، عضویّت در جایی مثل مجمع تشخیص مصلحت، گونه‌ای ایمنی در برابر تهدید‌های برخی قدرتمداران نیز به شمار می‌آید. اکنون باید از کرّوبی پرسید که کسی که از حاکمیّت خارج شد، چرا باید برای تصاحب پست ریاست جمهوری دورخیز کند و چه چیز زمان حاضر با سه چهارسال پیش فرق کرده که بازگشت وی را توجیه می‌کند و اساساً بازگشت یک نامزد شکست‌خورده به میدان رقابت در عرف سیاسی جهان چقدر پذیرفتنی است؟

کرّوبی در گفت‌وگو با عبّاس عبدی (شماره‌ی ۶۹ شهروند امروز) گفت که اگر بین اصلاح‌طلبان نامزد مناسب‌تری بیاید کنار می‌کشد. من نیز فکر می‌کردم وی تسلیم برخی اطرافیان خود نخواهد شد و به موقع کنار می‌رود ولی جای سؤال هست که طرح این موضوع که «باید از میان میرحسین موسوی و کرّوبی و خاتمی بهترین گزینه را برگزید» تا چه بی‌طرفانه است؟ می‌توان پرسید که کرّوبی جز عضویّت در مجمع روحانیون مبارز و هم‌راهی با خاتمی چه تصمیم اصلاح‌طلبانه‌ای گرفته است و در این سه سال که به قصد نقد قدرت از آن فاصله گرفت، در مقابل چه اقدام اشتباه دولت یا بی‌عدالتی دستگاه قضا، سخنی گفت یا موضع گرفت تا هم‌اکنون بتوان او را «اصلاح‌طلب» نامید؟ موسوی تیزهوش‌تر از آن است که به دام دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه بیفتد و کرّوبی نیز در وفاکردن یا نکردن به قولی که در مصاحبه با عبدی داد، مختار است ولی از دید من هنوز که هنوز است، روحیّه‌ی خودمحوری و تک‌روی در میان اصلاح طلبان وجود دارد و آنچه ما را به رهایی از وضع موجود امیدوار کرده، وجود شخص خاتمی است و گرنه باز مثل دوره‌ی گذشته، همان معرکه به پا می‌شد. کرّوبی لطف کرده و- اینجا- اجازه داده است که خاتمی به نفع وی کنار نکشد! این گفته نشان می‌دهد که وی از واقعیّات جامعه و وزن سیاسی – اجتماعی خود آگاهی کافی را ندارد.

انگیزه‌ی این ایما، نوشته‌ی حسین سلیمی در نقد و اعتراض به رویّه‌ی روزنامه‌ی اعتماد ملّی در نقد نابهنگام و یک‌سویه‌ی خاتمی و مطرح کردن کرّوبی در کنار اوست. این نوشته پاسخی از سوی مدیرمسؤول یافت و فردای آن با جواب دیگری از سوی کامبیز نوروزی روبه رو شد با نام «کشتی را سوراخ نکنید» که خود گویای جهت‌گیری نوشته است. محمّد قوچانی هم به اعتماد ملّی رفته است که به یاد داریم شیوه‌ی اداره‌ی شهروند امروز و گوشه و کنایه‌های آن نشریّه به خاتمی را که منجر به نوشتن نامه‌ی محسن آرمین به وی شد که جوابی هم دریافت کرد. آنجا قوچانی دلیل آن روش را با ردیف‌کردن نام‌های کسانی که- به زعم وی- دیگر همراه خاتمی نیستد برشمرد که به آن در نوشته‌ی جداگانه‌ای خواهم پرداخت. نقد خاتمی به جای خود ولی رقیب‌تراشی برای وی، از میان کسانی که به هیچ وجه دارای محبوبیّت او- چه میان مردم و چه نخبگان- نیستند، جای سؤال دارد. پراکندگی و تکروی در دوره‌ی گذشته اگر توجیهی داشت- که ندارد- ولی حالا معنایی جز قدرت‌طلبی و خودمحوری ندارد. کاستی‌های دوران خاتمی را نباید نفی کرد ولی چه کسی می‌تواند بهتر و کاراتر از او باشد و در ضمن، اقبال عام به وی در حدّی باشد که امدادهای- نه چندان- غیبی را بی‌اثر کند؟

پ. ن: عبّاس عبدی، نقد را با نفی اشتباه گرفته است و در این نوشته (چماقی که زرکوب شده است)، به کنایه گفته است که اصلاح‌طلبان نباید از نقد بهراسند؛ طبعاً هیچ‌کس نباید جلو نقد را بگیرد ولی نقد چیزی است و وقت ناشناسی و بمباران مواضع خودی چیز دیگر. در نقد کرّوبی نیز می‌توان نوشت و بسیار هم نوشت( به یاد بیاوریم اجرای حکم حکومتی و جلوگیری از واکنش نمایندگان به بستن فلّه‌ای مطبوعات را، آن زمان ریش‌سفیدی و توان چانه‌زنی او کجا بود؟) ولی حتّی همین را هم امروز من بهانه‌جویی برای کنارزدن رقیب و نادرست می‌دانم. درباره‌ی عبّاس عبدی- در ضمن بررسی نامه‌ی آرمین و پاسخ قوچانی- حرفهایی دارم که خواهم نوشت.
(+)

یکشنبه ۴ اسفند ۸۷

با خاتمی نقش کهنه را براندازیم یا طرحی نو در اندازیم

یکی از مهم‌ترین استدلال‌های طرفداران نامزدی خاتمی این است که تنها او می‌تواند بازی را با اختلاف غیر قابل جرزدن و انکار کردن از رقیب دولتمندش (احمدی نژاد) ببرد. این دلیل درخور توجه است، اما به اصطلاح سلبی است. به عبارت روشن و بی‌پرده آنان می‌گویند چون می‌خواهیم حتما بازی را ببریم و احمدی‌نژاد را برکنار کنیم، خاتمی را به میدان می‌فرستیم. و این یعنی فقط خاتمی از عهده برنده شدن در انتخابات بر می‌آید حالا برای بعدش خدا بزرگ است. به‌نظرم این نگاه به خاتمی مهره کردن اوست در بازی سیاست. خاتمی بدینسان آلت به‌دست آوردن قدرت است. می‌توان حدس زد که در دل این طایفه چه می‌گذرد. خاتمی نزد آنان همان کسی است که «اسباب جمع دارد و کاری نمی‌کند». باید او را هل داد. به گوشش خواند. شیرش کرد که بایستد و هر وقت هم اوضاع آماده باشد باید از او عبور کرد. آنان ترجیح می‌دهند پیش از انتخابات نه تنها نقد و پرسشی از خاتمی نکنند بلکه هر چقدر بتوانند دلیل بر ضرورت آمدنش اقامه کنند و با سوگند و قسم بر حمایتش تأکید نمایند. در این فضا نه تنها از نقد خبری نیست بلکه برای آنکه تردید بر سید اصلاحات غلبه نکند اظهار پشیمانی از تندروی‌های گذشته هم ضروری است.

ادامه‌ی «با خاتمی نقش کهنه را براندازیم یا طرحی نو در اندازیم»

شنبه ۳ اسفند ۸۷

ادامه‌ی حياتِ چرخه‌ی خشونت

زمانی که صفحه‌ی خاتمی‌ نامه را گشودم، آن‌چه در درجه‌ی اول‌ام به نظرم می‌آمد اين بود که اين صفحه بتواند «در اين مقامِ مجازی»، نقش «مستشار مؤتمن»ای را ایفا کند و سخنانی را که ديگران نمی‌توانند يا نمی‌خواهند به خاتمی بگويند، به صراحت اما در عين ميانه‌روی و انصاف منعکس کند. من البته يک انگيزه‌ی ساده‌ی شخصی هم داشتم: با او هيچ خصومتی نداشتم و دليلی برای «تخريب» او نمی‌ديدم.

نکاتی را که در زير می‌نویسم، به وجهی تکرار آيين و مرامِ حاکم بر آن صفحه است که سعی کرده‌ام به آن ملتزم بمانم و البته همه می‌دانند که کار بسيار دشواری است. اميدوارم اين ترسيم نقاط مهمِ نظری بتواند هم برای من و هم برای ساير دوستان راهگشا و مفيد باشد.

من سخت اعتقاد دارم که از خشم و عصبانيت، خشونت می‌زايد؛ دير يا زود. مهم نيست اين خشم از اصلاح‌طلب صادر شود يا محافظه‌کار (من حقيقتاً معنای «اصلاح‌طلب» و «محافظه‌کار» را هم که اين سال‌ها در فضای سياسی ايران باب شده است به درستی درک نمی‌کنم اما می‌شود از روی مصاديق به شناختی ظنی – حداقل – رسيد). خشم و عصبانيت،‌ در مقام انديشه، گفتار و کردار، بدون هيچ ترديدی به خشونت منجر می‌شود. اين نکته را با نيک‌آهنگ کوثر هم در ميان گذاشته‌ام. استنباط من اين است که او نمی‌تواند يا نمی‌خواهد به اين مقولات حساسيت نشان بدهد. تصور می‌کردم حداقل کاريکاتورهای نيکان می‌تواند، زهرِ کمتری داشته باشد و مجالی را برای تأمل و گفت‌وگو فراهم کند. اکنون اما احساس می‌کنم که شيوه‌ای که نيکان در پيش گرفته است، به جای اين‌که راه را برای عقلانيت، تأمل، خويشتن‌داری و خردمداری هموارتر کند، تحت پوشش آزادی بيان، حق سؤال کردن، مسئوليت روزنامه‌نگارانه، به سادگی می‌تواند به جايی برسد که هر چه خواست به هر زبانی و بيانی بگويد. منطق‌اش هم البته از ديدِ خودش روشن است (و تا اين حد برای من محترم). اما نزدِ من، نه تنها اين شيوه با خاتمی جواب نمی‌دهد و نتيجه‌ای مطلوب نمی‌توان از آن گرفت،‌ بلکه در برابر احمدی‌نژاد و تندروتر يا کندروتر از او هم شيوه‌ای نيست که مطلوب من باشد.

اگر نيک‌آهنگ، آن اندازه جسارت نمی‌ورزيد که کاريکاتور «استاد تمساح» بکشد (واقعاً چه نفعی برای آن تندروی مترتب بود؟)، چه بسا جناح مصباح در نظر و در عمل، قدرت امروزی را نداشت. خشم و خشونت، با استمرار يافتن از هر سويی بازتوليد می‌شود. نبايد منتظر ماند تا طرف مقابل آرام شود. به اعتقاد من، کاری که نيک‌آهنگ با کاريکاتور مصباح يزدی کرد، مصداق روشنی از اشاعه‌ی نفرت بود. چيزی جز تحريک نبود. نتيجه‌اش هم در آن فضا چيزی نبود جز آن‌چه شد. من در اين موارد خاتمی را مسئول نمی‌دانم. مسئول اين خطاها و لغزش‌هايی که نه تنها نتيجه‌اش به زيان فرد است بلکه برای جامعه‌ نيز مشکلات درازمدت و مزمنی درست می‌کند، تنها يک نظام سياسی نيست. افراد هم مسئول‌اند. نمی‌توان پشت آزادی بيان، حق روزنامه‌نگاری و هزاران چيز مشابه پناه گرفت و خود را مصون از پاسخگويی دانست.

باز می‌گردم به فلسفه‌ای که برای راه‌اندازی خاتمی‌ نامه داشتم. قصد علنی من، تمسک به اعتدال و ميانه‌روی بود؛ هم در برخورد با خاتمی و هم در برخورد با رقيبان‌اش. می‌شود عملکرد احمدی‌نژاد را نقد کرد و به چالش کشيد، اما همين‌که اين اندازه دليری کردی که نقد عملکرد و سياست يک سياست‌مدار را به زيبايی يا نازيبايی چهره‌اش گره زدی، يعنی از ميانه‌‌روی و عقلانيت عبور و عدول کرده‌ای. اين شيوه‌ی من نيست. من در مطلب ابراهيم نبوی هم – که ابتدا با شتاب در خاتمی نامه گذاشته بودم‌اش و سپس برش داشتم – همين ايراد را می‌بينم. در نوشته‌ی او هم اغراق هست و تعظيم فزون از حد. در نوشته‌ی او هم فرار از واقعيت هست. او هم هيجان‌زده است. ما به قدر کافی دستخوش هيجان بوده‌ايم. در آينده، کسانی که با جوشاندن ديگ احساسات برای خاتمی رأی جمع کرده‌اند، معلوم نيست بتوانند به ميزان ميانه‌روی و عقلانيت باز گردند. شور و شتاب، خشم و خشونت، احساسات و عواطف پرشور، وقتی مهار خرد نداشته باشد، بدون ترديد حاصلی جز پشيمانی ندارد، چه در دفاع از خاتمی باشد يا احمدی‌نژاد. بازی کردن با احساسات و عواطف مخاطب، رأی‌دهنده و ملت، از لغزش‌گاه‌های مهمی بوده که زيان‌های سنگينی به جامعه وارد کرده است. نمونه‌ی تازه‌اش آقای کرباسچی خودمان است. به جای اين‌که گریبان خاتمی را بگيرد، شعر حافظ می‌خواند که: «دلی که غيب‌نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد». من اين شيوه را نمی‌پسندم. اين شيوه‌ی و مشی سياست‌مدارانِ پخته و خردمند نيست. او هم بازی‌خورده‌ی احساس و عاطفه می‌شود.

تمام اين‌ها، به اعتقاد من باعث بازتوليد چرخه‌ی خشونت می‌شود. اميدوارم اين هشدارها در خود من هم مؤثر باشد و بتوانم پای‌بند اين‌ها بمانم. جذابيت شور و احساس و عاطفه هميشه بيشتر از خردمندی و سنجيدگی است. عشق هميشه در تاريخ‌ زورش از عقل بيشتر بوده است. بدا به حال ما اگر باز هم در تاريخ و سياست کشورمان، توسری ديگری به عقل بزنيم (از هر جناحی که می‌خواهيم باشيم).

آیا اصلاً برنامه‌ای هست؟

(از نامه‌های سوشيانت هزارم)

۱- من از این همه سکوت رسانه‌ای در تیم خاتمی متعجب‌ام! آن‌قدر که آدم شک می‌کند که آیا این مرد واقعاً کاندید شده یا نه. وقتی خاتمی پس از کش و قوس‌های فرداوان در نهایت حضور خود را در انتخابات اعلام می‌کند، من به عنوان یکی از طرفداران او که اتفاقاً از پیله‌ی تحریم هم بیرون آمدم نباید انتظار داشته باشم تا وی در اسرع وقت به اعلام حداقلی از برنامه‌های‌اش بپردازد؟ می‌گویند خاتمی فاقد رسانه است اما می‌دانیم همین اندکی از روزنامه‌های اصلاح طلب که وجود دارند می‌توانند به بیان اظهارات وی نیز بپردازند*. خاتمی اگر اراده کند و فضای وبلاگستان فارسی را جدی بگیرد [که گویا متاسفانه هیچ‌وقت نگرفته و نخواهد گرفت]، می‌تواند از کمک وبلاگ‌نویسان بسیاری هم بهره ببرد. وبلاگ‌نویسان خوب کم نیست‌اند و می‌توانند از خاتمی بنویسند. به شرط این‌که اصلاً حرفی وجود داشته باشد.

۲- از انتظارات‌ام از دولت اصلاحات مواردی مد نظرم هست. چیزهایی هست که می‌توان از آقای خاتمی خواست آن‌ها را در زمره‌ی برنامه‌های‌اش بگنجاند؛ روی همان‌ها تکیه کند و با توده‌ی مردمی که دردشان از جنس همین انتظارات است به صحبت بنشیند. لازم نیست که بخواهم داستان را بی‌جهت به سبک دراماتیک بازگو کنم. اوضاع در ایران بسیار غم‌انگیزتر است از این‌که در یک یادداشت بتوان به شرح درد که نه، فقط به بازگوکردن موارد آن پرداخت. اما بودا سخن نیکی دارد که سخت می‌توان از آن در باب سیاست‌ورزی‌ها، اخلاقیات اجتماعی و چیزهایی از این دست که در کشورمان در نهایت صورتی نومیدانه به خود می‌گیرند سود جست. در روایات بودایی داستانی‌ست از مردی که در جنگلی ناگهان به اصابت تیری از ناکجاآبادی زمین‌گیر می‌شود. دوستان و همراهان هرکدام که بر بالای سر زخمی می‌رسند سعی در شناخت امور جزیی و ریزخوانی ماجرا دارند. یکی تحقیق می‌کند تیز از کجا رها شده، یکی از خطری که این جنس چوب تیر دارد و یکی از عمق جراحت می‌گوید. بودا اما در یک کلام می‌گوید، فرد در حال جان دادن است، ابتدا تیر را در بیاورید و مداوای‌اش کنید. این سخن که شاید در نظر نخست خیلی هم بدیهی به نظر آید دقیقاً حلقه‌ی مفقوده‌ی بسیاری از صحبت‌های این روزها باشد.

در این کشور همه می‌دانند اقتصاد از ریشه بیمار است، چون تورم و گرانی بی حساب و کتاب هست ومردم این را می‌فهمند. فاصله‌ی بین غنی و فقیر را همه می‌بینند. همه می‌دانند در ایران بی‌کاری ببداد می‌کند، کسی سر و کارش در ادارات ایران بی‌افتد داد و هوارش از بروکراسی اداری، کاغذبازی، رشوه‌خواهی، تنبلی و … به آسمان می‌رود. همه معظلی به‌نام ترافیک را می‌شناسند. همه می‌فهمند که در کلان شهرها جای سوزن انداختن نیست، فضایی برای نفس کشیدن نیست. می‌دانند که در بیمارستان‌های دولتی غیر از بی‌توجهی چیزی نمی‌بینند و در بیمارستان‌های خصوصی تا آن هزینه‌های هنگفت را پرداخت نکنی، جواب سلام‌ات را هم نمی‌دهند تا چه رسد به پذیرش بیمار. این همه و بسیاری دیگر دردهای توده هست و دیده می‌شوند. روشن‌فکران، قشر تحصیل‌کرده، کسانی که به نوعی اگر غم نان‌شان هم باقی‌ست دردی از جنس دیگر هم برای‌شان موجود است ومی‌بینند نیز هست‌اند که به روشنی با توده‌ی مردم از جهاتی متمایز می‌شوند. یکی مشکل‌اش نبود آزادی‌ست. حق پای‌مال شده‌ی آزادی اندیشه و بیان است. حقوق از دست رفته‌ی بشری‌اش است. یکی مثل خیلی‌ها عدم دست‌رسی به دنیای بی‌سانسور را طلب می‌کند، حق مخالفت با روش‌های اولیای امور را بدون پرداخت هزینه یا در یک کلام حداقلی از دموکراسی‌های رایج را می‌خواهد. زیاد هم نمی‌طلبد. خواستار هرج و مرج هم نیست. خواهان گفت-و-گوی سازنده است و الخ. درست است که جنس دموکراسی‌خواهی اهمیت خود را در جای خود دارد اما برای مردمی که برای‌شان شکم گرسنه ایمان هم ندارد چه رسد به باقی مسایل باید حرفی زد که قابل فهم باشد. در این میان فکر می‌کنم خاتمی و دوستان‌اش باید به مردم این اعتماد را بدهد که غوغا نمی‌کند، سرشان را می‌اندازند پایین و مثل آدم‌های خوب کارهایی که به ایشان محول شده را انجام می‌دهند و به موقع هم با آمار صحیح و روشن به ارائه‌ی دستاوردهای خود می‌پردازند.

۳- من درک نمی‌کنم که چرا تمام دولت‌ها فکر می‌کنند که چهارسال فرصت کمی‌ست و حتماً باید مردم باز به ایشان رای بدهند تا در چهار سال بعدی به نتایج دل‌خواه برسند. طوری از این چهار سال بعدی که همیشه هم سرنوشت ساز بوده صحبت می‌شود که اگر کسی نداند خیال می‌کند قرار است در چهار سال بعد حتماً و حکماً اتفاق غریبی رخ بدهد که تمام زوایای زندگی ایرانی جماعت را در بر بگیرد. چیزی مثل یک رنسانس اساسی! خوب همیشه دیدیم و می‌بینیم که چهار سال دوم هم مثل چهار سال اول. مشکلات اگر افزون نشوند برجای خود باقی‌ست و آسیاب دولتان بر همان منوال می‌چرخد که بود. در بیان این مشکل هیچ فرقی بین خاتمی و احمدی‌نژاد نمی‌بینم. رهبر را نگاه کنید، مجلس، دولت را بنگرید. همه می‌دوزند برای چهارسال بعدی. خیلی راحت بگویم سی سال است که این چهارسال‌های سرنوشت‌ساز که قرار بود ایران را از این رو به آن رو بکند می‌گذرد و هنوز انگار نه انگار. در این تصور تغییر البته یک چیز همیشه کم است: تدبیر و تدبر. این داستان مرا یاد جمله‌ای می‌اندازد که روی دیوارهای مترو به نقل از امام علی یا کسی دیگری نصب شده: آگاه باش اگر ندانی به کجا می‌روی هیچ‌گاه به مقصد نخواهی رسید. این یعنی پس از سی سال برنامه‌ریزی هنوز راهی برای کاهش فشارها و دردهای‌مان پیدا نشده. این حرف گهربار همان است که بودا به نوعی دیگرش بازگفته. تا مدت‌ها که راست یا دروغ فقط نشان می‌دادیم پهلوی مسبب چه مصیبت‌هایی بود، بعد که جنگ پدید آمد، بعد که ارزش‌های دینی بواسطه‌ی پرداختن به امور دنیایی بی‌ارزش شد، بعد که… این‌ها را مسببان مشکلات قلمداد کردیم اما آیا قدمی برای از میان برداشتن دردها هم برداشته شد؟

* دوست دارم اگرغیر این است دوستانی که مطلع‌اند پاسخ بدهند یا حرف‌های مرا مستدل نقض کنند.

جمعه ۲ اسفند ۸۷

زمانی برای سوختن آخرین کارت بازی

خاتمی، آخرین و مهم‌ترین کارتِ بازی اصلاح‌طلبان بوده و هست. روزگاری در حساس‌ترین شرایط، آینده‌ی سیاسی اصلاح‌طلبان را تضمین می‌کرد و با گذشت این همه سال، هنوز همین خاتمی است که در روز مبادا به او چشم دوخته‌اند.

اما هیچ آدم عاقلی نهایت آن‌چه را در چنته دارد، در زمانی که امید چندانی به موفقیت ندارد، رو نمی‌کند. مخصوصاً اگر معامله بر سر آخرین برگ برنده‌اش باشد. اما این روز‌ها اصلاح‌طلبان حال پاک‌باخته‌ای را دارند که «هر چه بادا باد» گویان، در حال انجام چنین ریسک بزرگی هستند.
چرا که فضای سیاسی کشور، دست کم در 5 – 6 سال گذشته اقبال چندانی به ایشان نداشته‌است و شرایط فعلی جامعه هم نشان از تغییر طبع مردم ندارد. از طرف دیگر تحلیل‌گران رفرمیست ‌هم تا کنون دلیل واضح و روشنی برای پیش‌بینی پیروزی‌شان نیاورده‌اند.

 

این‌که به جز در بازی‌های سیاسی پایتخت و برخی مراکز استان‌ها، در کدام گوشه‌ی کشور صدای نارضایتی بلند است؟ کدام قشر جامعه‌ی کلان کشور خواستار تغییر در جهت‌گیری‌ها هستند؟ چرا مردم غیر ساکن در مرکز باید چشم بر روی تحولات عمرانی عظیم 4 سال گذشته ببندند و هوس بحران‌های هر روزه‌ی سیاسی و دعوا‌ بر سر تقدم توسعه‌ی سیاسی بر توسعه‌ی اقتصادی به سرشان بزند؟

مردمی که این روز‌ها طعم سی‌امین سالگرد انقلاب را با بهره‌برداری 900 پروژه‌ی ملی می‌چشند چه شده که قرار است تا چند ماه دیگر تغییر مزاج بدهند؟ چرا من به عنوان یک شهروند باید دلم برای التماس‌های هر روزه‌ی دستگاه دیپلماسی به کشور‌های اروپایی برای قطعات هواپیما تنگ شده‌باشد در حالی که امروز در زمره‌ی کشور‌های دارای تکنولوژی پرتاب ماهواره هستیم؟ هنوز به این پرسش‌ها و سوالاتی از این قبیل پاسخ قاطعی از طرف اصلاح‌طلبان داده نشده‌است.

چرا مردم غیر ساکن در مرکز باید چشم بر روی تحولات عمرانی عظیم 4 سال گذشته ببندند و هوس بحران‌های هر روزه‌ی سیاسی و دعوا‌ بر سر تقدم توسعه‌ی سیاسی بر توسعه‌ی اقتصادی به سرشان بزند؟

چرا مردم باید چشم بر روی تحولات عمرانی عظیم 4 سال گذشته ببندند و هوس بحران‌های هر روزه‌ی سیاسی و دعوا‌ بر سر تقدم توسعه‌ی سیاسی بر توسعه‌ی اقتصادی به سرشان بزند؟

راستی، پای یک خبر خوب و یک خبر بد برای اصلاح‌طلبان در میان است!

خبر بد این‌که دلیلی وجود ندارد این ریسک سیاسی توفیقی برای اصلاح‌طلبان به همراه بیاورد. قرار گرفتن سید محمد خاتمی در برابر رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد، تنها به سوخت شدن آخرین کارت بازی اصلاح‌طلبان خواهد انجامید.
در این میان، البته هستند گروه‌های سیاسی دیگری که «یتمسک به کل حشیش»!

اما خبر خوب؛
می‌گویند آدم‌ها به سادگی نمی‌توانند مرگ عزیزانشان را باور کنند، الا به وقوع یک شوک! حکایت اصلاح‌طلبان است. چند سالی است مردم روی خوشی به این دسته‌ی سیاسی نشان نداده‌اند، اما ایشان همچنان نمی‌خواهند شکست‌های سیاسی‌شان را بپذیرند. این بار اما قطعاً یک شکست سخت می‌تواند حکم یک شوک را برای فضای سیاسی احزاب مختلف کشور داشته‌باشد. فکر می‌کنم حال و حوای بعد از انتخابات دهم ریاست‌جمهوری واقع‌بینی بیشتری را به احزاب القا کند و ایشان را به این نتیجه برساند که اگر قرار است کار سیاسی حزبی بکنند، لازم است حقیقتاً به دنبال پایگاه مردمی باشند. (+)

مساله انتخابات

چرا به احمدی نژاد رای بدهیم:
۱.    شعارهای اقتصادی
۲.    حمایت رهبری و شورای نگهبان
چرا به خاتمی رای بدهیم:
۱.    ارتقای فرهنگ جامعه
۲.    پیشبرد اصلاحات به معنای ارتقای آرمان هایی که سی سال است در عین تزلزل ثابت مانده
چرا اصلاحات شکست خورد؟
به دلیل عدم حمایت سردمداران درجه اول از مبحث اصلاحات، در نتیجه انفعال شخص خاتمی و تمرکز قدرتش بر مباحث فرهنگی
چه کنیم که اصلاحات پیروز شود:
در مقدمه باید ذکر شود که رسانه جاری بحش معدودی از جامعه را می پوشاند. فضای اینترنتی متعلق به اشخاص معدودی است. اما مبحث انتخابات به عموم جامعه تعلق دارد. اکثریت افرادی که در وبلاگ ها و رسانه های اینترنتی مطلب می نویسند افرادی روشن و تحصیلکرده هستند که بسته به درک و شناخت خود از انقلابات و دموکراسی های پیشین و مشاهده روند دموکراسی در کشورهای مدعی مطالب خود را جهت دهی می کنند. مساله اینجاست که اصلاحات شکست خورد به دلیل دگمیت حاکمیت نسبت به آن، و اصول گراها پیروز شدند به دلیل پر کردن خلائی که هشت سال به دولت اصلاحات تحمیل شد. این خلا هم به قشری بیشتر تحمیل شد و می شود.که به این رسانه دسترسی ندارد.
بگذریم.
برای پیشبرد اصلاحات، حاکمیت فعلی موظف به پذیرش آن است. از سویی یکی از موارد مطرح شده در اصلاحات حذف حاکمیت موجود است. این چگونه است؟
شعارهای انتخاباتی هر جامعه ای شعارهای ثابتی است: بهبود وضع معیشتی، روابط حسنه خارجی، آزادی مطبوعات و رسانه ...، حقوق فلان و بهمان. دولت اصلاحات به دلیل مخالفت با حاکمیت توان تثبیت و تعادل خود را پیدا نکرد، و در منتیجه تحقق شعارهای معمول انتخاباتی و وظایف دولت نیز تا حدودی (و البته نه به اندازه دولت نهم!) معطل شد. همین دستاویزی شد برای نشان داده ضعف دولت اصلاحات و پیروزی دولت نهم.
اصلاحات راه زیادی برای رفتن دارد. اگر فرض کنیم موافقان اصلاحات طبقه روشن جامعه هستند که با اموری مثل هوچی گری و بی عدالتی غریبه اند، مخالفان اصلاحات طبقه ای از جامعه هستند که این مسائل خوشبو در کتشان نمی رود!
بهتر است کمی منصفانه به مساله اصلاحات و گذشته و آینده اش بنگریم. قدم اول در پذیرش اصلاحات، محدود کردن توقعات است. برنامه ریزی برای پیشبرد آن با فرض اینکه انقلابی از درون صورت می گیرد که آتشش قرار است دامن حاکمیت فعلی را هم بگیرد.
متاسفانه دست اندر کاران اصلاحات هشت سال زمان خاتمی آنچنان رفتار دور از شانی نشان داده اند که با پاسخ هایی نظیر "لطفا از ما سوال نکنید، تقصیر ما نیست، مشکل از خودتان است" همه را بدبین کرده اند. از طرفی هم پای درد دل آن ها هم که بنشینی به خود می گویی خوب حق داشته اند. بالاخره انسانند و جایز الخطا. بحث بحث توقعات است.
البته دافعه شدید برخی دوستان اصلاح طلب، تهوع عجیبی از شنیدن نام اصلاح طلبی ایجاد کرده و باعث بروز مخالفت های احساسی با روند اصلاحات شده است. بد نیست پیش از هر بازنگری به امر اصلاحات، خود اصلاح طلبان کمی در رفتار خود با جماعتی که سرنوشت خود را به دست آنها سپرده اند بازنگری کنند.

پنجشنبه ۱ اسفند ۸۷

طعم تلخ واقعيت، چاه بيژن انتخابات

(نقل از ملکوت)
واقعيت اين است که اگر خاتمی رييس جمهور شود، حداقل – حداقل – باید چهار سال ديگر کار کند تا برگرديم به نقطه‌ی ماقبل احمدی‌نژاد. چه چيزی برگردد به آن نقطه؟ اول از همه اقتصاد. بعد ديپلماسی خارجی کشور و شايد سازمان مديريت و برنامه‌ريزی. اگر خاتمی يک وضعيت اقتصادی را از دولت قبل تحويل گرفت و ذخيره‌ی ارزی بزرگی را برای دولت بعد ساخت، دولت نهم آن ذخيره‌ی ارزی را به آسانی به باد داد («مردِ ميراثی چه داند قدرِ مال؟»)،‌ شروع به حيف و ميل و بذل و بخشش‌های بی‌حساب کرد (وام‌های سخاوت‌مندانه‌ای که علاوه بر بيکاری، بدهی‌ها را هم به ملت اضافه کرد و ناگهان شديم مثل انگليس!)، خارج از قلم بودجه‌ی مقرر مجلس هزينه کرد و از همه مهم‌تر چهره‌ی حق به جانب‌اش را هم حفظ کرد (صحت و سقم اين اخبار هم به عهده‌ی خبرگزاری‌های داخل ايران و مطبوعاتی که هنوز بسته نشده‌اند؛ منبع خبر هم بی‌بی‌سی و مطبوعات زنجيره‌ای و زنجيری نيستند). اما مسأله واقعاً فقط احمدی‌نژاد نيست.

مسأله آيا وعده‌ها و شعارهايی است که خاتمی بايد بدهد؟ به نظر من قضيه خيلی حادتر و بحرانی‌تر از اين‌هاست. خاتمی چه شعاری می‌تواند بدهد؟ چه بايد بگويد که يکی، هر کسی، از او دلخور، شاکی يا طلب‌کار نباشد؟ حتی نبايد گفت «خاتمی»؛ بلکه بايد گفت هر پاشکسته‌ای که آن‌قدر شجاعت و بل ديوانگی دارد که سودای هدايت اين کشتی شکسته را به مغزش راه بدهد! اين‌ها واقعيت‌های تلخ فعلی است. خاتمی بايد به همه جواب بدهد. همه از او جواب می‌خواهند. مخالفان‌ افراطی‌اش به کمتر از ترور او (و سرنوشت سعيد حجاريان و بی‌نظير بوتو) برای‌اش رضايت نمی‌دهند. موافقان‌اش هم از او طرح و برنامه‌های سنجيده و حساب‌شده می‌‌خواهند. ولی بياييد يک بار از خودمان بپرسيم که کدام قسمت ارايه‌ی طرح و برنامه، واقعاً شدنی است؟ فرض کنيم يک گزينه‌ی آرمانی و ايده‌آلی وجود داشته باشد (که متأسفانه به دلايل عديده‌ای خاتمی را دور از اين گزينه‌ی آرمانی می‌دانند)،‌ آن وقت اين گزينه يا نامزد آرمانی، حقيقتاً چه کاری از دست‌اش بر می‌آيد؟ چه کار بايد بکند؟

می‌توان گفت بهترين کاری که رييس جمهور می‌تواند بکند «بهبود کيفيت زندگی مردم» است. اين شعار، نه لزوماً بار سياسی می‌تواند داشته باشد و نه شبيه «پول نفت سر سفره‌ی مردم» است. بهبود کيفیت زندگی مردم معناهای فراوانی می‌تواند داشته باشد. از بهبود کيفيت مدارس و مطالب آموزشی گرفته تا بهبود وضعيت جاده‌ها، آب و برق، بهداشت مردم و نظام‌های خدمات درمانی، سامانه‌های بانکی کشور و غيره و ذلک در داخل و اتخاذ يک سياست خارجی کم‌هزينه‌تر برای کشور و برای مردم.اتفاقاً رييس‌جمهور آينده، به شرطی که آقای احمدی‌نژاد نباشد، در سياست خارجی مشکل‌اش کمتر خواهد بود تا در داخل کشور.

مشکل دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌ جمهوری خاتمی، فقط خاتمی نبود. مردمی که به خاتمی رأی دادند، شبِ مستی‌شان آن‌قدر به درازا کشيد که درآمدن بامدادِ خمار را گمان نمی‌بردند (هر چند کرباسچی زندان رفت و قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد). آن همه شور و شتاب، تبعاتی جز این تلخ‌کامی‌های بعدی نداشت. خاتمی به سهم خود تقصيرها داشت. آری فرصت‌سوزی کرد و از حقوق بعضی شهروندان به زندان رفته – يا خود زندانی کرده! – چنان که بايد نتوانست دفاع کند. خاتمی هيچ وقت قرار نبود آقای خمينی بشود يا توی دهن دولتی بزند. عده‌ای خوش‌خيالانه گمان داشتند که کسی که در انتخابات ايران شگفتی آفريده، قرار است قانونی را تغيير دهد که خودش روز اول گفته ميثاق ملی است و می‌خواهد در چهارچوب همان کار کند. مهم نيست تصور و درکِ او از آن قانون و اعتبارش چقدر درست بوده يا مشروع. مهم اين است که توقعاتی از کسی می‌رفت که نمی‌توانست يا نمی‌خواست کارهایی را بکند که بعضی از او توقع داشتند (و البته مخالفان خاتمی طبق معمولاً همه چيز را صد برابر بزرگ‌تر جلوه می‌دادند). آدمِ آن روز، شايد امروز فرق داشته باشد. حتماً عوض شده است. ما هم عوض شده‌ايم. دنيا هم عوض شده است. شايد اگر خاتمی دوباره رييس جمهور شود، دیگر مجبور نباشد در راهروهای سازمان ملل به دستشويی پناه ببرد. شايد مجبور نباشد در ديدار با آلبرايت، او را بازی بدهند و آخر طرف آمريکايی بفهمد که کل ماجرا به مسخرگی گذشته. آقای احمدی‌نژاد هر اندازه که در اقتصاد ويرانگر بوده است،‌ راه را برای بعضی کارها صاف کرده است. ديگر راحت می‌شود به سياست‌مداران کشورهای استکباری و استعماری نامه نوشت، نصيحت کرد، باب گفت‌وگو باز کرد و هيچ کس هم نخواهد گفت چرا؟ «عيب می جمله بگفتی هنرش نيز بگو». ولی آيا ما حق داريم شک داشته باشيم که آن همه مدارايی که در اين سه سال با احمدی‌نژاد شده است، آيا دوباره با خاتمی خواهد شد يا باز هم کفن‌پوشان به خيابان‌ها ‌باز می‌گردند؟

فروکاستن مسأله‌ی سياسی، امر سياسی و هزارتوهای عجيب و غريب سياست ايران به شخص خاتمی، اصلاح‌طلبان، دوم خرداد يا هر چيز مشابه ديگری، به همان اندازه غيرواقع‌گرايانه است که توقع کارهای خارق‌العاده داشتن از خاتمی. گاهی اوقات، ما به سادگی ايران را با آمريکا يا با انگليس اشتباه می‌گيريم. نه ايران مثل آن کشورهاست، نه مردم‌اش و نه سياست‌مداران‌اش. ايران يک چيزی است شبيه خودش. مثل هيچ کس نيست جز خودش. مسأله فقط خاتمی نيست. شايد اين مسأله‌ای روان‌شناختی باشد که ما هميشه دنبال مقصری می‌گرديم و البته هر کسی را هم که به عنوان مقصر معرفی کنيم، بالاخره يک تقصيرهايی دارد! در اين ماجراها البته هر کسی مقصر است جز کسی که دنبال مقصر می‌گردد. انتخابات بعدی، چاه است و برنده‌اش بيژن؛ بيژن اسطوره‌ای ما. ما ملت هم مثلاً خيال می‌کنيم که بر تختِ جمِ آسودگی و توصيه کردن نشسته‌ايم، غافل از اين‌که همه قرار است با هم بيفتيم تهِ آن چاه. ولی وضعيت واقعاً همين‌قدر بد است؟ شايد ما زيادی بدبين‌ايم.

شايد هم بايد اين‌ها را از نو بنويسم. وضعيت خيلی خوب است. همه چيز گل و بلبل است. بيکاری نيست. ارزانی و فراوانی است. فقر نيست. فحشا نيست. ضعيف‌جزانی نيست. ايدز مثل برق و باد گسترش پيدا نمی‌کند. مطبوعات رونق دارند. اقتصاد در بهترين شرايط است. ما آزادترين و بهترين کشور دنيا هستيم. مردم ما در اوج دين‌داری و اخلاقی زيستن هستند. و از اين جنس شعارهايی که همه بلدند بدهند! شايد واقعاً وضع بحرانی نيست. شايد همه‌ی اين شايعاتی که می‌گويند استادان دانشگاه بازنشسته شده‌اند يا فوج فوج از کشور می‌گريزند (به همراه خيل عظيمی دانشجو)، همه فقط شايعه است. به قول سيد علی صالحی «حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن!».

پ. ن. حتماً به من حق می‌دهيد که فعلاً از دين و اخلاق و ايمان و تقوا چيزی ننويسم. بهتر است به جای دين، بگوييم دين‌فروشی. به جای تقوا، زهدفروشی و چيزهايی که بازارشان اين روزها سکّه است.

کدام خاتمی؟


(+)

سؤالات تصويری-نوشتاری


با بچه‌های نزدیک به خاتمی که گپ می‌زدم، به این نتیجه رسیدم که باید سوال‌ها را گاهی بصری کرد، و اگر به همان روال عدم پاسخگویی عادت کنند، باید سوال‌های بصری را اندکی تندتر هم کرد. به طور کلی فلفل برای سلامت آدم چیز خیلی خوبی است!
سوال اول، این است که از خاتمی می‌پرسم برای سوال‌های بعدی حاضر است؟
یک جور رخصت‌طلبی مودبانه...
خاتمی به گواه آمار و ارقام، ۸ سال را عملا بی پاسخ گذاشت، ۴ سال بعدش را هم عملا سکوت کرد یا سفر خارجی رفت.
برخلاف دوستانی که مثل شعرای درباری مداحی می‌کنند اما آنلاین، فقط وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. سوال و سوال و سوال.
از فردا سوال‌ها هم بصری خواهد بود، هم نوشتاری.
خدا به داد برسد...سوال‌های ۲۵ و ۲۶ خیلی بد هستند!!!
(+)

خاتمی روحی عاصی که از عصیان می گریزد ولی دریا را طوفانی می کند

(نقل از وبلاگ محمد آقازاده)
محمد خاتمی آن کانون محوری است که در آن همه تناقض های روح ایرانی به وحدتی شکننده و لرزانی می رسد که امکان کوچکترین تحولی را از فاعلش می رباید.این چهره آشنا که صداقتش غبطه برانگیز و مهربانی اش با جهان بی شائبه است نه بی عملی را بر می تابد و نه کنشی را به فرجام می رساند که هزینه بر باشد.او اهل تامل است و با تردیدهایش می زید.در او مطلق گرایی جایی ندارد ولی در همین جاست که از خود یک مطلق می سازد. روحی عاصی که ازعصیان می گریزد و روحی آرامش طلب که ناخواسته در هر آرامشی تلاطم در می اندازد.

داوری در مورد او با مولفه هایی چون شجاعت و یا هراس پیش از آنکه ناعادلانه باشد خطا درتحلیل است٬او نظام جمهوری اسلامی با همه وجود می طلبد و به آن کاملا وفادار است.من چهارده سال در کیهان خبرنگار بودم و او سرپرست این موسسه بود و بعنوان منتقدهنری و خبرنگار چالشی پس پی گیر با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داشتم که خاتمی وزیرش بود.در تمام این سالها وفاداری به این انقلاب در او با گوشت و پوست خود احساس کردم همانگونه که تعلق عاطفی و عقلانی اش به آزادی و تساهل را در همه گفتارش در آن سالها می توانستم رد یابی کنم. اما برای او انقلاب و آزادی همپوشانی داشتند و دارند.او معتقد است بدون تساهل و بردباری نمی تواند داوم وقوام نظام را تضمین کرد و اگر در بسط آزادی می کوشد بخاطر جانبداری از جمهوری اسلامی است و بس

تمام مشکلی که خاتمی در طول هشت سال رئیس جمهوری اش با آن روبرو بود یافتن تقاطی بود که تقویت نهادهای مدنی منجر به پایداری نظام جمهوری اسلامی شود٬اما نتوانست این تقاطع را به گونه ای تعریف کند که هم کانون قدرت از آن نهراسد و هم فعالان اصلاح طلب آن را بپذیرند.هر جا که احساس می کرد ایستادگی منجر به ضعف نظام می شود عقب می نشست و از سوی دیگر حاضر نبود به دلیل تعریف روشنفکرانه که از خود دارد وارد چانه زنی های سیاسی و بده و بستانهایی مرسوم بشود که با اصول اخلاقی اش همسازی نداشت و ندارد. هر چند که گاهی سکوت و انفعال در برابر یک رویداد از همین منظر غیر اخلاقی تلقی شود.

اکنون که خاتمی وارد میدان پر بلای انتخابات شده است باید به این پرسش پاسخ دهد چقدر می تواند با ماندگاری در تقاطی که به آن تعلق دارد ضمن حفاظت از نظامی که به آن سخت وفادار است حداقلی از آزادی را تضمین کند و گامهایی جتی کوچک اصلاحات را به پیش ببرد .سکوت در این مورد می تواند زیانهای جبران ناپذیری به هر دو سوی ماجرا یعنی هم به نظام و هم به آزادی بزند. خاتمی را تنها باید از کانونی مورد نقادی قرار داد که جهان را می نگرد و دست به اقدام می زند. اگر این کانون را پذیرفته نشود هر تحلیلی او را در صندلی اتهام می نشاند ولی نمی تواند در تصمیمگیرهایش تاثیر بگذارد .

شاید وقتی دیگر

(از وبلاگ پارسانوشت)
خبر آمدن خاتمی با اينکه مدتی است تقريباً قطعی شده بود، هنوز باور نکردنی و شوکه​کننده است.

دست کم ربع جمعیت این کشور جوانانی رو به میانسالی هستند که سی سال است منصبی از مدیریت عالی این کشور در عین توانایی، خوش​فکری، آزاداندیشی، روشن​نگری و سلامت​نفس بهشان داده نشده، اساساً مجالی بهشان داده نمی شود نفسی بکشند چه به اینکه در مدیریت این کشور نقشی داشته باشند، کشوری که بیش از نیمی از آنها جوان هستند - و کشور مال آنهاست - از حداقل آزادیها محروم هستند و پیران این قوم حاضر به بازنشستگی هم نیستند. محصولات این نظام کدام است؟ آیا بعد از سی سال کسی دیگر در چنته ندارند این آقایانی که قرار است دنیا را مدیریت کنند؟ آیا باید باز از بین خاتمی و کروبی و احمدی​نژاد یکی را انتخاب کرد؟ آیا واقعاً محصولات این نظام امثال محصولی و احمدی نژاد هستند؟​

البته باز پیش​داوری نباید کرد و باید دید برنامه عملی خاتمی (نه شعارهای کلی و بی​معنی) چیست و تیم کاری او شامل کیست. هرچند که بوی خوشی به هیچ وجه از این اوضاع تاحالا شنیده نمیشود. آیا دیرآمدنها و عشوه​ها برای در رفتن از زیر بار برنامه دادنها نیست؟

اصل داستان این است: اصلاح​طلبی واقعی در شرایط موجود جز با تکنوکراسی و بستر​سازی سیستماتیک و طرح خواسته​های محدود در عین مقاومت نامحدود برسر آن خواسته​ها میسر نمی​شود. باید حرفهای اپوزیسیونی را که بعد از نوش جان کردن کباب و خورشت قورمه سبزی و هنگام خلال کردن دندانها و زدن آروغ، میخواهیم ایران را یکشبه به پاریس تبدیل کنیم فراموش کرد.

هنوز شخصاً امیدوارم که خاتمی حال که آمده، بفهمد و موج​سازی واقع​بینانه بکند و تبلیغاتش را در شهرستانها شروع کند. اگر این جماعت اصلاح​طلب، دیگر کله​پوک خط امامی نباشند و واقعاً بخواهند نظام را به نفع منافع ملت و با رای و نظر مستقیم مردم اصلاح کنند، بیایند و از خاتمی به عنوان تبلیغات​چی خودشان برای هموار کردن راه یک کاندیدای تکنوکرات چراغ خاموش و باچهره​ای جدید و در عین حال باتجربه مثل دکتر عارف یا دکتر نجفی یا کس دیگر استفاده کنند و دنبال بازی با کلمات آزادی و کرامت انسانی و این مزخرفات کلی حساسیت برانگیز و غیر قابل اندازه​گیری نباشند و دانشجویان، فعالان، روزنامه​نگاران و روشنفکران را بار دیگر گوشت دم توپ و مرغ عروسی و عزا نکنند و یک برنامه شفاف و روشن و عملی و ساده و حداقلی در راستای کم کردن بوروکراسی دولتی، سروسامان دادن به اوضاع اقتصادی، مبارزه با فساد، طرح​ کلی برای بازنشستگی تدریجی مدیران سی​سال سنواتی عزیز و جایگزین کردن نظام شایسته​سالار به جای نظام گزینشی تبعیض آمیز، عفو عمومی و کم کردن بودجه تمام نهادهای امنیتی و اطلاعاتی کشور، فراموش کردن امام و امام​بازی، شفاف​سازی آمار و ارقام و بکار گیری مدیران توانا در سازمان برنامه و بودجه و اصلاح​ نظام آموزش و پرورش در راستای آموزش عمومی حقوق شهروندی و شهرنشینی و کمک به استقرار تخصص​گرایی خصوصاً​ در حوزه​های اقتصاد و سیاست خارجی و برنامه​ و بودجه.... کنند، شاید بشود امیدوار بود که آمدن خاتمی و کنار کشیدن او به وقت مناسب قبل از انتخابات در حمایت از کاندیدای تکنوکرات، کاری مفید بوده و گرنه که رییس جمهور شدن دوباره خاتمی -که در رای دادن ملت به او هم شک دارم - چندان عاقلانه نیست. عقل تنها با تجربه آموزش می​بیند و رشد میکند. نمی​شود همه تجربیات گذشته را دور ریخت و با ساده​دلی گفت خاتمی کاملاً جدیدی آمده که قرار است همه چیز را جبران کند. اگر قرار است از شر احمدی نژاد خلاصی پیدا کنیم و تنها هدف این است، بیایید باز پشت همان کاندیدای تکنوکرات بایستید که هم موفق خواهد شد گندهای احمدی​نژاد را پاک کند و هم چهره جدیدی خواهد بود برای حرکتی رو به جلو و امید به ساختن فردای بهتر. شاید برای همیشه از کابوس امام و خط امام هم بشود راحت شد. دوران امام دو دهه است که تمام شده آقایان. واضحاً عقل و تدبیر و مدنیت که به هر اندازه از یک در تو بیاید، حرف​مفت و گنده​گوزی و برای دنیا تعیین تکلیف کردن و برای فلسطین دایه مهربانتر از مادر شدن و در یک کلام ایدئولوژی نکبت​بار امپراطوری ایران اسلامی خودبخود از در دیگر به تدریج بیرون میرود. گیرم این آقایان هم سرکار باشند، بیست تا سی درصد پیشرفت در هر کدام از این زمینه ها خودش یک تحول عمده خواهد بود. راست حسینی و صریح بگویم هنر سیاستمدار این است که از فرصت استفاده کند برای اصلاحات ساختاری و سیستماتیک به طوری که کار دیگر خود بخود بعد از چهارسال اتوماتیک پیش برود. گیرم این آقایان هم همه سرکار باشند و کسی هم ازشان نمرده باشد. برای تکنوکراسی احتیاج به سروصدا و قیل و قال نیست، میشود اندک اندک به اهدافی جزیی رسید و فضا را به تدریج برای آزادیهای بیشتر باز کرد. حرکت رو به جلو باید کرد. آزموده را آزمودن خطاست. اشتباه نکنید.

آیا این حاکمیت روزی می​فهمد که چه بلایی دارد سر ایران و ایرانی و حتی اسلام می​آورد؟ آیا مردم ما دوزاری​شان خواهد افتاد؟ آیا خاتمی متوجه هست که کار کار سختی است و او خندرویانه فرصتها را قبلاً سوزانده و فرصتی دیگر نیست و تدبیر و حیله​گری می​خواهد و با تعارف و آقامنشی و خوش​باشی و کلی​بافی و ارسطوبازی و قایم شدن در دستشویی نمیشود موفق بود؟ آیا ایرانی می​تواند سرافراز و آزاده در دنیا اندازه کوپنش (به اندازه کمتر از یک درصد دنیا) حرف بزند و کشورش را بسازد و شاد زندگی کند؟ بنده حرف خودم را میزنم، خیلی هم لری و شفاف برای ثبت در وبلاگ خودم که اگر روزی خواستم، به فرض در آینده به خود بگویم در روزی که خاتمی کاندیداتوری خودش​ را اعلام کرد حرف من این بود، چقدرش درست بود، چقدرش نادرست بعدها معلوم خواهد شد. حتی امیدوارم که همه این تحلیل اشتباه باشد و همه چیز اساساً عالی و بهشتی پیش برود. ما که بخیل نیستیم. ما دیگر بیشتر از این از دستمان برنمی​آمد. این را هم ناپرهیزی کردیم. دیگر خود مردم ایران که داخل کشور هستند، بهتر صلاح​ می دانند که در مورد ایران چه کنند. به من چه مربوطه اصلا؟

پی​نوشت: بعد از اين نوشته چند ساعتی بيرون زدم به یک قهوه​خانه و در بازگشت از طریق فیدر وبلاگ مهدی جامی، نوشته حامد قدوسی را خواندم و پيش خودم گفتم شايد حامد بعد از خواندن نوشته من، نامه سرگشاده به خاتمی را نوشته. با اینکه دو نوشته از دو زاویه مختلف به قضیه نگاه میکنند اما شباهتهایی با هم دارند، خصوصاً در جاهایی تعابیری در نامه او هست که در نوشته من دقیقاً همانها هست. بعد که به بلاگ چرخان​گوگلی رسیدم و ساعت انتشار نامه حامد را در وبلاگش چک کردم دیدم که نه، این من بوده​ام که بعد از حامد نوشته خود را منتشر کرده​ام! از آنجایی که مطمئن هستم قبل از نوشتن این متن، نامه او را نخوانده بودم و نیز مدتی بسیار طولانی است که اساساً از حامد بی​خبرم، جداً​ از شباهت این نوشته خود به نامه از پیش انتشار یافته او حیرت کردم! یاد محفل​های اصلاح​طلبانه و تحلیلهایمان از "منطق اصلاح​طلبی" دکتر حسن باستانی بخیر.

خاتمی هم متفاوت است؟

(نقل از وبلاگ آزاده‌ عصاران)
تلاش‌مان این است که بگوییم با دیگران فرق داریم؛ مدام تاکید می‌کنیم با بخش قابل توجهی از طبقه متوسط جامعه* متفاوتیم. برای نشان دادن این تفاوت منتظر لحظه‌ها هستیم؛ حالا لحظه " انتخابات" است.

ما به رسم دموکراسی که خودمان باورش نداریم چون در زندگی شخصی‌مان هم رعایتش نمی‌کنیم، باید مدام تاکید کنیم که خاتمی می‌آید و "اصلا باید بیاید " و کارش هم درست هست و اگر نتوانسته در آن هشت سال کاری بکند، حالا ما به او می‌گوییم چه بکند و ....

براساس همین دموکراسی که خودمان تعریف‌ و القایش می‌کنیم، تلاش می‌کنیم دیگران را هم متقاعد کنیم که خاتمی انتخاب درستی است؛ چون خوش‌تیپ است وخوش‌صحبت. کاریزما دارد و آبروی جهانی را می‌تواند برایمان بخرد. چون پیش‌بینی می‌کنیم با حضورش وضع نشر و فرهنگ و آزادی مطبوعات بهتر می‌شود. حالا که رئیس‌جمهور قبلی از دید خیلی از ما آبرو برایمان نگذاشته باید درس گرفته باشیم که خاتمی چه نعمت و لعبتی بود.

من نمی‌خواهم از خاتمی_که از دید من با شرایط فعلی بهترین گزینه نیست_ دفاع کنم یا بدگویی. می‌خواهم بدون قضاوت گروهی و طرفداری حزبی، شرایط را ببینم.

برای-بعضی از- ما که سعی‌مان نشان دادن نکات برجسته و متفاوت خودمان با طبقه متوسط جامعه است، برای مایی که نمی‌دانیم سر محصولات یک کشاورز در این روند انتخاباتی و در طول هر چهار سال چه بلاهایی می‌آید، ما که نمی‌خواهیم بپذیرم اکثریت جامعه با حجاب و مذهب هیچ مشکلی ندارند، این همه تبلیغ و امیدواری برای حضور دوباره خاتمی چه معنایی دارد؟

چهارسال پیش همین‌جا نوشتم که نمی‌توانم به هیچ‌کدام از نامزدهای ریاست‌جمهوری رای بدهم. هیچ‌کدامشان نمی‌توانند نماینده من برای جامعه‌ام باشند. البته که بعد با تغییر شرایط و اجبار رفتم به سمت مُعین، ولی هنوز هم فکر می‌کنم حرف‌های روشنگرانه آقای معین برای دانشگاهیان و روشنفکران و بحث‌های آن روزهای کمپین اصلاح‌طلبان به کجای کار طبقه متوسط می‌آمد؟

احمدی‌نژاد _به هر شکل_ با رای همین مردمی بالا آمد که منتظر حرف‌هایی خطاب به خودشان بودند. هنوز هم تقریبا محبوب است؛ هم در ایران و هم در بخش‌هایی از جهان. چون در ایران زبان همان مردمی را درست بلد است که ما سعی می‌کنیم بگوییم با آنها "متفاوتیم". بیرون از ایران هم به خاطر «تودهنی‌هایی» که قرار است بزند یا زده به کسانی که بقیه کشورها جرات‌اش را نداشته‌اند، شهرت دارد؛ او خارج از ایران هم به فکر و نگاه مردم طبقه متوسط نزدیک شده.

ولی ما با نوع دیدگاهی که می‌خواهیم جامعه را تغییر دهیم بدون اینکه سهمی برای تفکر و نگاه مردم آن جامعه قائل باشیم و با نادیده گرفتن بخش زیادی از افراد همین جامعه که درد و حرف و صدایشان را نمی‌شناسیم، فکر می‌کنیم در این فضایی که شاید فقط برای خودمان زیادی جذاب و مفید است؛ می‌نویسیم و تبلیغ می‌کنیم. ما وبلاگ به روز می‌کنیم، در وصف طبقه روشنفکر و انتظاراتشان از خاتمی، و "شِر" می‌کنیم تا بقیه ببینند باید برای دغدغه‌های فرهنگی‌شان به چه گزینه‌ای در انتخابات رای دهند.

این هم تقریبا مثل فضای "رسانه‌ای" ما محیطی است برای خودمان؛ برای تبلیغ و نوشابه‌باز کردن برای خودی‌ها. برای دور شدن از بخشی از جامعه که "خانواده‌ها" را پرورش می‌دهد. برای برجسته کردن این " تفاوت".

چهارسال پیش، اصلاحات شکست خورد شاید به این دلیل که حاضر نبود حرف‌های یک شاگرد تعویض‌روغنی را هم گوش کند. خواسته‌های کارگر معدن در ده‌کوره‌ای اطراف جنوب را نمی‌شنید. صدای راننده‌ای که بعد از کار راکد و بدون‌ خلاقیت اداره، مسافرکشی می‌کند و شب‌ دلش به " سریال برره" خوش بود، به گوشش نمی‌رسید.

شعارهای اطراف مشارکتی‌ها اما پر بود از حقوق مساوی زنان و مردان، فضای آزاد برای سینما و تاتر و آدم‌هایشان روشنفکرهایی بودند که با کتاب چند کیلویی ِ تغییر ساختارهای جامعه زیربغل می‌آمدند در جلسات هفتگی. آن موقع هم انگار صدایمان را فقط خودمان می‌شنیدیم.

حالا نگرانم؛ از اینکه رای‌های ساکت آنقدر زیاد شوند که حتی فرصتی نباشد برای شنیدن صداهای دیگر. آنقدر این فاصله‌ها و تاکیدها برای" تفاوت" ما با "دیگران" زیاد شده که پرکردنش کار سه چهار ماه آینده نیست.

آنقدر کارگر، کارمند، کشاورز، معلم و صنعت‌گر که ما با آنها" متفاوتیم" ولی "رای‌شان" اهمیت دارد، از ما دورند که به دست آوردن دلشان با هیچ وعده‌ای ساده نیست. حتی نگرانم از اینکه این‌بار کسانی که تاکیدشان "تحریم فعال انتخابات" بود و حتی بعد از نتیجه انتخابات پشیمان شدند، حالا بی‌خیال‌تر شوند.

نگرانم از این موج و جَوی که به وجود می‌آید از سمت ایرانیان خارج از کشور؛ از طرف کسانی که می‌گویند به خاتمی رای بدهید برای" آزادی بیشتر"، ولی فضای کنونی ایران را نمی‌شناسند چون دست‌کم بیست‌سال است ایران نبوده‌اند.

اما در مورد کسانی بیشتر نگرانم که کمتر از یکی‌دوسال است از ایران بیرون آمده‌اند ولی با دید تحقیرآمیز داخل را نگاه می‌کنند و اعتقادشان را در مورد بی‌فایده بودن انتخابات در قالب همین وبلاگ‌ها و "گوِدر" به اشتراک می‌گذرانند و مصرند با بخش عظیمی از جامعه "متفاوتند".

پی‌نوشت: شاید باید مشخص کنم که منظور من از طبقه متوسط هم "طبقه کارگر" هست و هم طبقه "متوسط پایین"؛ بخش زیادی از کارگران و معلمان و حتی خرده‌بازاری‌ها برایشان حرف‌های احمدی‌نژاد مهم‌تر از "گفت‌وگوی تمدن‌هاست".
برای همین فکر می‌کنم این طبقه‌ از دید " اصلاح‌طلبان" نادیده گرفته می‌شوند یا خواسته‌هایشان بین پیام‌ و دیدگاه اصلاحاتی‌ها گم می‌شود.
(می‌دانم خیلی از طرفداران اصلاح‌طلبان از معتقدند وضع اقتصادی این افراد در زمان خاتمی بهتر از زمان احمدی‌نژاد بوده، ولی آیا تحقیق و آمارگیری مستندی برای این زمان خاص و رضایت این طبقه خاص هست؟)

وقتی از اصلاح طلبی حرف می زنیم از چی حرف می زنیم؟

(نقل از خورشيد خانم)
من امسال اون شور و شوق گذشته رو برای اومدن خاتمی ندارم. راستش ته دل امیدوار بودم که اصلا کاش کس دیگه ای به جای خاتمی نامزد بشه. همین فکر اینکه خاتمی ۸ سال رئیس جمهور بوده و فرصت داشته و حالا دوباره ممکنه رئیس جمهور بشه حس خوبی نمی ده بهم. آدما یه فرصتی بهشون داده می شه، ۴ سال تا ۸ سال، که یه کاری بکنن در جایگاه ریاست جمهوری (که به نظر من خاتمی خوب هم کار کرد). حالا به نظر من این یه شکست واضح برای اردوی اصلاح طلباست که بعد از چهارسال دوباره تنها ورقی که دارن رو کنن خاتمیه. این نشون از سکون و حتی برگشت به عقبه. نشونه اینه که این گروه (حزب؟) نتونسته به جلو حرکت کنه، خودش رو بازسازی کنه، اتاق فکر حسابی داشته باشه، پیشرفت کنه. یعنی گروهی که اسمشون اصلاح طلبه حتی نتونستن تو ساختار داخلی تشکیلات خودشون رفورمی ایجاد کنن که باعث بشه این گروه حرکت رو به جلو داشته باشن.


من نمی خوام روضه ناامیدی بخونم و بگم که خاتمی انتخاب نمی شه یا نباید بشه. شاید دوباره رای بیست میلیونی بیاره. به هر حال وقتی قحط الرجال باشه شخصیت کاریزماتیک خاتمی ممکنه کارساز باشه. نمی گم هم که آدما نباید بین انتخاب بد و بدتر یا اصلا بد و خوب اونی که بهتره رو انتخاب کنن. ذهنیت عملگرا و واقع بین که رویای انقلاب جدیدی نداره می گه باید اونی که بهتره رو به هر حال انتخاب کرد.


ولی من حرفم اینه که نامزدی دوباره خاتمی با ایدئولوژی اصلاح طلبی در تضاده. پیش بینی من اینه که اگر آخرش گزینه های رئیس جمهوری احمدی نژاد و خاتمی باشن اکثریت به خاتمی رای بدن و اصلا هم من نمی خوام هیچ چیزی در رد یا موافقت با این اتفاق بنویسم. می خوام فقط بگم حواسمون باشه، دوروبری های آقای خاتمی که ظاهرا با رسانه های آنلاین و وبلاگ ها هم خوب آشنایی دارن و شاید نوشته های وبلاگ های ما رو بخونن هم حواسشون باشه، که اگه خاتمی پیروز انتخابات بشه، به معنی این نیست که اصلاح طلبا پیروز شدن یا موفق بودن. فقط معنی اش اینه که چاره دیگه ای نبوده.


من از هرکسی که خودش رو اصلاح طلب می دونه یه سری سوال دارم. دقیقا منظور دوستان از اصلاح طلبی چیه؟ چی رو می خوان اصلاح کنن؟ من مثل نیک آهنگ گیر به این نمی دم که چرا "اصلاح طلبا" دور و بر یه سری خط قرمزها نمی رن و خواستار حفظ وضع موجودن. به هر حال ما داریم از رفورم حرف می زنیم نه انقلاب. رفورم همیشه تو چارچوب کلی وضع موجود کار می کنه و فقط یک سری چیزا رو تغییر می ده. برای خیلی ها ممکنه حال به هم زن باشه، ولی برای رفورم عملگرا و واقع بینانه باید با قدرت مذاکره کرد، باج داد، زیر بار خیلی چیزای ناخوشایند وضع موجود رفت و من هم مثل خیلی های دیگه فکر می کنم که تو شرایط فعلی ایران رفورم خیلی بیشتر از انقلاب و یا حاکمیت تندروها جواب می ده. (انقلاب که اصلا عملی نیست.) ولی آیا دوستانی که خودشون رو اصلاح طلب می نامن واقعا به این عنوان اعتقادی دارن؟


نمی شه انتظار داشت اصلاح طلبا برن توی شیکم سیستم ولایت فقیه یا اصلا اسلامیت جمهوری اسلامی رو کنار بذارن یا مثلا خواستار لغو حجاب اجباری شن، چون به هر حال می خوان تو وضع موجود کار کنن و خب اسلام و ولایت فقیه و حجاب بخشی از هویت سیستم حکومت فعلیه. ولی آیا مثلا اصلاح طلبا راهکار عملی و برنامه دارن که وضع اقتصادی ایران رو واقعا اصلاح کنن و به داد دل قشری از جامعه که در فقر به سر می برن و دوره قبل به احمدی نژاد احساس نزدیکی بیشتری کردن برسن؟ آیا واقعا برنامه عملی برای اصلاح سیستم آموزشی کشور دارن؟ برنامه ای برای حقوق زنان دارن؟ آیا مثلا برنامه ای برای حمایت عملی از جنبش زنان ایران که عملا یه جنبش رفورمیستیه نه انقلابی دارن؟ آیا مثلا ما حمایت عملی آقای خاتمی از کمپین یه میلیون امضا رو شاهد خواهیم بود؟


حس من اینه که برنامه ای نیست. حس من اینه که دامنه وضع موجودی که باید حفظ شه برای اصلاح طلبا خیلی گسترده است. حس من اینه که تغییر رادیکالی صورت نمی گیره. یعنی به نسبت هشت سال قبلی که خاتمی بود اتفاق جدیدی نمی افته. حس من اینه که در بهترین وضع همون دوره هشت سال ریاست جمهوری خاتمی رو تجربه کنیم که برای زمان خودش خیلی هم خوب بود. اما اصلاح بیشتر؟ تغییر بیشتر؟ من چشمم آب نمی خوره. به نظرم اونایی که تریبونی دارن برای حرف زدن تو این فرصت باقی مونده باید سوال بپرسن از اصلاح طلبا. یادشون بندازن که اصلاح طلبی فقط یه عنوان دهن پر کن نیست. یه ایدئولوژیه که نیازمند عمله. بهشون بگن که برگشت به دوره هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی اصلا کافی نیست و معنی اصلاح طلبی نمی ده. باید اتفاقی فرای اون دوره بیفته.


اصلاح طلبای عزیز، برنامه هاتون رو رو کنید. جز انتخاب بین بد و بدتر و بغض معاویه، چه توجیهی هست که ما به شما رای بدیم؟ شما دقیقا چی رو و چه جوری می خواین اصلاح کنید؟


کاش به حداقل ها راضی نشیم...

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۸۷

بازگشت خاتمی - ۳

(نقل از ايمايان)
احمد رشیدی مطلق در کیهان

سرمقاله‌ی کیهان شگفتی‌آور ولی حساب‌شده بود. شاید هیچ کس فکر نمی‌کرد که واکنش‌ها به این زودی آغاز شود. بیشترین تهدید در دوره‌ی گذشته، تهدید به عزل بود( خزعلی به خاتمی گفت که بترسد از روزی که سرخاب و سفیداب بزند و مجبور به ترک کشور شود) ولی تهدید جانی بسیار عجیب بود.

شریعتمداری کسی است که به معنای دقیقی کلمه، طبق تقسیم‌بندی پیشنهادی عبدی( اینجا)، نامرد یا بی‌مرام است. او در عرض چند روز، به سعید امامی که به اتّفاق هم برنامه‌ی هویّت را می‌ساختند پشت کرد و او را عامل بیگانه خواند و از طرف دیگر، سعید حجّاریان تیرخورده را- با این امید که جان سالم به در نخواهد برد- « سعید عزیز» خواند. او اگر پایش برسد، توحید را هم قربانی قدرت می‌کند (اینجا) پس نوشتن این سرمقاله در کیهان- گیرم به قلم یا نام کسی دیگر- خیلی عجیب نیست. اگر- به فرض محال- خاتمی رهبر شود، شریعتمداری خاک پایش را توتیای چشم خواهد کرد و اگر رهبر فعلی- باز هم به فرض محال- برکنار شود، کمترین وقعی به او نخواهد گذاشت. پس واکاوی نوشته‌ی او از نظر محتوایی هیچ فایده‌ای ندارد، چون مانند ناسزاگویی که عربده می‌کشد و هرچه از دهانش درمی‌آید می‌گوید، کلامش بی‌معناست. چه فایده‌ای دارد که به او گوشزد کنیم که قاتل بی‌نظیر بوتو القاعده بود، نه آمریکا یا بوتو، شکست خورد ولی خاتمی برای پیروزی می‌آید یا اینکه آمریکایی دانستن رئیس‌جمهور هشت‌ساله‌ی ایران چه هزینه‌ی سنگینی برای جمهوری اسلامی ایران دارد؟

شریعتمداری سلطان را می‌شناسد نه بادمجان را. مهم‌ترین معنایی که از این سرمقاله برداشت می‌شود این است که آنها آماده‌اند، تعرّض به جان سیّدمحمّد خاتمی را- از سوی هرکس که باشد- درست مانند قتل‌های زنجیره‌ای یا ترور حجّاریان، محتمل و کار بیگانه بدانند. می‌توان انگیزه‌های دیگری نیز برای این نوشته یافت، مثل محک‌زدن اردوی اصلاح‌طلبان، اعلام آماده‌باش به گروه‌های خیابانی که چهارسالی به مرخّصی رفته بودند یا  تلاش برای انصراف خاتمی. از آنجا که کیهانیان، خاتمی را فردی ترسو و قهرو می‌دانند که یک‌بار استعفا داد، شاید با نشان دادن اینکه اگر بیاید، کشور چه فضایی خواهد داشت، بخواهند او را منصرف کنند تا با شکست دوباره‌ی کسی مانند کرّوبی بتوانند جشن پیروزی بگیرند. امّا دلیل مهم‌تر از دید من چیز دیگری است.

مقاله‌ی احمد رشیدی مطلق در روزنامه‌ی اطّلاعات، اوج بی‌کفایتی دستگاه پهلوی در تحریک مردم بود تا به اضافه‌ی چند واقعه‌ی دیگر، اوضاع ایران از سال پنجاه و شش که هیچ کس فکر پیروزی را نمی‌کرد، به انقلاب بهمن پنجاه و هفت بکشد. سلطنت پوسیده بود و شاه روبه موت، کسی را برای جانشینی نداشت و ممکن بود جنگ قدرت از درون خانواده‌ی پهلوی رخ دهد یا تلاش دوباره‌ی قدرت‌های بیگانه –مانند به کارآوردن رضاخان- با کودتای نظامیان یا هر راه دیگر، دوباره طرحی نو دراندازد. برکناری فرد زیرک و کاردانی مانند هویدا و غرور کاذب مهره‌های جانشین او، جوّ کشور را انقلابی کرد و سلطنت از هم فروپاشید. اوضاع فعلی ایران، آنگونه نیست و قدرت اوّل مملکت بر کشور حاکم است، هر تلاشی که بخواهد با متشنّج‌کردن اوضاع کار خود را به پیش ببرد، شکست می‌خورد؛ اینچنین بود که برای دولت خاتمی هر نه روز یک بحران ساخته شد تا نتواند کاری کند و نکرد. آشوب‌های 18 تیر، ترور حجّاریان، محاکمه‌ی کرباسچی، اقدام به ترور مهاجرانی و نوری، زندانی کردن مخالفان، قتل‌های زنجیره‌ای، بستن نشریّات، استعفای دسته‌جمعی و تحصّن نابخردانه‌ی نمایندگان، هرکدام تیر خلاصی بر شقیقه‌ی اصلاحات بود و عجب که اصلاحات هنوز جان دارد. بحرانی و انقلابی کردن فضا، سیاستی است که پیشتر امتحانش را پس داده است و حالا نیز می‌تواند مؤثّر باشد. خشم، عصبیّت، وارد جدل‌های بی‌پایان‌شدن، شکایت یا خواستن مطالباتی که امیدی به دریافت آنها نیست، بازی دوسرباختی است که اصلاح‌طلبان به هیچ وجه نباید در آن وارد شوند. انباشت مطالباتی مانند تغییر گردانندگان کیهان- که صدالبتّه اجابت نخواهد شد- زمینه‌ی احساس ناکامی، بی‌قدرتی و هیچ‌کاره‌بودن را فراهم می‌کند که قهر، استعفا و ناامیدی را در پی خواهد داشت.

شریعتمداری بازی را آغازیده و ایجاد تنش و بحران را شروع کرده است و پاسخ روحانیون مبارز، شاید نزدیک به آن چیزی بود که وی می‌خواست؛ هیچ چیز جز بی‌اعتنایی و سکوت نمی‌تواند او را به خشم آورد. آفریدن بحران حتماً کار قدرتمداران بود و هست ولی تن ندادن به این بازی، تأثیر این بحران‌ها را به کمترین حد می‌رساند و برعکس، جواب دادن و خطّ و نشان کشیدن، به کام امثال برادر حسین است. اصلاح‌طلبی در فضایی آرام و عاقلانه و منطقی ممکن است نه در جوّی پر از تنش و عصبیّت. سالی که نکوست از بهارش پیداست و آغازی که با تهدید جانی باشد، معلوم است چه پایانی دارد. نوشتن مقاله‌ی احمقانه‌ی احمد رشیدی مطلق اشتباه حکومت سابق بود ولی نوشتن این سرمقاله، آگاهانه و برای تحریک طرف مقابل است؛ شریعتمداری از پاسخ‌های دیگران به کیهان، خوشش آمده و می‌خواهد که بازی را ادامه دهد. واکنش به اینگونه نوشته‌ها خواسته‌ی کیهانیان است و درست همان کاری است که الآن یا بعد از این نباید انجام گیرد.  

پ. ن: کیهان باز هم با آمیختن راست و دروغ، نقد و تهمت ادامه می‌دهد؛ اینجا و اینجا را بخوانید. 

خاتمی، کروبی را کم دارد

(نقل از وبلاگ همين‌جوری)

جایگاه کروبی در انتخابات آینده چیست؟ او به چه میزان و از کدام اردوگاه کسب رای خواهد کرد؟ به سبب پیشینه اصلاح طلبی اش رای خاتمی را خواهد شکست یا با شعارهای اقتصادی و رفتارهای عوام گرایانه اش موجب کاهش آرای احمدی نژاد می شود؟
شاید من زیادی خوشبین هستم اما فکر می کنم کروبی تا پایان راه نمی ماند و به زودی با اعلام حمایت از خاتمی رقابت انتخاباتی را بی خیال خواهد شد. اما این نوشته را با فرض ماندنش در عرصه رقابت می نویسم.

به نظر من هیچ یک از طرفین نباید نگران آرای کروبی باشند. در انتخابات دوقطبی آرا به سمت دو سر طیف متمایل می شود و کروبی کسی نیست که بتواند در منتها الیه طیف بایستد. نه تنها کروبی که بسیاری کسانی که امروز نامشان طرح می شود، همین خاصیت را دارند. تجربه انتخابات ۷۶ و کاندیداتوری ریشهری به ما می گوید که در انتخابات دو قطبی دیگران فقط خودشان را ضایع خواهند کرد و شانسی برای کسب رای ندارند.
کروبی اساسا رای چندانی نمی آورد که بخواهیم محاسبه کنیم از سبد چه کسی کم شده. اما در این میان نکته دیگری وجود دارد و آن تاثیر کروبی به عنوان یک فعال سیاسی است نه کاندیدای انتخاباتی.
خاتمی در جمع حامیانش یک نفر کم دارد. کسی که بتواند در روزهای پرتنش انتخابات و در زمانی که دعواها بالا می گیرد و اتهامها زیاد می شود، جلوی تخریبها بایستد و با قدرت از او دفاع کند. کسی که از دعوا نترسد، به سادگی نشود متهمش کرد، در صورت لزوم بتواند به سادگی به صدر انقلاب و به امام خمینی رفرنس بدهد، عرضه متهم کردن متقابل را داشته باشد و...
در حامیان فعلی خاتمی به نظر نمی رسد کسی چنین توانی داشته باشد. اکثریتشان خود متهم خواهند شد به ضدیت با دین و انقلاب. کسانی چون میرحسین موسوی و موسوی خوینی ها و سید حسن خمینی و... هم یا آنقدر ملاحظه کارند که پا به این میدان نگذارند، یا نجابتشان مانع از دعوا کردن می شود و یا شخصیتا به درد روز دعوا نمی خورند.
خاتمی برای روز دعوا کروبی را کم دارد. کروبی نشان داده که اگر قرار به دعوا کردن باشد نه از سردارها می ترسد، نه ملاحظه ائمه جمعه را می کند، نه از پسر رهبر چشم می پوشد، نه روحانیان بلندپایه نظام را به چشم اغماض نگاه می کند و نه...
به گمان من کروبی در انتخابات رای چندانی نخواهد آورد اما حضور جدی اش در صف حامیان خاتمی او را به سلامت از بزنگاههای انتخابات عبور داده و تاثیر جدی بر افزایش شانس پیروزی اش خواهد گذاشت.

خاتمی ِ۸۸ با دستانی پر از پاسخ بیاید!

(نقل از بر ساحل سلامت)
دو روز است که ماجرای آمدن خاتمی را با جزئیات دنبال می کنم. بارها و بارها این صفحه را باز کردم تا درباره اش بنویسم و به هر دلیلی آن را بستم. هرچند منتقد و هرچقدر دارای پرسش نمی توانم شادی خودم را از آمدنش پنهان کنم. اعتقاد ندارم که اگر سرمایه اجتماعی ای وجود دارد، بماند برای روز مبادا و هیچوقت از آن استفاده نشود. خاتمی آبرو و تمام سرمایه اجتماعی اش را به میدان آورده و در خور تحسین است و تقدیر. خاتمی وارد بازار سترگ و سختی شده است. همه می دانیم که چهار سال آتی کمتر از چهار سال ِ پس از یک جنگ نیست. سایه تحریم، روابط سست و ضعیف با غرب، بحرانهای اقتصادی و قیمت پایین نفت، انتظارات برآورده نشده از نوع سهامی - عدالتی، برنامه های غلط ، نیمه تمام و هزینه بر و … همه و همه دستاورد هرکسی است که بخواهد دور آتی در مسند امور باشد. صبر و ثباتی می طلبد بودن در این فضا.

255qnaw

چهار سال اتی ، باید چهار سال مدیریتی قوی ای باشد. چهارسالی که باید با توان اقتصادیون، مدیران یا تکنوکرات ها اداره شود. پیشتر هم نوشته بودم که اگر از آمدن خاتمی نمی نویسم علتش فرهنگ محور شدن چهره اوست. فرهنگ و سیاست و توسعه آنها هردو لازم است و باید باشد. اما انچه این روزها بحرانی است و باید با مسکن هم شده دردش را ارام کرد و به جراحی اش شتافت، سیاست خارجی و اقتصاد است. ارکان مدیریتی درهم آمیخته ماست. خاتمی بهترین گزینه برای سیاست خارجی می تواند باشد. او نه تنها هشت سال نسبتا موفق را به گواهی بسیاری از فعالان منطقه داشته است، که این چهار سال نیز در حفظ روابطش و گسترش ایده گفتگویش از پا نشسته است. در زمینه اقتصاد کمی باید شفاف تر و با برنامه بهتر عمل کند. به وضوح از نوع نگاه میر حسین موسوی و اطرافیانش - که اتفاقا این روزها به او نزدیک تر شده اند - تا امثال نیلی و کارگزاران در کنارش هستند و احتمالا در دولت احتمالی اش در نظر گرفته خواهند شد. در هم امیختگی و آشفتگی تئوری ها می تواند منجر به اشفتگی در برنامه شود. خاتمی باید در همین دوره بر سر بهترین راه برون رفت از فضای فعلی به نتیجه برسد.

خاتمی مرد عرصه فرهنگ است. با آمدنش بسیاری از هنرمندان و فرهنگ دوستان فعال خواهند شد. هرچند منتقد باشند و سرخورده، فضای فعلی ایشان را به سمت شخصیتی چون خاتمی سوق خواهد داد و این خود نشان از بهتر شدن وضعیت فرهنگ خواهد داشت. بدون شک حضور چشمگیر این گروه در اطراف خاتمی برنامه فرهنگی خوبی را به او ارزانی می کند. تجربه سیاسی هشت ساله نیر برای حرف و برنامه داشتن در زمینه دموکراسی و ساختارهای سیاسی می تواند پشتوانه خوبی باشد. هرچند هنوز خطوط اساسی سیاست برجسته نیستند. اما باید خاتمی شفاف سازی خوبی را در این عرصه به نمایش گذارد.

حال که خاتمی آمده است و در بین اطرافیان بارقه هایی از امید به یک رقابت و یک تغییر ایجاد شده ، نباید خاتمی و اصلاح طلبان فراموش کنند و از پاسخگویی به سوالات متعدد این روزها باز بمانند. فراموش نکنیم که هرقدر حافظه تاریخی ایرانیان محدود باشد، اما چهار سال مدت زیادی برای این فراموشکاری نیست. بسیاری علامت سوال ها برای مردم وجود دارد. به مرور از این علامت سوال ها خواهم نوشت و درباره شان بحث خواهیم کرد.

درباره ساختار و مواجهه با ساختار حد پایین خاتمی کجاست. این چیزی است که امروز باید شفاف شود. برای من مهم نیست که حد پایینش را حتی محافظه کارانه انتخاب کند. برایم مهم نیست که نخواهد انقلابی در ساختار ایجاد  کند. مهم است که حدش را به وضوح شفاف کند. اگر به جایگاه رهبری اشاره می کند، برخلاف بسیاری، آن را درست و منطقی می دانم. هشت سال ریاست جمهوری به او فهمانده است که نباید غیر واقعی ببیند. اما باید در این زمینه، درباره وظایف و اختیارات ریاست جمهوری بیشتر بحث و بررسی کند. اصولی است اگر بتواند معیاری برای قضاوت خودش داشته باشد. اگر این اصول باشد، بعد از هشت سال نه کرده هایش به هیچ گرفته می شود، نه داشته هایش نادیده گرفته می شود و نه ناتوانایی ها به چشم نمی آید. معنای بحران و عدم توانمندی را در فضای  شفاف ، مردم ما می فهمند. فرصت کمی باقی مانده است، اما بزرگترین رسالت اصلاح طلبان یافتن این حدود است.

نکته مهمی که شاید باز هم درباره اش بنویسم عکس العمل ماست. عکس العمل من و شما یا آنهایی که از امدن او خشنودند. عکس العمل کسانی که به وضوح از هر کوششی برای ماندگاری و پیروزی خاتمی در عرصه انتخابات دریغ نخواهند  کرد. کار انتخاباتی و تبلیغات هیجان دار و جریان ساز را با قهرمان سازی و بت سازی یکی نکنیم. از خود خاتمی می شود بسیار نقل قول کرد و نقد کرد این قهرمان سازی ها را. مواظب باشیم مثل انتخابات گذشته انقدر جو بر اردوگاه اصلاح طلبان حاکم نشود که واقعیات را نبینیم. خاتمی مرد بزرگی است، سرمایه اجتماعی خوبی دارد، خطر کرده و آن را به میدان آورده است، به وضوح امید به تغییر را در دل بسیاری از سرخوردگان این روزگار نشانده است. تقدیر و تشویقش را برای این حضور، با تملق های ناصواب و قهرمان سازی های بد سرانجام یکی نگیریم.

پی نوشت: به وضوح و طبق معمول به فکر ایده های خوب برای کارهای تبلیغاتی هستم. از جماعتی که در این سالها بسیار با هم بوده ایم و کار کرده ایم خواهش می کنم اگر ایده ای دارند، خبر دهند. شاید دوباره پرچمی را برافراشتیم. خدا را چه دیدید!

خودکشی سیاسی با دو سوت دربازار گرم ستادهای انتخاباتی

(نقل از وبلاگ محمد آقازاده)
سالها پیش همسایه یی داشتم که موتور سوار قابلی بود.من در سن نوجوانی بودم و او در میانه جوانی.شبی دیر از محل کار به خانه می رفتم٬ او را دیدم و سوار موتورش شدم تا زودتر به مقصد برسم. آنچنان ویراژ می داد که همه وجودم تبدیل به اضطراب فعال شد و وقتی از موتورش پیاده شدم مدتی طول کشید که این این اضطراب خلاص شوم. فردا که دیدمش گفتم به جوانی ات رحم کن.همیشه عده ای دورش جمع بودند. شروع کردند به غرولند کردن.تو دل موتوسوری نداری چرا سوارشدی.چشم بسته می تونه تا ته دنیا بره زنده بر گردد. وقتی از این جمع کناره گرفتم عاقله مردی یواشکی به من گفت همین اطرافیان این بدبخت به کشتن می دهند.هنوز از این گفتگو یکسال نگذاشته بود که او در چهار راه چیت سازی تصادف کرد و در جا جان سپرد.نکته جالب آن بود همان عده که هندوانه زیر بغلش پیش از بقیه از بی مبالاتی اش در مراسم تشیع جنازه و ترحیم گلایه می کردند.

این روزها که بازار انتخابات دارد گرم می شود این حادثه پیش از بقیه زمانها در ذهن من جای خود را باز می کند. همین حادثه مرتب تکرار می شود چه در زندگی روزمره و چه در اوج فعالیت سیاسی .برای روشن شدن مسئله به سراغ انتخابات ریاست جمهوری می رویم.بی تردیداطرافیان نامزدهای دورشان را در این روزها می گیرند و با دادن اطلاعات غلط آنچنان توهمی در آنها ایجاد می کنند که در پایان انتخابات همه نامزدها می پندارند که اگر مداخله نیروهای ناشناخته مانع نشود آنها بر کرسی ریاست جمهوری تکیه خواهند زد. اگر مشاور امنیی بخواهد تصویری واقعی تر از اوضاع ارائه دهد با دوسوت از صحنه مشورت حذف می شوند. این اطرافیان که در هر حال برنده اند چرا که در دوران انتخابات دستمزدهای خوبی می گیرند و اگر دری به تخته بخورد نامزد مورد نظرشان پیروز میدان شود سمت های باد آورده را درو خواهند کرد همان قدر از راست گویی  بیزارند و می ترسند که دراکولا از صلیب.

این اطرافیان زبل جهت باد را خوب می شناسند و به راحتی رنگ عوض می کنند. از موضعگیری کاملا رادیکال و چگواریی گرفته تا سفارش به همسازی با واقعیتی که در برابر اصلاحات مقاومت جانانه می کند.روزی با کلمات تند و آتشین فردی در قدرت را افشا می کنند و روز بعد کارناوال حمایت از او راه می اندازند.البته اگر دقیق به آنها نگاه کنیم نه گرفتار دو دلی اند و نه تردید. آنها منافع مشخصی دارند که برای رسیدن به آنها بسته به اوضاع و احوال ماسکی را به چهره می زنند و نانش را می خورند. خود آنها هیچگاه ضرر نمی کنند ولی با تدابیر هوشمندانه بسیاری را به خودکشی سیاسی و تبلیغاتی وامی دارند.

صاحب این قلم بر آنست فارغ از گفته هایی که موافقان و مخالفان در مورد این کاندیدا و یا نامزد انتخاباتی بر زبان می رانند و پیش از آنکه حقیقتی را آشکار کنند خاک بر چشمها می پاشند بر اساس شناخته یی که از نزدیک و دور از نامزدهای ریاست جمهوری دارد نشان دهد هر کدام از آنها نماینده کدام بخش از پدیدار شناسی روح جمعی اند و چه قابلیتی دارند و از چه نقصانی رنج می برند ٬بی تردید این ضعف و قدرت از منظرروابط اجتماعی مورد داوری قرار خواهد گرفت و از خصلتی که اختصاصی است و نمادی از بخشی از روح ایرانی نباشد به عمد صرفنظر خواهد شد. اما پیش از ورود به این بازشناسی می توان گفت همه آنها در چند نکته مشترک اند. اول آنکه دور و برشان از منتقد خبری نیست و تنها ستایشگران حق ورود به جرگه آنها را دارند. دوم آنکه آنچه را می گویند که می پندارند رای آور است و اصلا نسبت به آنکه این گفته ها قابلیت اجرا شدن دارند یا نه بی تفاوتند.سوم آنکه بعد از انتخابات حتی اگر شکست بخورند در گامهای بعدی این اطرافیان دروغگو را از گرد خود نمی پراکندند بلکه همچنان به آنها میدان می دهند که پدیدارشناسی روح در تمام ابعادش تشنه ستایش است نه شنیدن حقیقت.    

خاتمی يا کروبی؟

(نقل از وبلاگ «دوستدار سقراط»)
در مقایسه خاتمی و کروبی، تردید ندارم که به لحاظ سیاسی وجود کروبی بهتر از خاتمی است. همین که خاتمی رای بیاورد، مسئولین جمهوری اسلامی به عنوان خوشامد گویی چهار روزنامه را بسته و هفت هشت روزنامه نگار مظلوم و دانشجوی بی پناه را زندانی می کنند تا در همان اول کار حساب دستش بیاید. دوباره سخت گیری ها آغاز و اصول گرایی در روابط بین الملل در دستور کار قرار  می گیرد. سنگ اندازی مجلس و اخلال قوه قضائیه آغاز می شود. کروبی کسی است که هم حساسیت کمتری نسبت به او وجود دارد و هم مردی است که می تواند در این درگیری ها وارد شده و لااقل کمی از حقوق ملت را از گلوی حضرات بیرون بکشد. خاتمی نشان داده که هیچ خط قرمزی ندارد اما کروبی اینگونه نیست گرچه خط قرمزش خیلی خیلی عقب است و بسته شدن مطبوعات خط قرمزش نبود! کروبی جسارت دیدارهای رسمی با نهضت آزادی را دارد اما خاتمی شجاعت ملاقات رودررو با آنها را از ترس اخم حضرات ندارد. خاتمی با آمدنش هیچ پتانسیلی برای قهر کردن و تهدید به خروج از حاکمیت نخواهد داشت و این نوبت دیگر هیچ شعار سیاسی نخواهد داد. به این ترتیب نه خود را پیش ملت موظف به دفاع از حقوق سیاسی نشان خواهد داد و نه قدرت مانور سیاسی پیش حاکمیت خواهد داشت تا بتواند جلوی اقدامات غیرقانونی را بگیرد.

به لحاظ اقتصادی به احتمال زیاد خاتمی بهتر از کروبی عمل خواهد کرد. در مورد کروبی این خطر هست که کابینه اش را از حزبش انتخاب کند که عموما افرادی ضعیف هستند. در عین حال باید توجه داشت که انتخاب کرباسچی به عنوان معاون اولی نشان از هوش کروبی دارد و دلالت بر این دارد که وی در انتصاب های کلیدی عقلایی رفتار خواهد کرد. ولی اطرافیان خاتمی افراد قوی تری هستند البته نه آنقدر که حامد قدوسی تصور می کند! تصور اینکه افرادی چون زنگنه و جهانگیری و غیره خیلی خارق العاده هستند اغراق آمیز است. برجسته شدن آنها بیشتر به دلیل ضعف مدیران عالی رتبه ای است که در حکومت به سمت های عالی رسیدند که آنهم دلیلش وضعیت سیاسی ماست.

رای دادن مجدد به خاتمی و اعتماد مجدد به کسی که یک بار به اعتماد شما نارو زده، سخت است. برای من که شنیدن مجدد حرف های خاتمی همانند شنیدن حرف های احمدی نژاد و دیگر مسئولین کشور چندش آور است. کروبی نیز که نه شخصیت قابل ترویجی دارد و نه عملکردی را نشان داده که بتوان با دل خوش به او رای داد. واقعا اگر قالیباف آن نامه فرماندهان سپاه را امضا نمی کرد، شاید گزینه مقبول تری به نظر می رسید.

تا زمانی که کاندیدای بهتری نیست باید دائما میان بد، بدتر و خیلی بدتر و خیلی خیلی بدتر انتخاب کنیم. یادتان باشد گفته بودم که با بسته شدن مطبوعات انتخاب های اجتماعی ما همه میان بد و بدتر و بدترین خواهد شد در حالیکه با دوم خرداد این امید زنده شد که به سمتی پیش رویم که میان خوب و بد، خوب و خوب تر انتخاب کنیم. چه کنیم که آرزوهای ناکام ما در دوم خرداد از یادمان نمی رود.

در خدمت و خيانتِ خاتمی

(از نویسنده‌ی وبلاگ «دست‌نوشته‌های مامان صوفی»)

اعلام ورود آقای خاتمی به انتخابات من را به این فکر فروبرد که خاتمی چه دلایلی برای آمدنش داشته است.  آیا روزنه امیدی برای  تغییر یافته یا به این نتیجه رسیده اوضاع نسبت به سال ۷۶ عوض شده است. درباره روزنه امیدش هیچ نظری ندارم چراکه من تا به حال نیافتمش. اما با این که وضع نسبت به سال ۸۶ تغییر کرده کاملا موافقم. نهادهای قدرت قوی تر شده اند. مجلس دست اصولگرایانیست که قدری تندروتر از اصولگرایان مجلس پنجم اند. نظامیان شمشیر را از رو بسته اند و آشکارا در سیاست دخالت می کنند. مطبوعات بسیار محدودتر شده اندوحلقه آزادی قلم و بیان بیش از پیش تنگ شده است. نهادهایی مثل حوزه و بسیج و موسسه مصباح و مساجد که از اصلی ترین مخالفان اصلاحات بودند بودجه هایشان چندین برابر شده و بیش از پیش قدرتشان را به رخ میکشند. بسیاری از روشنفکران و تحصیلکردگان و نخبگان در این سالها یا به اراده خود یا از سر اجبار ترک وطن کرده اند. شورای نگهبان همان است که بود و با وجود جو حاکم بر حاکمیت امکان مصالحه بر سر مسئله هسته ای وجود ندارد. بحران اقتصادی دنیا را فرا گرفته و هر روز دامنه اش بیشتر و بیشتربه کشور ما که سی سال گذشته را هم در بحران طی کرده کشیده می شود. قیمت نفت روز به روز پایین می آید و بیم آن میرود که خاطره نفت هفت دلاری در دوران ریاست جمهوری خاتمی را دوباره زنده کند. خشکسالی بی سابقه در راه است و...

با این اوصاف نمی دانم آمدن خاتمی را خدمت به حساب بیاورم یا خیانت. اینکه عده ای را امیدوار کنی و دنبال خودت بکشانی و دوباره چهار سال بعد یا هشت سال بعد نا امیدشان کنی کلمه ای جز خیانت را به ذهن من نمی آورد. گرچه مطمئنا خاتمی نمی تواند آراء خاموش را دوباره از آن خود کند و حتی برنده شدنش در انتخابات مورد تردید است. اما حتی اگر برنده شود و حتی اگر دوباره رای قابل توجهی را به خود اختصاص دهد به نظر من هیچ کاری از پیش نخواهد برد.

اگر آقای خاتمی به این امید آمده که اوضاع نابسامان ناشی از ریاست جمهوری احمدی نژاد را سامان دهد اینکار به خوبی و بسیار بهتر از ایشان از دست افرادی چون لاریجانی ، ولایتی، قالیباف یا کروبی بر میآید.این آقایان لا اقل مشکلاتی که آقای خاتمی با نهادهای قدرت دارند را نخواهند داشت و هر روز مجبور نیستند کفن پوشان را از خیابانها جمع کنند و وضعی را تحمل کنند که روز بعد از هر سخنرانی مهمشان راس قدرت سخنان متفاوتی را بیان کند.

جدای از همه این حرفها خاتمی در صورت حضور در انتخابات باید برنامه های سیاسی اقتصادی و اجتماعی خود را با جزئیات بیان کندو دقیقا تبیین کند آیا این جزئیات در چهارچوب حاکمیت فعلی و قانون اساسی موجود قابل انجام است یا نه و برای برنامه هایی که در این چهارچوب نمی گنجد چه تصمیمی اتخاذ خواهد کرد. در صورتی که دوباره مانند دوره های پیشین به کلی گویی روی آورد گوش همه ما از این حرفها پر شده است. گرچه من معتقدم آنچه که از اصلاحات مورد نظر من و خیلیهای دیگر است در چهارچوب قانون اساسی ما و بالاتر از آن  در قالبهای تنگ و غیر قابل نفوذ تفکرات صاحبان قدرت غیر قابل دستیابیست. کاش آقای خاتمی خودش و مردم را به حبابی روی سراب دلخوش نمی کرد.

آنچه از خاتمی می خواهم!

(نقل از وبلاگ «به دنبال چراغی»)

مشکل ایران اقتصادی نیست. دغدغه اصلی،  واقعی و به حق مردم اما به گمانم اقتصادی است. اقتصادی ترین شعارها در انتخابات ۸۴ متعلق بود به کروبی و از آن بیشتر احمدی نژاد! آوردن نفت بر سر سفره،  ارزانی همه چیز و…همه و همه حرفهای همیشگی احمدی نژاد بود و اطرافیانش. کاری به این ندارم که به محض رای آوردن، حرفها همه برگشت به سمت حل مشکلات جهان،  اسرائیل و هلوکاست …!
تاکید می کنم مشکل اصلی مردم این روزها اقتصادی است.  راه حل این مشکل اما اقتصادی نیست.  گواه این ادعا نفت ۱۵۰ دلاری است و آنچه در دوره احمدی نژاد گذشته است.  حتی اگر رو به رو شویم با نفت ۵۰۰ دلاری باز هم گرهی از کارها باز نمی شود.  این را دولت احمدی نژاد ثابت کرده است.

خیلی ها می گویند حالا که خاتمی آمده با وجود مشکلات گسترده اقتصادی مردم باید دست بگذارد بر همین مشکلات و راه حلهای مشخص اقتصادی بدهد.به نظرم حرف درستی نیست.  خاتمی باید نشان دهد تفاوتی را که با دیگران دارد نه آنکه کاری را انجام دهد که دیگران!  خاتمی هر حرفی درباره اقتصاد بگوید طرف مقابل گنده ترش را خواهد گفت.  طرف مقابلی که اساسا حد و مرزی برای خلاف واقع گفتن نمی شناسد. خاتمی اگر بخواهد دروغ بگوید تمام صورتش سرخ و سفید می شود و دست آخر همه می فهمند. درست و حسابی دروغ گفتن بلد نیست.  خاتمی نمی تواند وعده ای بدهد که خود می داند عملی نیست!

پایگاه اجتماعی خاتمی طبقه متوسط به بالاست، جوانان و زنان . این به معنای نادیده گرفتن طبقات پایین نیست. اما آنچه باعث می شود طبقات پایین نقطه تمرکز خاتمی نباشند حرفهای رقبای خاتمی خواهد بود. درست یا غلط آراء بیشتری از طبقات پایین به سمت کسی گسیل خواهد شد که شعارهای ساده اقتصادی بدهد.  حتی اگر عوامفریبانه باشند و امکان تحقق نداشته باشند.رقیب خاتمی بدون شک  رقبای خاتمی نخواهند بود. آراء رقبای خاتمی را اگر در نظر بگیری مجموعا می شود همان آرائی که دور اول انتخابات گذشته به احمدی نژاد داده شد. حالا با کم و زیاد!…رقیب اصلی خاتمی کسانی هستند که رای نمی دهند.  خاتمی اگر می خواهد موفق باشد بایستی بتواند آراء خاموش را به خود جلب کند. اگر بتواند،برنده قطعی خواهد بود و به هر میزان که ناکام باشد امکان موفقیتش کاهش می یابد. به ویژه که در صورت نزدیک بودن آراء امکان حضور نیروهای غیبی هم خواهد بود.

خاتمی برای آنکه آراء خاموش را به خود جلب کند بهتر است به هر آنچه خود در دوره گذشته گفته پاسخ دهد. خاتمی باید پاسخ دهد اگر نگذاشتند کار کند چه نهادها یا افرادی بوده اند؟ انتخابات مجلس هفتم که به آن وضع درآمد خاتمی گفت انتخابات را برگزار نخواهد کرد اما دست آخر برگزار کرد.  خاتمی باید بگوید خط قرمزش کجاست؟ خواه نا خواه باید قبول کرد بخش قدرتمندی از حاکمیت رابطه خوبی با خاتمی ندارند و میلشان به خاتمی نیست.  خاتمی باید پاسخ دهد چگونه می خواهد این بخش از حاکمیت را مجاب کند؟ چگونه با وجود موانع راه خود را پیش خواهد برد. برای حل این مشکلات خاتمی باید در قامت یک سیاستمدار ظاهر شود.  با شرح و بسط اندیشه و فلسفه کاری پیش نخواهد برد. اگر خاتمی در دوره قبل گفت “۴۰ درصد اقتصاد دست دولت نیست ” باید بگوید چه می خواهد بکند با این ۴۰ درصد؟ با انحصارها چه خواهد کرد و ابزارش برای مقابله چه خواهد بود؟اگر عده ای رئیس جمهور را “تدارکاتچی” می خواهند خاتمی چه خواهد کرد برای دفع چنین خواسته‌هایی!

با وجود ضعیف بودن طبقه متوسط در ایران اما به هرحال بخشی از مردم را می توان در این طبقه جای داد.  دغدغه طبقه متوسط صرفا اقتصادی نیست.  اما باید پذیرفت که بخش مهمی از خواست مردم حتی طبقه متوسط توسعه و پیشرفت اقتصادی است. برای رفع چنین دغدغه ای خاتمی هرگز نباید از مفاهیم مورد تاکید گذشته اش دست بردارد.  اما بایستی مفاهیم “دموکراسی”، ”آزادی”، ”حقوق شهروندی”، “جامعه مدنی “،”عدالت” و…را به زبان اقتصادی مفهوم سازی کند.  باید نشان دهد چگونه این مفاهیم می توانند نتیجه اقتصادی داشته باشند و سبب “توسعه ”.  خاتمی باید برای مردم به صورت ملموس نتیجه اقتصادی این مفاهیم را نشان دهد. این تفاوت خاتمی با دیگری است. راه حل مشکل اقتصادی ایران اگر اقتصادی بود باید با وجود حاکمیت یکدست و نفت ۱۵۰ دلاری در دوره فعلی اوضاع بهتر از این می شد که نشده! مشکل مردم اگر اقتصادی است راه حل آن اما اقتصادی نیست.  این را خاتمی باید به مردم بگوید.

***

خاتمی تو در چارچوب شعارهای دروغ و عوامفریب اقتصادی نمان.  تو حامل پیام یکصد سال مبارزه این مردم باش.  امانتدار انقلاب این مردم باش.  انقلابی که اینک اگر می خواهند بهتر بودنش نسبت به قبل از آن را نشان دهند صرفا به آمار اقتصادی نشانش می دهند.  انقلاب این مردم اقتصادی نبود. برای آب و نان نبود.  چه شد شعارهای زمانه انقلاب.  و از آن عقب تر مشروطه و نهضت ملی!  چه شد؟ نشان بده که چگونه می توان از پایگاه دین از آزادی و دموکراسی دفاع کرد و چگونه اینها می توانند باعث کارآمدی شوند!  باعث امید!و حتی نتیجه اقتصادی!…در آغاز دهه چهارم انقلاب ۵۷ هر چه بهمان آمار دادند همه اقتصادی بود.  تو اما بر آرمان انقلاب این مردم بمان!

سه شنبه ۲۹ بهمن ۸۷

درباره‌ی نامزدی خاتمی

قصه نوکن
زین کهنه قصه ها
امید هیچ شفایی نمی رود
اگر چه به خاطر بسیاری از مسائل ترجیح می دادم میرحسین کاندیدای اول اصلاح طلبان شود اما به هر روی از آمدن خاتمی خرسندم و طبعاً هر کمکی از دستم بربیاید مضایقه نخواهم کرد. اما این بدین معنی نیست که نظر منتقدانه و متفاوتی نداشته باشم.
۱- آقای خاتمی و اصلاح طلبان باید بپذیرند احمدی نژاد میوه باغ اصلاحات است. در واقع برآورده نکردن خواست عموم مرد منجر به انتخاب گزینه ای برای نه گفتن و مخالفت آنان با خواستهای اصلاح طلبان شد. یعنی بدون فرافکنی و مقصرسازی داشتن اشتباهات پذیرفته شود.
۲- نهادهای فوق دولت و سازمانهای نظامی و شبه نظامی زیر مجموعه آنها چه در انتخابات و حتی در صورت پیروزی احتمالی رودر روی آقای خاتمی صف آرایی خواهند کرد و از هیچ تلاشی برای تخریب توان ایشان و دولت احتمالی آینده مضایقه نخواهند کرد. طبعاً این بار جمله «نگذاشتند!» کارایی نخواهد داشت. برای مدیریت یک کشور به بلبشوییِ ایران اول از همه باید جرأت داشت.
۳- تعریف غیرت ما لُرها این است که در شرایط دشوار و حتی جنگ و دعوا پشت یارانت را خالی نکنی، یعنی اگر 18 تیر شد یا روزنامه بندان شد یا سیاسی کُشان شد از ترس منافع شخصی و حزبی و جناحی حامیان خود را به گیوتینِ نامردی نسپارید! تحصن مجلس ششم اگر ماهها پیش انجام می شد، یقیناً با حمایتهای خیره کننده مردم مواجه می شد، اما انجام این کار پس از بی تفاوتی به آنهمه فاجعه و در دفاع از صلاحیت خودِ آقایان، بی تفاوتی مردم و تعبیر آن به دفاع از منافع شخصی را موجب شد. به علاوه به کار گماشتن غارتگران بیت المال و میلیاردرهای یقه دیپلماتی نیز چیزی نیست که با ادعای علاقه به مردم سازگار باشد.
۴- آقای احمدی نژاد به درست رفاه مردم و مشکلات اقتصادی را نشانه رفت و بازی را برد (و البته هرگز به وعده هایش عمل نکرد). این چیزها تعارف برنمی دارد. تجربه دولت اصلاحات نشان داد: این که وزیر اقتصاد از یک جناح باشد، رئیس بانک مرکزی از جناح مخالف، وزير بازرگانی مخالف هردو باشد و هر سه اینها با سفارش و رودربایستی وارد دولت شده باشند، نتیجه ای جز ویرانی اقتصاد و نارضایتی مردم نخواهد داشت.
۵- در مورد بحران اقتصاد جهانی و قیمت پایین نفت و خالی شدن جیبها و بدهکار شدن دولت توسط دولت نهم هیچ معجزه ای رخ نخواهد داد. پس هر گونه برنامه اقتصادی می بایست با توجه به این موارد باشد و بهانهٴ پیش بینی نکردن این موارد تنها باعث تمسخر خواهد شد.
۶- رئیس جمهور باید جرأت و جسارت داشته باشد که در صورت لزوم در قانون اساسی تغییراتی در جهت دموکراتیک تر شدن مملکت و افزایش سهم رئیس جمهور و مردم در قدرت داشته باشد؛ قبلاً که نداشتید، الان دارید؟
۷- تلویزیون و رادیو دشمن شمارهٴ یک هر دولت اصلاح طلبی است که در ایران بر سر کار بیاید. نیاز فوری و مبرم هست که تلویزیون خصوصی یا حداقل در اختیار دولت (و نه نهادهای فوق آن) وجود داشته باشد. این موضوع بسیار بسیار مهم است و هم در دوره اصلاحات و هم در دوره دولت مورد علاقهٴ صدا و سیما محرز بود.

(نقل از متتی)

چرا خاتمی؟

با تحلیلگری که از چهره‌های بارز آکادمیک لبنان نیز هست، امروز صحبت می‌کردم. جدا از مبحث انتخابات اسراییل و تحلیلی که از وضعیت اسراییل داشت، از ایران گله داشت. می‌گفت بارها و بارها در مصاحبه‌ها و مقالاتم به شدت از ایران دفاع کردم، تا جایی که مورد فحش و لعنت هم قرار گرفتم؛ ولی هرگز متوجه نشدم روی کدام حرف ایرانی‌ها می‌توان حساب کرد و کدامیک را نباید جدی تلقی کرد.

دکتر کامل وزنی می‌گفت که قادر است با ارتباطاتی که دارد و با دانشجوهایی که زیر دست او کار می‌کنند کارهای پژوهشی و تحقیقاتی بسیار مفیدی انجام دهد و ایران هم چند سال قبل هنگام بازگشت او از اقامت طولانی‌اش در آمریکا همین درخواست را از او داشته ولی بعد از چندی پشت او را خالی کردند و بسیاری از پروژه‌هایش نیمه‌کاره باقی ماند.

به یاد آوردم چند سال قبل تلاش زیادی می‌شد تا چهره‌های مختلف لبنانی از هر طیفی را به سمت ایران جذب کنند ولی با روی کار آمدن دولت نهم نیم بیشتر این طرح‌ها نقش بر آب شد.

حمید دهقانی، دوست و استاد بسیار عزیزم [که خیلی از داشته‌هایم را مدیون او هستم] از جمله کسانی بود که روزهایی در بیروت تلاشی بسیار هوشمندانه برای تاثیرگذاری بر روی سیاستمداران و محققان لبنانی انجام می‌داد که نتیجه شگفت‌آوری هم داشت.

نکته اینجاست که تاثیرگذاری این طیف و تلاشی که به کار می‌گیرند تا چهره ایران و ایرانی را حداقل در دایره پیرامونی خودشان بهبود بخشند، همیشه شکل موقت داشته و بعد از چندی همه چیز تغییر می‌کند.

قصدم سخن گفتن از احترام ایرانی قبل و بعد از دولت نهم نیست که موضوعی تکراری‌ست؛ ولی امثال دکتر وزنی مهره‌هایی چه بسا ساده در هرمی هستند که آجر به آجر آن بخشی از آبرو و اهمیت ایران را در خارج از مرزهایمان شکل می‌دهد.
روزی با زحمت و مرارت بنیانی رنگارنگ برای هرمی بزرگ می‌چینیم و روز بعد همه را در هم ریخته و بدون اندکی مطالعه همه چیز را تغییر می‌دهیم.

گمان نمی‌بردم در لبنانی که روزی راننده تاکسی با من از گفتگوی تمدن‌ها به عنوان نماد ایران سخن می‌گفت، راننده‌ای دیگر با من این بار از اوین سخن بگوید.
این همان نتیجه مستقیم انتخاب چهره‌هایی است که هنوز از دهه پنجاه جلوتر نیامده و اصولا با «جذب» بیگانه‌اند.

این روزها، خاتمی بار دیگر خود را نامزد انتخابات کرده است. باید بدانیم از رییس‌جمهور چه می‌خواهیم. آیا از فردی مثل خاتمی می‌خواهیم انقلاب کرده و مثلا ولایت فقیه را ملغی کند که می‌گوییم هشت سال او را دیده و می‌دانیم چیزی بیشتر برای ارائه ندارد، یا اینکه می‌خواهیم فرهنگ آزادی و گفتگو را نهادینه کرده و امثال دکتر وزنی‌ها را از طریق دهقانی‌ها در سراسر دنیا به سمت خود جذب کنیم؟

از وبلاگ کاریز - علی مهتدی

خطاهایی که حامیان خاتمی نباید مرتکب شوند

در ماه‌ها و مخصوصاً روزهای اخیر، عده‌ای از طرفداران خاتمی با قاطعیت از پیروزی حتمی وی در انتخابات پیش رو سخن می‌گویند و حتی بعید نیست که برخی از الان مشغول چیدن تیم (بخوانید تقسیم غنایم) هم باشند.

این گفته‌ها و خود را از پیش برنده دانستن، اگر به منظور روحیه دادن به هواداران و برای جلوگیری از غلبه یأس و ناامیدی باشد، هیچ اشکالی ندارد. اما اگر دست‌اندرکاران، حامیان عالی‌رتبه و سازمان‌دهندگان ستاد خاتمی هم بخواهند با این طرز تلقی پیش بروند و برای چهار ماه باقی‌مانده تا انتخابات برنامه‌ریزی کنند، مرتکب اشتباه جبران‌ناپذیری شده‌اند که نتیجه‌اش به انتخابات شوراهای سوم و مجلس هشتم شبیه خواهد بود.

خطای محاسباتی دیگر، این تصور است که آرای احمدی‌نژاد در انتخابات قبلی، واقعی نبوده است و با تقلب این رأی را «برایش ساخته‌اند.» کاری به مرحله اول ندارم؛ اما در مرحله دوم، قطع و یقین بدانید که آرای او بسیار بیشتر از هاشمی بود و دلیلش هم ایجاد این تصور در بین مردم بود که محمود احمدی‌نژاد از «آن‌هایی که خورده‌اند» نیست و «غیر خودی» محسوب می‌شود.

واقعیت این است که پایگاه اصلی رأی احمدی‌نژاد، مردم کمتر بهره‌مند (علاقه‌ای به واژگان «فقرا» یا «طبفات محروم» ندارم) و نیز اهالی روستاها و شهرهای کوچک بوده و هست. تا وقتی که حامیان خاتمی (و دیگر نامزدهای احتمالی انتخابات آینده) این پایگاه را نشناسند و دلایل رأی آنان را متوجه نشوند و بخواهند بر اساس تحلیل‌هایی نادرست پیش بروند، شکستشان حتمی است.

من با توجه به طیف اصلی رأی‌دهندگان به احمدی‌نژاد (و کروبی) به اخبار غیر رسمی از نظرسنجی‌ها، چندان اعتمادی ندارم؛ چرا که اینان، مردمی هستند که کمتر در نظرسنجی‌ها دیده می‌شوند. متأسفانه سیاستمداران اصلاح‌طلب نیز در بین طبقه متوسط تحصیل‌کرده گیر کرده‌اند و از میدان انقلاب پایین‌تر نمی‌روند. از همین رو، فکر و ذکر حامیان دکتر معین در انتخابات پیشین، جلب آرای تحریمی‌ها بود.
به نظرم، فعالیت با این استراتژی در انتخابات آینده و تمرکز بر روی تحریمی‌ها، بی‌نتیجه است و شلاق بر اسب مرده.

مخلص کلام این‌که اولاً حامیان خاتمی بایستی مانند انتخابات ۷۶ خود را بازنده بدانند و برای پیروزی تلاش کنند. در ثانی باید پایگاه اجتماعی احمدی‌نژاد را بشناسند و بر روی آن (به جای تحریمی‌ها) تمرکز کنند.
هر چند که این دو شرط لازم هستند؛ اما کافی نیستند.
(از ديده‌بان)

دوشنبه ۲۸ بهمن ۸۷

تحریم کنندگان دیروز، استقبال کنندگان از احمدی نژاد ِ امروز

ماجرای انتخابات و نگاه کردن به خط سیر حرف ها و دیدگاه افراد برایم جالب است و درس آموز. شک ندارم که در طول زمان و با توجه به اتفاقاتی که رخ می دهد، افراد می توانند نظرشان را تغییر دهند. قدرت هرگونه تغییر و یا اصلاح مسیر چیزی است که از دست هرکسی بر نمی آید و اتفاقا ارزشمند است. اما زمان هایی هست که می بینی برخی حرکتی زیگزاگ وار می کنند و همسویی با قدرت و باد موافق را معیار می گیرند. حتی زمانهایی هست که عده ای تغییر مسیر می دهند  در ظاهر، ولی باطن ماجرا همان خواست محقق نشده ایست که قرار است به گونه ای دیگر محقق گردد.

انتخابات هم عرصه دستیابی به قدرت است. اگر قدرت همچنان یکی از مهمترین پارامترهای رفتاری ما در عرصه اجتماعی و سیاسی باشد، انتخابات برهنه ترین ِ این عرصه هاست. مسابقه ای شفاف و علنی برای دستیابی به آن. مسابقه ای که سوت آغاز و پایانش را هرکس به فراخور زمان و شرایطش به صدا در می آورد.

انتخابات ریاست جمهوری از مهمترین گزینش های مردمی است که همیشه زمان زیادی را برای خود اختصاص می دهد. آمدن و نیامدن یک فرد در جامعه ای که حزب هنوز کارکرد ندارد و نهادهای خرد و ریز هم به سختی نفس می کشند، به شدت بر آینده و تعاملات جامعه  تاثیر گذار است. آنقدر هست که آمدن افراد در نظام سی ساله ما باعث بوجود آمدن دوره های خاص شده است. جنگ، سازندگی ، اصلاحات یا اصولگرایی که هریک نمایندگان خود را در این کرسی یافته اند. به فراخور همین امر در زمان انتخابات افراد زیادی با دغدغه های بسیار در کنار افراد مختلف جمع می شوند برای عرضه کردن فکر خود، که این هم طبیعی است.

Human puzzle

اما ماجرای انتخابات اینبار ریاست جمهوری در ایران کمی پیچیده شده است. یک گروهی که تا دیروز رسما بر طبل تحریم می زدند، اینبار به صحنه آمده اند. دستشان درد نکند که روش دموکراتیک بازی کردن را انتخاب کرده اند. اما گزینه های انتخابی ایشان علیرغم ارزشمندی و احترام فراوان به شانشان، گزینه هایی هستند که دو طرف ماجرا از رییس جمهور نشدنشان مطمئنند. یا وضعیت قانونی انتخابات، یا صافی قابل نقدی چون شورای نگهبان و حتی تصور رای آوری آن فرد در مقابل دیگران ، احتمال ماندن و رای آوردن برخی را نزدیک به صفر می کند. دوستان تحریمی دیروز، امروز بسیار سعی می کنند گزینه های نزدیک تر به صفر را انتخاب کنند. یکی نمی شود دنبال آن دیگری می روند. یک روز عبداله نوری بود . چون خاتمی امد حضور نوری معلق شد، پس باید دنبال کروبی رفت. اگر کرباسچی هم بیاید که بسیار خوب است. و این در شرایطی است که اگر قرار به انتخاب گزینه اصلاح طلبانه است ، در فضایی که بدون شک انتخابات دو قطبی می شود، تنها خاتمی است که شانس رقابت دارد و لاغیر. شاید اگر در گذشته کار می شد، این بازی تغییر می کرد. اما واقعیت امروز این است و اتفاقا این دوستان به خوبی بر این واقعیت واقفند.

دوستانی که دیروز بر طبل تحریم می کوفتند تا ساختار جامعه ایران یکپارچه شود، تا به قول خودشان تکلیف نظام یکسره گردد، تا دیگر این شکاف های سیاسی عامل ماندگاری نباشد، امروز هنوز بر همان یکپارچه شدن تاکید دارند. هنوز وقتی حرف می زنی، ته دلشان آمدن احمدی نژاد را برای این هدف مهم می دانند، اما اینبار روش دیگری برگزیده اند. این روزها اصلاح طلبان بسیاری پنهان نمی کنند که بهتر است که ساختار قدرت یکدست شود و تکلیف مشخص. بسیارند کسانیکه بر طبل خروج از ساختار می زنند و بهانه  این انتخابشان را فعلا کاری ندارم.

این روزها زیاد می شنویم کسانی که می گویند اگر قرار بود خاتمی بیاید همان بهتر که چهارسال دیگر باشد تا تکلیف این گروه یکسره شده باشد. انتظار دارند خاتمی ِ ۷۰ ساله بیایدو معجزه کند؟ فراموش کرده اند که فرایند توسعه به محض انقطاع دچار عقبگرد خواهد شد؟

من نمی فهمم تصویر ایشان را از فروپاشی جامعه. شکاف حاکمیت و ملت را می فهمم. از بین رفتن اختلافات سیاسی و حذف نگاه سیاسی را می فهمم. پیدایش فاشیسم و حتی دیکتاتوری را در این شرایط می فهمم. اما نمی توانم فروپاشی، از بین رفتن استقلال و هرگونه تغییر و تحولات ساختاری عمده در جامعه را در کوتاه مدت تصور کنم. نه تنها نمی توانم ، که نمی خواهم هیچگاه به آن فکر نمایم. هرگونه انقلاب، جنگ و استثمار، خرابی ها و نتایج ناگواری برای مردم و آبادانی این کشور دارد. آدم ها و سران که عمرشان کوتاه است و می آیند و می روند. نام ایران است که می ماند. بخاطر لج بازی با یک نفر و یک جناج راضی به نابودی سرزمین شدن ،حتی از سر نااگاهی نابخشودنی است. آرامش و ثبات می خواهد این گربه وطن.  آزادی و صلاح می خواهد این خاک تفتیده. برای آن بکوشیم و بستیزیم .

(نقل از بر ساحل سلامت)

به خاتمی امیدوار نیستم اما به او رای می دهم

به خاتمی امیدوار نیستم. این یعنی امیدوار نیستم اگر خاتمی رییس جمهور شود، و دوره ی بعد هم بماند، در پایان ِ این هشت سال حکومت ِ ایران به این حقیقت ِ بدیهی، لااقل از دید خیلی از ما، برسد که کسی مسولیت ِ هل دادن ِ دسته جمعی ِ خلق ِ بشر به بهشت را به آنها تفویض نکرده است. مساله را خیلی چرتکه ای می بینم: یا من به خاتمی رای می دهم، و تو بگو یک میلیونم درصد به سمت خواسته ام نزدیک می شوم، یا رای نمی دهم و می نشینم به امید روزی که آسمان به زمین بیاید و “کار یکسره بشود” و کسی بیاید در خانه ی من را بزند که “آقا افتضاح شده، قرار شده هر چی مردم گفتند همان بشود، لطفا بیا سرکول من بنشین برویم رای بدهی”. منطقی در نشستن به امید “نهایی شدن” ِ کار نمی بینم. رای می دهم.

خاتمی به هیچ وجه سیاست مدار ِ ایده آل ِ من نیست. اما سوال اساسا این نیست. سوال این است که مگر جز مصلحت اندیشی کاری می شود کرد؟ فکر میکنید رای دهنده ی کانادایی مثلا خیلی عاشق چشم و ابروی استفن هارپر است؟

به عبدالله نوری و امثال او هم رای نمی دهم. این مهم است که سیاست مدار در پی تغییر ساختارهای نامناسب باشد، اما این هم مهم است که اساسا اهدافش چقدر قابل اجراست.

حاصل این انتخابات این بشود که بازی قهر و رای نمی دهم را کنار بگذاریم انصافا هنر کرده ایم، حتی اگر احمدی نژاد باز بنشیند آن بالا و حرصمان بدهد.

تئوری ِ “رای بدهیم توی بوق می کنند که نظام تایید شد” هم درست است، اما مگر کسی گفته راه حل ایده آلی وجود دارد؟ حکومت حکومت باشد از شب ادراری ِ ملت هم مشروعیت برای خودش دست و پا می کند. من و تو باید کارمان را بکنیم.

(نقل از کمانگير)

انتخابات دو قطبی؟

(نقل از وبلاگ همين‌جوری)

پیش نوشت اول: این نوشته تاریخ گذشته است، هیچ تاثیری در هیچ جا نخواهد داشت و فقط یک تمرین شخصی است!
پیش نوشت دوم: خاتمی که جای خود دارد، کاندیدای اصلاح طلبان در انتخابات آینده هر کس دیگری هم که باشد، به او رای خواهم داد و برای موفقیتش تلاش خواهم کرد. این را از این باب گفتم که از این نوشته برداشت مخالفت با خاتمی نشود. راستش چند روزی است که که آن را از ترس چنین برداشتی ثبت موقت کرده بودم.

و اما اصل مطلب:
شاید مهمترین چیزی که در آینده نزدیک انتخابات ریاست جمهوری آینده را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد و به صف بندی های آن شکل می دهد، اعلام حضور یا عدم حضور سید محمد خاتمی است. کسی که حتی شایعه کاندیداتوریش آب در لانه رقیبان ریخته و آنها را به واکنش های متعدد از استقبال تا تهدید به رد صلاحیت و ترور واداشته است.
احتمال کاندیداتوری خاتمی اما در میان هوادارانش نیز موضع گیری های متفاوتی را در پی داشته است. برخی تا بدانجا به پیشواز رفته اند که حضور در انتخابات را تنها با او میسر می دانند و برخی نیز وی را توصیه کرده اند تا پای به این رقابت ننهد.
در میان دلایل مجموعه اصلاح طلبان برای آمدن یا نیامدن خاتمی، یک دلیل، مشترک است هر چند با نتیجه گیری متضاد.
در موافقت و مخالفت با حضور خاتمی به دوقطبی شدن انتخابات در صورت حضور وی اشاره می شود. موافقان، این دوقطبی شدن را به سود اصلاح طلبان ارزیابی کرده و معتقدند اتفاق سال ۷۶ مجددا تکرار شده و اصلاح طلبان با بهره گیری از ضعف های احمدی نژاد مجددا به قدرت باز خواهند گشت اما مخالفان با تکیه بر اختلافات درونی محافظه کاران بر این باورند که نباید با ورود به یک انتخابات دوقطبی زمینه همدلی و هم رایی دوباره راستگراها را فراهم آورد.

اگر بخواهم موضع خودم را شفاف کنم باید بگویم که ترجیح می دهم انتخابات دوقطبی نداشته باشیم، هرچند قبول دارم شانس موفقیت اصلاح طلبان در چنین انتخاباتی بیشتر است ولی به گمانم باید به عواقب چنین انتخاباتی هم فکر کرد.
در انتخابات دوقطبی همه چیز تقسیم می شود. مرز ایجاد می شود، گروهی در این سوی مرز قرار می گیرند و گروهی در آن سو و از رقابت این دو گروه است که برنده نهایی مشخص می شود.
سال ۷۶ یکبار چنین انتخاباتی را تجربه کردیم. یک دو قطبی به معنای واقعی. جامعه و نخبگان آن تقسیم شدند به ناطقی ها و خاتمی ها. آن انتخابات را ناطقی ها باختند و خاتمی ها سرمست از اقبال مردمی به پیشروی در ارکان حکومت پرداختند.
ناطقی ها تحقیر شدند. نه تنها حکومتی را که در مشت خود می دیدند از کف دادند، از این پس باید تاوان مخالفتشان با رییس جمهور منتخب را پرداخت میکردند. اصطلاح پیام دوم خرداد فراگیر شده بود و عدم درک آن مدام مثل یک پتک بر سر ناطقی ها فرود می آمد و این چیزی نبود که به سادگی تحمل شود.
انتخابات دو قطبی شبیه جنگ است، مرز دارد و طرفین تلاش می کنند تا یکدیگر را پس بزنند. بازندگان چنین انتخاباتی به سمت نابودی می روند و برای جلوگیری از نابود شدن به هر چیزی تمسک خواهند کرد که اگر نتوانند چنین کنند، دیگر سر بر نخواهند آورد. محافظه کاران نیز نمی خواستند که به این سادگی عرصه را خالی کنند.
انتخابات دوقطبی بازنده را رادیکالتر خواهد کرد و اگر این بازنده همچنان در قدرت باشد خطرناک خواهد شد. شاید پدیده احمدی نژاد بیش از هر چیز محصول شکست ناطق نوری در یک انتخابات دو قطبی باشد. شکستی که منجر به ایجاد یک شبه هویت مقاومت در جناح مقابل شد و با بسیج نیروها و توان لجستیکی خود در سالهای حاکمیت اصلاح طلبان آنقدر بحران آفرینی کرد و از ضعفهای اصلاح طلبان بهره گرفت که خیلی زودتر از حد تصور خاتمی ها را زمینگیر کرده و خود به قوه مجریه بازگشت. پیروزی های اصلاح طلبان در انتخابات ۷۶ و انتخابهای پس از آن آرام آرام تغییراتی را در اردوی رقیب به جای گذاشت. صلاحیت پرچم داری بزرگان قوم راست زیر سوال رفت و علم راستگرایی در دست گروههای تندروتر افتاد.
کسانی که این بار آمدند و بر مسند قدرت نشستند، بسیار تندروتر و بی پرواتر از پیشینیان خود هستند، آنچنان که حتی برخی اصلاح طلبان را به فکر بازگرداندن ناطق نوری و ائتلاف با وی انداخته است.
انتخابات آینده اگر دوقطبی شود، احتمالا شدیدتر از سال ۷۶ خواهد بود. سال ۷۶ اگر رقابت میان دو نفری بود که هنوز می خواستند رییس جمهور شوند، انتخابات آینده رقابت میان کسانی است که رییس جمهور شده اند، کسانی که دیکته های زیادی برای غلط گیری دارند و پرونده های قطوری برای اتهام سازی و برچسب زنی. سال ۷۶ اگر تجربه اول رقابت دوقطبی بود و رسانه های معدود، قدری حجب و حیا داشتند، انتخابات آینده از پس دوازده سال رقابت است و رسانه های نامعدود و نامحدود، آن را به جنگی تمام عیار بدل خواهند ساخت.
درگرفتن رقابت دوقطبی در انتخابات آینده به احتمال زیاد جامعه ما را که هنوز به قدر کفایت تجربه سیاست ورزی ندارد، به دو پاره مجزا از هم بدل خواهد ساخت. دو پاره ای که هر یک هویت خود را به یک کاندیدای انتخاباتی تقلیل داده و تنش های سیاسی را به همه حوزه های زندگی پیش و پس از انتخابات وارد خواهند کرد. در صورت بروز چنین اتفاقی، کشور با بحرانهایی شدیدتر و عمیقتر از دوران دولت اصلاحات مواجه شده و جریان مخالف اصلاحات از این هم که هست رادیکالتر خواهد شد.
انتخابات پیش رو شاید به رنگ انتخابات سال ۷۶ باشد اما باید ترسید از اینکه روزی دیگر برخی اصلاح طلبان برای دفع خطر یک راستگرای جدید به احمدی نژاد پناه ببرند.

پی نوشت: نمی دانم معلوم بود چه می خواهم بگویم یا نه!

بازگشت خاتمی -۲

انتخاب میان بد و بدتر؟
یکی از توجیه‌های کسانی که امیدبستن به خاتمی را نادرست می‌دانند این است: «حاکمیّت ایران که برای بقای خود نیاز به تأیید مردم (حضور در صحنه) دارد،  با قراردادن کسی مانند خاتمی در کنار فردی مانند احمدی‌نژاد اینگونه وانمود می‌کند که برای فرار از احمدی‌نژاد (گزینه‌ی بدتر) راهی به جز روی آوردن به کسی مانند خاتمی (گزینه‌ی بد) نیست. مردم نیز با پذیرفتن این استدلال نادرست، به صندق‌های رأی هجوم می‌آورند و با پرشور کردن انتخابات باعث دوام نظام می‌شوند و این دور همچنان ادامه خواهد داشت»

این استدلال چند فرض دارد که برخی از آنها را جداجدا برمی‌رسم:

۱. حاکمیّت ایران قدرتی قاهر و یک‌دست است.
چنین چیزی برای کسانی که سالها در کوران اخبار و مسائل داخلی ایران باشد ناپذیرفتنی است. یک‌دست کردن جمهوری اسلامی با کمی تخیّل شاعرانه و به کارگیری صنعت تشخیص، یکی از ویژگی‌های اپوزیسیون خارج‌نشین (عمدهً به شکل نوشتاری ج . ا) است. اگر قرار باشد نمادی برای جمهوری اسلامی درنظر بگیریم، لابد رهبر ایران خواهد بود. او در انتخابات گذشته باقر قالیباف را به حضور در انتخابات ملزم کرد ولی علیرغم تصریح قالیباف و سرلشکر فیروزآبادی در آخرین روزهای پیش از رأی‌گیری به این امر و فعّالیّت مجتبی خامنه‌ای به حمایت از او، نتوانست رأی بیاورد. این چه قدرت مطلقی است که نتوانست نامزد مورد نظر خود را به کرسی ریاست جمهوری برساند؟ در طول دوران ریاست احمدی‌نژاد هم او کارهای زیادی خلاف نظر رهبر کرد، از نامه‌نگاری به رئیس‌جمهور آمریکا تا تعویق در اجرایی کردن اصل ۴۴ قانون اساسی.

۲. حاکمیّت ایران، احمدی‌نژاد را به قدرت رساند.
از بند گذشته معلوم می‌شود که چنین چیزی نبوده است و خواست رهبر با خواست کسی مانند جنّتی تفاوت داشته است. با دیدن حمایت‌کنندگان از لاریجانی، معین، هاشمی و کرّوبی، فهرستی از افراد و گروه‌های قدرتمند جمهوری اسلامی مشاهده می‌شود که به نامزدهای متفاوتی تمایل دارند. در ادامه‌ی بند بالا می‌افزایم که حاکمیّت ایران تک بعدی و یک‌دست نیست و بسیاری گروه‌ها، مرجع‌ها و افراد در شکل‌دهی به آن دخیل هستند. غفلت از این مسئله هرگونه تحلیل شرایط داخلی ایران را از دید من ناممکن می‌کند.

۳. حاکمیّت ایران، تنها راه کشاندن مردم به صندوق‌های رأی را قراردادن بد در برابر بدتر می‌داند.
 انتخابات گذشته‌ی مجلس نادرستی این فرض را ثابت می‌کند. این انتخابات برگزار شد و آمار حضور مردم چندان کم هم نبود در حالیکه تمام نامزدهای اصلاح‌طلب به طرزی مضحک قلع و قمع شده بودند و دامنه‌ی ردّ صلاحیّت‌ها، افراد بسیار معتدل را نیز در برگرفت ولی حضور رأی دهندگان سنّتی، تبلیغات فراوان صداوسیما و چند عامل دیگر باعث شد که باز هم تعداد شرکت‌کنندگان زیاد باشد. وقتی می‌توان بدون توسّل به استدلال «بد و بدتر» انتخاباتی با رأی‌دهندگان زیاد داشت، چه احتیاجی به تحمّل خاتمی است؟ انتخابات برگزار می‌شود و کسی مانند پورمحمّدی یا احمدی‌نژاد یا هرکس دیگر رئیس‌جمهور می‌شود. با رأی کم یا زیاد، در مرحله‌ی اوّل یا دوّم.

۴. از دید حاکمیّت مردم معتقدند که خاتمی گزینه‌ی بد است.
نه همه‌ی حاکمیّت چنین معتقد است و نه بسیاری از مردم. اگر خاتمی گزینه‌ی بد بود، برای پیروزی او پایکوبی و شادمانی به پا نمی‌شد و دیدیم که با اعلام رأی بیست میلیونی او ایران چه فضایی داشت. در دور دوّم ریاست جمهوری خاتمی، او رقیب قدری نداشت تا «بدتر» باشد و تعداد رأی دهندگان نیز کمتر از دور اوّل بود ولی باز خاتمی دو میلیون رأی بیشتر آورد. در دوران پس از ریاست جمهوری، خاتمی در دانشگاه یا میان حضور نخبگان و هنرمندان جایگاه ویژه‌ای داشت و همه جا از روی به گرمی استقبال می‌شد؛ آنجا که دیگر بحث « بد و بدتر» نبود. بعضی مانند محمّد یزدی یا جنّتی شاید معتقد باشند که مردم با اصلاح‌طلبان نیستند ولی بلافاصله می‌افزایند که: «مردم آنها را کنار گذشتند» که اشاره به انتخابات ریاست جمهوری است. به نظر من این گفته‌ی یزدی و جنّتی با عملکردشان یکی نیست و بیشتر شعاری است چون خود وجود مسأله‌ی ردّ صلاحیّت، دلیل است که اعضای شورای نگهبان از محبوبیّت عدّه‌ای آگاهند و می‌دانند که با آمدن آنها اعضای فعلی مجلس، امکان پیروزی نخواهند داشت، پس آنان را ردّ صلاحیّت می‌کنند. آنها اگر واقعاً یقین داشتند که مردم با اصلاح‌طلبان نیستند، آنها را تأیید می‌کردند تا هم پز آزادی سیاسی داده باشند و هم با رأی‌نیاوردن آنها به مقصود خود برسند و نیازی هم تحمّل عواقب سیاسی ردّ صلاحیّت‌ها نباشد ولی دیدیم که همان معین نیز ابتدا- بدون کوچکترین دلیلی- ردّ صلاحیّت شد.

۵. مردم ایران ملزم- یا معتقد- به انتخاب میان بد و بدتر هستند.
جدا از شایعات و واقعیّات پراکنده‌ای که از الزام به شرکت در انتخابات شنیده‌ایم، تا کنون خبر موثّقی از واهمه‌ی مردم از شرکت‌نکردن به دلیل نظارت حاکمان نشنیده‌ام و برخوردهای موردی هم عام نیست. توجّه داشته باشیم که شرکت در انتخابات و مهرخوردن شناسنامه با دادن رأی باطل یا سفید هم امکان‌پذیر است و نیازی به انتخاب یک گزینه نیست. گرفتن ردّ افرادی که رأی باطل یا سفید داده‌اند هم به نظر من نیاز به قوّه‌ی تخیّل قوی دارد. پس می‌توان در انتخابات شرکت نکرد یا شرکت کرد و رأی سفید یا باطل داد.

تمایل نداشتن بسیاری از مردم به احمدی‌نژاد هم چیزی است و اینکه او را «بدترین» بدانند چیز دیگر؛ بسیاری از ما جوّ غالب بر محیط زندگی، کار یا خانواده، محیطی محدود یا خواست خود را به تمام اجتماع سرایت می‌دهیم. آنچه راجع به تفاوت روحانی و خاتمی هم گفتم این نبود که روحانی از خاتمی برتر است، بلکه گفتم چون حسّاسیّت کمتری روی او هست و اطرافیان خاتمی را هم ندارد، بهتر می‌تواند کارها را پیش ببرد ولی حریف احمدی‌نژاد نخواهد شد. به جز خاتمی نامزدهای دیگر هم هستند و اینگونه نیست که انتخابات دوقطبی باشد؛ بسیاری از کسانی که از احمدی‌نژاد خوششان نمی‌آید می‌توانند به«بد»های دیگر- در فرض مستدل- رأی بدهند، پس خاتمی تنها«بد» نخواهد بود. فراموش نکنیم که این استدلال یک‌بار به سختی به شکست انجامید و آن هم جایی بود که می‌گفتند در انتخابات گذشته، احمدی‌نژاد و هاشمی رفسنجانی را به دور بعد برده‌اند تا با استفاده از مقایسه‌ی هاشمی (گزینه‌ی بد) در مقابل احمدی‌نژاد (گزینه‌ی بدتر)، موجبات پیروزی او را فراهم کنند که دیدیم چه شد.

استدلال بالا پیش‌فرض‌های دیگری نیز دارد مانند اینکه تنها راه بهبودی وضع ایران، رهایی از دست نظام فعلی است و نباید با تأیید امثال خاتمی، کلّ نظام را تأیید کرد که به این پیش‌فرض- و دیگر پیش‌فرض‌ها- به دلیل نادرستی و دور بودن از واقعیّت اجتماعی ایران کنونی، نمی‌پردازم. عجب از کسانی که وقتی از انقلاب ۵۷ سخن می‌گویند، دلایل نفی انقلاب را از متفکّران سیاسی غربی نقل می‌کنند و از درستی اصلاح می‌گویند ولی همین قاعده را درباره‌ی آینده‌ی ایران لحاظ نمی‌کنند و سخنانشان رنگ و بوی انقلابی دیگر دارد. داستان انتخابات مجلس با انتخابات ریاست جمهوری متفاوت است. آنجا کمترین امکان انتخاب نبود و من شخصاً از شرکت‌نکردن حمایت کردم، نه به منظور عملی سیاسی (چون اجماعی بر این کار نبود و دیدیم که انتخابات به هرحال با رأی‌دهندگان زیاد برگزار شد) بلکه به عنوان عملی فردی که آدم بتواند لااقل نزد وجدان خود در مقابل پشت‌کردن عدّه‌ای به آرمان‌های انقلاب سی سال پیش که ایران را برای همه‌ی ایرانیان می‌خواست، شرمسار نباشد. در انتخابات ریاست جمهوری با انتخاب یک نفر می‌توان کلّ دولت و قوّه‌ی مجریه را برگزید و این چیز کمی نیست. به اینکه «آیا خاتمی گزینه‌ی مناسبی است؟» یا «در گذشته مگر چه کرده است؟» نیز بعداً می‌پردازم.

(نقل از ايمايان)

بازگشت خاتمی -۱

دیباچه 

                              

۱. چندی پیش- هنوز آن زمان که نامزدی خاتمی در حدّ احتمال هم نبود- وزارت اطّلاعات، صداوسیما و دانشگاه آزاد، نظرسنجی گسترده‌ای را انجام دادند که گویا هزینه‌ای میلیاردی داشت. نتیجه امّا به مذاق آنان خوش نیامد، پس آنرا رسماً منتشر نکردند. خاتمی و احمدی‌نژاد با اختلاف زیاد از دیگران- از جمله کرّوبی و موسوی- در صدر بودند و آمار خاتمی و احمدی‌نژاد دو به یک بود یعنی خاتمی حدود ۵۵ درصد و احمدی‌نژاد حدود ۲۷ درصد. این آمار در تهران، سه به یک به نفع خاتمی بود. مانند دیگر پنهان‌کاری‌های ناکام ایرانی جماعت، این نظرسنجی نیز کمابیش در سایت‌ها انعکاس یافت که همین الآن هم با جست‌وجویی ساده یافت می‌شود. توجّه داشته باشیم که توده‌ی مردم آنچنان که باید و شاید هنوز در کوران اخبار انتخابات قرار نداشتند و ندارند. احمدی‌نژاد هر روز در رسانه‌ها حضور دارد ولی خاتمی مدّتهاست که در رسانه‌های رسمی به خصوص صداوسیما دیده نمی‌شود. از دید من این آمار، بدبینانه‌ترین نتیجه‌ی انتخابات آینده است. گفت‌وگوهای انتخاباتی احمدی‌نژاد چیزی اضافه بر حضور هر روزه‌ی او در صداوسیما نخواهد بود ولی خاتمی حتماً با حضور خود بر میزان آرا تأثیر می‌گذارد.

۲. نظر شخصی من این است که نمی‌توان جز با منع خاتمی از حضور در انتخابات جلو پیروزی او را گرفت و تنها گزینه برای مخالفان وی، کاهش آرای او با اجازه دهی به دیگر نامزدهای اصلاح‌طلب- یا موسوم به اصلاح‌طلب- به شرکت در انتخابات و کاهش آرای اوست؛ کاری که در انتخابات گذشته خوب نتیجه داد و رقابت معین و هاشمی و کرّوبی و دیگران، به نفع رقیب آنان تمام شد تا در مرحله‌ی دوّم بتواند رئیس جمهور شود. چه کسی فکر می‌کرد که مهرعلیزاده با تکیه بر آرای ترک‌زبانان، یک میلیون رأی بیاورد؟ همین کار را می‌توان با خاتمی هم کرد، خاتمی را با پانزده میلیون رأی بهتر می‌توان مهار کرد تا با بیست و پنج میلیون رأی، پس باید منتظر تعداد زیاد کاندیداها- دستکم در حدّ همان ده نفر- بود. این را که گفتم از منظر عقلانی قضیّه بود و گرنه پیروان احمدی‌نژادی که در زمان شهرداری او خود را برای ریاست جمهوری آماده می‌کردند، لابد علم غیب داشتند یا رمل و اسطرلاب می‌دانستند که حالا نیز پیروزی او را حتمی می‌دانند و حتّی برای دوران پس از او لنکرانی را در نظر گرفته‌اند تا باز احمدی‌نژاد برگردد. کاش این همه دوراندیشی برای حفظ قدرت، در برنامه‌ریزی اقتصادی حضرات هم وجود داشت.

۳. لحن خاتمی در چهار سال دوّم ریاست جمهوری او با دوران اوّل فرق کرده بود. او بیش از آنکه از جامعه‌ی مدنی و آزادی بگوید از اقتصاد و نرخ تورّم و توزیع مستقیم یارانه‌ها می‌گفت، این هم خوب بود و هم بد. بد بود چون عقب‌نشینی و یأس او از شعارهای انتخاباتی او به شمار می‌آمد ولی خوب بود چون رونق اقتصادی، درآوردن تمرکز اقتصاد از دست دولت و خصوصی‌سازی تا حدّ زیادی به چند کانونه شدن قدرت نیز خواهد انجامید. همین کار را سلف او هاشمی رفسنجانی انجام داد و از دید بسیاری از صاحب‌نظران زمینه‌ی دوّم خرداد را فراهم کرد. فرهنگ را هم با آرامش و سکوت بهتر می‌توان اداره کرد تا با شعار و هیاهو و جنجال. به گمان من خود خاتمی در چهارسال دوّم به اندازه‌ی کافی راه خود را تصحیح کرد و در این چهارساله نیز فرصت برای اندیشیدن داشته است. درباره‌ی زمینه‌های دوّم خرداد، شیوه‌های اصلاح‌طلبان، افرادی که- درست یا نادرست- از نیمه‌راه حذف شدند یا کناره گرفتند و بسیاری مسایل دیگر حرفها هست که اگر عمری بود به تدریج خواهم نوشت.

(نقل از ايمايان)

عبور از خاتمی!

يکی از پيش‌فرض‌های جدی من برای حمايت از نامزدی خاتمی، عبور از خاتمی است. تعجب نکنيد. من در موضع‌ام بسيار جدی هستم. چرا عبور از خاتمی؟ به اين دليل: در دهه‌های اخير و به ويژه در سطح رهبران سياسی، يکی از مشکلات ذهنی ما ايرانيان اين بوده است که همگی تلاش کرده‌ايم مشعلی را به دست يک نفر بسپاريم و آن يک نفر را خلاصه و گزيده‌ی همه‌ی آرمان‌های‌مان بدانيم و بعد هم ناگهان آن تب فروکش می‌کند و همه چيز را از خودِ آن شخص می‌طلبيم. اين يعنی خزيدنِ آرام و بی‌صدای کاريزما ساختن از خاتمی. مقصودم را از کاريزما هم روشن می‌کنم. وقتی رهبری سياسی تبديلی به شخصيتی کاريزماتيک و فرهمند شود، بدون شک راه پاره‌ای از نقدها بر او بسته می‌شود. اگر قرار باشد رهبری سياسی ديناميک و پويا باشد، بايد سودای کاريزما ساختن از رهبر سياسی را از سر بيرون کنيم. محمد خاتمی قرار نيست پير، مراد، مرشد، پدر و پيشوای معنوی و دستگير باطنی کسی باشد. جايگاهِ او اين نيست. او قرار است يک رهبر سياسی باشد که با موازين اخلاقی، با صداقت و کفايت و تدبير مشکلات دولت و ملت ما را (حداقل بعضی از مشکلات را) حل کند. اگر فهم ما از جايگاه و مقام رهبر سياسی و در اين مورد خاص رييس جمهور فهمی باشد نامنطبق بر واقعيت، آرمان‌خواهانه يا خيال‌بافانه،‌ از همان ابتدا شکست خورده‌ايم!

در نتيجه، ما بايد از شخص خاتمی عبور کنيم. خاتمی نمادِ يک آرمان است. ما در پی ويژگی‌هايی برای يک رييس جمهور می‌گرديم که شايد خاتمی شمار زيادی از اين ويژگی‌ها را داشته باشد – شايد هم نه. اما اين نکته را از ياد نبايد برد که خاتمی يک گزينه است در ميان بقيه‌‌ی گزينه‌های موجود و نگاهی به ساير گزينه‌های  موجود، ناگزير ما را به تأمل فرو می‌برد. نمی‌توان به آسانی خاتمی را تنها به خاطر کارنامه‌ی هشت ساله‌ای که به باور بعضی، سرشار از شکست و ناکامی بوده است، فروتر از کسانی قرار داد که ناکامی‌شان صدها برابر عظيم‌تر از او بوده است. با اين‌ حال، مغز سخن بنده اين‌ها نيست.

عبور از خاتمی به اين معنا نيست که خاتمی چهر‌ه‌ای محبوب نيست يا نبايد باشد. عبور از خاتمی به معنايی که من می‌گويم يعنی اين‌که اگر ما به خاتمی اعتماد می‌کنيم، اين اعتماد مشروط است و مقيد. خاتمی اگر عهد و پيمان بشکند يا بدون توضيح و توجیهی محکم، از تکليف‌اش شانه خالی کند، آماج نقد جدی‌تر و سنگين‌تر ما خواهد بود. اما آن سوی ماجرا می‌گويد که رهبری با کفايت، صادق، اخلاقی و مدبر، می‌تواند اميدوار باشد که رأی‌دهندگان‌اش در نامنتظرترين لحظات، پشت‌اش را خالی نمی‌کنند. خاتمی، بايد نمادِ يک جريان و يک خواست باشد. شخصِ خاتمی، چندان مهم نيست که آرمان‌هايی که او می‌تواند نماينده‌اش باشد. البته شخص خاتمی و دستيافت‌های او، محبوبيت‌اش، زبان و ادبيات‌اش و تاريخِ زندگی او برای تصميم‌گيری عده‌ای عامل مهمی است. اما بايد هشيار باشيم که به دام بت ساختن از خاتمی نيفتيم. انسان به طور طبيعی خواستار آرامش روانی و آسايش فکری است. همواره بر لبه‌ی نقد حرکت کردن و چشمی تيزبين برای سنجش داشتن، برای هر صاحبِ خردی کاری است طاقت‌فرسا. در سياست اين تکليف دشوار، بسيار واجب است.

ما سال‌ها پيش بايد به اين نتيجه می‌رسيديم که در توقعات‌مان از خاتمی (به هر نوعی) واقع‌بين‌تر باشيم. اين سخن البته هيچ يک از قصورهای او را توجيه نمی‌کند (و بله، «همه‌»ی سياست‌مداران قصور می‌کنند؛ دشمنان و مخالفان خاتمی بشکن نزنند!). امروز وقت آن رسيده است که در ارزيابی‌مان از شخصيتِ رييس جمهور آينده، حساس‌تر باشيم و موشکاف‌تر. نسلِ سياسی‌انديش اين دوره، بايد پخته‌تر و پاسخگوتر از نسل‌های قبلی باشد. هميشه اين رييس جمهور منتخب نيست که بايد پاسخگو باشد. ما هم امروز بايد بتوانيم، در حد و اندازه‌ی خودمان، پاسخگو باشيم. پاسخ طلبيدن از رييس جمهور آينده هم به موقع خواهد آمد!

آن‌چه نوشتم به اين معنا نيست که بايد خاتمی را در فضايی سرد و غيرهمدلانه يا خصمانه رها کرد. معنای‌اش اين نيست که خاتمی را بايد تنها گذاشت. مضمونِ سخن من خيلی ساده است: بايد فاصله‌ی ميان رهبر (مقصودم از رهبر، مطلقِ «ليدر» است؛ با رهبر به معنای فقط آقای خامنه‌ای اشتباه نشود!) و کسانی که رهبری می‌شوند کمتر شود (ما از روزگار مدرن و جهان مدرن حرف می‌زنيم)؛ لايه‌های مختلفی که ميان او و ملت حايل می‌شوند بايد به تدريج برداشته شوند. در مجالی ديگر، سعی می‌کنم بيشتر درباره‌اش بنويسم. اين قسط دوم را داشته باشيد تا بعد.

(نقل از ملکوت)

یکشنبه ۲۷ بهمن ۸۷

يک روز صبح

از خواب بیدار می‌شویم٬ و می‌بینیم آمده‌اند. قمری‌ها را می‌گویم. همان یاکریم‌ها که آواز آن‌ها برای من موزیک‌متن بعدازظهرهای گرم و ملال‌آور تهران بود. دیروز نبودند. امروز صبح زود که برای خرید نان از خانه خارج شدم٬ دیدم این‌جا هستند. دوتا دوتا با هم از این سو به آن سو می‌پرند. انگار نه انگار که تازه از راه رسیده‌اند. انگار همیشه این‌جا بوده‌اند. تصور بکنید! از راه نرسیده٬ صبح به این زودی لب پشت‌بام‌ها و روی نرده‌ی بالکن‌ها با هم عشق‌بازی می‌کنند. داره بهار میشه مثل این‌که.

 خاتمی آمد.

همه می‌گویند. من هم با این‌که در واقع نباید بگویم - چون حرف‌های آدمی که از واقعیت دور است٬ معمولا دور از واقعیت است - امادلم می‌خواهد بگویم. من از خاتمی سیاست‌مدار چیز زیادی نمی‌دانم. اما خاتمی روشنفکر را کمی می‌شناسم. از او چیز خوانده‌ام. در مدت زمام‌داری او دوماه ایران بوده‌ام که از زیباتری ماه‌های زندگی من است. دوماه‌ی که مهم‌ترین کار روز نه خریدن روزنامه٬ بلکه خریدن «روزنامه‌ها» بود. از سکوت و سکون وین رفته بودم ایران و افتاده بودم توی رودخانه‌ای که مرا با خود می‌برد. جلسه‌ی سخنرانی٬ فیلم٬ نمایشگاه٬ بحث و جدل‌های به معنی واقعی کلمه «بی‌پایان». دوماه شوروشوق مستمر. دلم نمی‌خواست برگردم. این‌جا اگر می‌خواهم صبح ساعت هفت از خواب بیدار شوم٬ حتما باید حداکثر ساعت دوازه به رختخواب بروم. آن‌جا تا سه نصفه‌شب بیدار می‌نشستیم و صبح‌ها هم ساعت هفت از خواب بلند می‌شدیم. هوای آزاد بیولوژی آدم را هم تغییر می‌دهد.

آن روزها دایم به یاد صحبت‌های پدرم از دوران مصدق می‌افتادم. از دورانی که دولت در مضیقه بوده است و به بسیاری از کارمندان دولت به جای حقوق حواله‌ی کالایی می‌داده‌اند. نصیب خیلی‌ها از جمله پدر من – طوری که تعریف می‌کرد - حواله‌ی آجر شده بود. می‌گفت کارمندانی که پیش از آن به فرار از کار عادت داشتند٬ روزی پانزده ساعت کار می‌کردند. در چشمان پیرمرد درخششی می‌دیدم وقتی از شوروشوق سیاسی/ فعالیت اجتماعی و امید به آینده در دوران نخست‌وزیر محبوب خود می‌گفت. من در دوماه زیبایی که ایران بودم همین درخشش را در چشم آدم‌های زیادی  در ایران٬ از پیر و جوان٬ دیدم و پس از سال‌ها فهمیدم که منظور پدرم از «امید به آینده» چه بود و وقتی از «شور و شوق» حرف می‌زد٬ از چه حرف می‌زد.

و البته یادم هست هربار از سقوط دولت مصدق سخن می‌گفت٬ لب‌هایش می‌لرزیدند٬ صدایش بغض آلود می‌شد و پشت عینکش قطره‌ی اشک برق می‌زد. در آن دوماه فرصت فهمیدن عصبانیت و اندوه او پیش نیامد. عصبانیت او را بعدها فهمیدم. مثلا وقتی این را از بی‌بی‌سی٬ از همین بی‌بی‌سی کثیف شندیم: «چرا خاتمی خیانت کرد؟». از آن سوی تلفن: خاتمی به وعده‌ی انتخاباتی خود عمل نکرد. قول داده بود که قانون را نهادینه کند٬ اما همین‌طور که شاهد هستیم٬ با تأمل در نشانه‌شناسی واقعیت اجتماعی درمی‌یابیم که قانون خلاف وعده‌ی او نهادینه نشده است!

انگار خاتمی قول داده بود قیمت سیب‌زمینی یا شهریه مدارس را کنترل کند٬ قول داده بود فلان مالیات را دودرصد افزایش/کاهش دهد. خاتمی می‌بایستی راهی را که اروپا در سیصدسال تلاش مستمر طی کرده است٬ در دو دوره‌ی ریاست‌جمهوری طی می کرد. آن‌هم تنهایی و بدون حساب بازکردن روی «ما». از راه دور غمگین می‌شدم وقتی که موضوعات مهم و ظریفی را که خاتمی مطرح می‌کرد٬ توسط خیل قلم‌به‌دستان رنگارنگی که خود را در برابر یک آدم اهل فکر می‌دیدند به موضوعاتی برای سرگرمی - به جک تبدیل می‌شد. سید خندان! مرد عباشکلاتی! فقط بلد است حرف‌های قشنگ بزند! ...

با این که درددل‌کردن همیشه کمی رسوایی به بار می‌آورد٬ باید یک درد دل خصوصی هم بکنم: با این‌که واقعا معتقدم که نقد قدرت برای جامعه امری حیاتی٬ و حق تک تک اعضای جامعه است٬ از خودم تعجب می‌کنم که چرا هنوز وقتی امثال نیک آهنگ کوثر٬ ابراهیم نبوی و شرکا خاتمی را "نقد" می‌کنند٬ این‌قدر دلخور می‌شوم. دست خودم نیست. فکر کنم تأثیر مخرب اون دوماه قشنگ باشد.

 راستی٬ یاکریم‌های تهران هم اومدن؟

(نقل از ۴ ديواری)

آیا اساساً کروبی اصلاح‌طلب است؟ جواب من: نه

من تا به حال به کروبی رأی نداده‌ام. در انتخابات مجلس ششم جزو دو سه نفری بود که از لیست جبهه مشارکت خط زدم و دو سه نفر دیگر را اضافه کردم. در انتخابات مجلس هفتم هم اصلاً رأی ندادم. در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری قبل هم که به معین رأی دادم. فکر می‌کنم هیچ وقت هم به او رأی نخواهم داد. راستش من از اول مطمئن بودم خاتمی می‌آید و این احتمال را منتفی می‌دانستم که روزی مجبور شوم بین احمدی‌نژاد و کروبی انتخاب کنم. ولی واقعیتش این است که رأی دادن به هاشمی برایم آسان‌تر بود تا به کروبی.
این را هم بگویم که به نظر من کروبی نه در این انتخابات و نه در هیچ انتخابات دیگری شانس برنده شدن ندارد. آمدنش در این انتخابات هم خطری برای خاتمی نیست، چون به نظر من بیشتر از رأی احمدی‌نژاد کم می‌کند تا خاتمی. به همین دلیل تا به حال درباره‌اش ننوشته بودم. ولی فکر کردم حالا که جماعت زیادی دارند برایشان تبلیغ می‌کنند و می‌خواهند بگویند او هم اصلاح‌طلب است و فرق معناداری با خاتمی ندارد و شاید بهتر هم هست، بگویم من درباره کروبی چه فکر می‌کنم.

جان حرفم اینست که من کروبی را اساساً اصلاح‌طلب نمی‌دانم. من - و خیلی از ما - ایده‌هایی داریم و فکر می‌کنیم اگر مملکت جور دیگری اداره شود و قوانین جور دیگری باشند و روابط قدرت به شکل دیگری، ایران جای بهتری برای زندگی خواهد بود. من - و خیلی از ما - در سال ۷۶ خاتمی را نماینده این طرز فکر دیدیم. طرز فکری که شاید خودمان هم دقیقاً نمی‌دانستیم چیست.
من اساساً کروبی را در این اردوگاه نمی‌دانم. از دید من کروبی یک اصلاح‌طلب نیست. او یکی از سران روحانیون چپ‌گرای دهه ۶۰ است که در دهه هفتاد از قدرت پرت شدند بیرون و حالا می‌خواهد برگردد تو. خیلی هم شجاع و سر و زبان‌دار است. به جنتی نامه می‌نویسد و هر چه از دهانش درمی‌آید به او می‌گوید. اما دعوای کروبی و جنتی ادامه همان دعوای مجمع روحانیون و جامعه روحانیت در دهه ۶۰ است. آن موقع رهبر طرف «یونی‌ها» بود، حالا طرف «یتی‌ها». کروبی به رهبر هم نامه تند و تیز می‌نویسد، باز هم در همان چارچوبی که زواره‌ای در مجلس سوم به رهبر وقت تندی کرد. کروبی «خط امامی» است با همان معنای دهه شصتی‌اش. و البته یک خصوصیت خیلی خوب هم دارد و آن هم این‌که دنیال کار زندانیان را می‌گیرد و برای آزاد شدنشان تلاش می‌کند. این هم بیشتر بخاطر مرامش است، و من ربطی به دیدگاه سیاسی‌اش نمی‌بینم.

اما من خاتمی را مثل کروبی نمی‌بینم. به نظر من خاتمی (و بعضی از خط امامی‌های دهه شصت) تا حدود زیادی نگاهشان به روابط قدرت در جمهوری اسلامی عوض شده. البته این‌طور که می‌بینیم در پیش بردنش اصلاً موفق نبوده‌اند. اما سابقه بیست ساله خاتمی به من می‌گوید آزادی بیان مخالفان، آزادی انتخابات، توسعه پایدار و این‌جور چیزها دغدغه (و شاید اعتقاد)‌ اوست و نه حرفی برای رأی آوردن.
من در کروبی هیچ کدام این‌ها را نمی‌بینم. قربانش بروم مسئولیت اجرایی جز ریاست بنیاد شهید هم نداشته که مدیریتش را بر اساس آن قضاوت کنیم.

یک چیز دیگر. می‌گویند کروبی در سال‌های اخیر حزب زده و مدام در چارچوب حزبش کار کرده. به قول خارجی‌ها کام آن. طرف دور قبل کاندیدای انتخابات شد و در مجمع روحانیونی که سال‌ها دبیرکل آن بود، جز یکی دو نفر ازش حمایت نکردند (فکر کنم آن‌ها بهتر می‌شناختندش). بعد هم قهر کرد و با یکی دو تا از نوچه‌هایش آمد بیرون و «حزب» زد. «حزب»ی که قاعدتاً تا هر وقت زنده باشد و دلش بخواهد، دبیرکلش می‌ماند. «حزب»ی که گنده‌ترین آدم‌هایش منتجب‌نیا و گرامی‌مقدم و حق‌شناس هستند.

و باز هم یک چیز دیگر. کروبی بارها گفته که بقیه را تخریب نکنیم و هر کس کاندیدای خودش را تبلیغ کند. بروید و «تغییر» (سایتی که تعدادی از بچه‌های شهروند امروز برای حمایت از کروبی راه انداخته‌اند) را باز کنید و ببینید چند درصد خبرهایش مستقیم یا غیرمستقیم علیه خاتمی است.

(نقل از آق بهمن)

آقای خاتمی نااميدمان نکنيد!

آقای خاتمی عزیز به خودتان هم گفتم، این‌جا تکرار می‌کنم. درست دوازده سال پیش این موقع‌ها بود. شب احیای سال ۷۵ که در آن هوای سرد ساعت‌ها کف کوچه شهید رجب‌بیگی نشستیم و سخن‌رانی شما را در باب "علی و آزادی" گوش کردیم و دل‌های‌مان پر از امید شد که این چنین آدمی قرار است به زودی نامزد انتخابات شود. شدید و بردید و ما هوایی شدیم و آن شد که شد.

از آن طرف یادم هست که درست یک سال بعد از شروع کارتان بود که دیداری با غلامحسین کرباسچی داشتیم. روز ۱۷ آذر سال ۷۷ بود و شما روز قبلش در دانش‌گاهی سخن‌رانی کرده بودید. کرباسچی در میان بهت ما به وضوح گفت که از شما ناامید شده است. گفت که با این نوع حرف زدن و این جور شعارها نمی‌شود مملکت را اداره کرد که مملکت‌داری آدم عمل می‌خواهد و نه سخن‌ران جمع‌های هیجانی دانش‌جویی. آن موقع حرفش را نفهمیدیم و مخالفش بودیم. چند سالی گذشت تا فهمیدیم چه‌قدر عمیق رمز ماجرا را بیان کرده بود.

این دو خاطره را گفتم تا اصل حرفم را بزنم که اگر شما ام‌روز همان سخن‌رانی ۱۲ سال پیش را بکنید دیگر هیچ امیدی در دل‌ها بر نمی‌انگیزد. آقای خاتمی آن روزها تمام شد. آدم‌ها واقع‌بین شده‌اند و سیاست‌های ملموس طلب می‌کنند. فرق رییس جمهور و سرمقاله‌نویس روزنامه را خوب می‌فهمند و من نمی‌دانم شما چرا هنوز اصرار دارید که در قامت رییس جمهور مورد نیاز این روزها ظاهر نشوید. به همین خاطر هم نگران بودم که نکند فردا دوباره با همان صحبت‌های همیشگی قدیمی به میدان بیایید و این را نوشتم.

خاتمی عزیز مردم این قدر کلی‌گویی راجع به آزادی و مردم‌سالاری و کرامت انسانی و کانت و فارابی شنیده‌اند که گوش‌شان پر پر پر است. بیش این خسته‌ و دل‌زده‌شان نکنید. بیایید و کارهایی که در دور گذشته نکردید را شروع کنید و نشان دهید که همانند سلف دور پیشین خود می‌توانید یک کشور ضربه دیده از جنگ را تحویل بگیرید و با چهره‌ای متفاوت تحویل دهید. شعار و سخن‌رانی و نظریه‌پردازی و معلمی فلسفه سیاست و اخلاق را به اهلش واگذار کنید که نه مقام شما قرار است این باشد و نه صادقانه و بی‌تعارف شما آدم برجسته این حوزه‌ها هستید.

همان چیزی باشید که مردم در شما کشف کردند: مرد صداقت و سلامت نفس و آقازادگی و ملایمت و متانت. به همین‌ها تکیه کنید و به سرمایه این‌ خصوصیات ارزنده، آدم‌های توان‌مندی را که در این سال‌ها و حتی سال‌های دولت شما خانه‌نشین شدند را جمع کنید و همت کنید که امور روزمره مردم را به‌سامان کنید. نمی‌توانید این کار را بکنید مگر این‌که ستون اصلی تیم‌تان را این بار بر خلاف دفعات قبل از مردان عمل و تجربه و تدبیر بچینید. به برخی اطرافیان‌تان گفته‌ام و دیده‌ام که به‌تر از من می‌دانند که بزرگ‌ترین ضربه‌ها را به شما کسانی زدند که نمی‌توانستند و نمی‌توانند یک موسسه غیرانتفاعی کوچک و یک کلاس درس و یک جلسه معمولی را به خوبی اداره کنند و در دولت شما به مقامات بالا و کلیدی رسیدند و چرخ امور را قفل کردند یا حداقلش این‌که چیزی را عوض نکردند.

آقای خاتمی می‌دانم این حرف‌ها به مذاق شما و اطرافیان‌تان خوش نخواهد آمد ولی باور کنید مملکت‌داری کار روزنامه‌نگار جماعت آن هم روزنامه‌نگار مملکت ما نیست. روزنامه‌نگاران و حلقه مدیران دوران ارشاد و جوان‌های دفتر تحکیم سابق را بفرستید بروند سراغ کارهای خودشان و به جایش بروید و از مدیرانی که به جای حرف زدن کار کرده‌اند و نشان‌ داده‌اند که ظرافت مملکت‌داری و تندنرفتن و چانه‌زدن و اداره کردن و نیروها را به کار کشیدن و سرمایه جذب کردن و طرح بزرگ تمام کردن را بلدند دور خود بچینید. شاید ندانید یا شاید هم می‌دانید که چه قدر از این تیپ مدیرانی که بخش مهمی از موفقیت‌های دولت‌تان را مدیون آن‌ها هستید را آزرده‌اید که هیچ ابایی ندارند که در هر مجلسی دل‌خوری و ناامیدی‌شان را از رفتار شما بیان کنند. وقتش است که دل‌جویی کنید و همش قماری دگر در دل‌شان بیندازید.

سید بزرگ‌وار! از تریبون خطابه‌های گنگ و دوپهلو و متناقض پایین بیایید و گول تشویق اطرافیان‌تان را نخورید. به جایش این بار به مردم وعده‌های مشخص و روزمره بدهید. بگویید چه طور چرخ سرمایه‌گذاری در نفت و گاز و پتروشیمی را دوباره راه می‌اندازید؟ با قیمت نفت و بنزین و نان چه می‌کنید؟ به آن‌هایی که از کمیته امداد ماهیانه می‌گیرند چه خواهید داد که اندکی به‌تر زندگی کنند و برای سرمایه‌گذاران بزرگ چه چیزی فراهم خواهید کرد که بتوانند کار کنند؟ چه کار خواهید کرد که خاموشی‌ها دوباره برنگردد؟ در بخش توریسم چه می‌کنید؟ با باقی‌مانده واگذاری‌ شرکت‌های دولتی چه خواهید کرد؟ برای مدیریت دانش‌گاه‌ها چه فکر نویی دارید؟ ناوگان هوایی را چه طور نوسازی می‌کنید؟ نظرتان در مورد برنامه‌های شهردار فعلی تهران چیست؟ کسری بودجه آموزش و پرورش را از کجا تامین می‌کنید؟ بزرگ‌راه تهران شمال را آخر سر چه خواهید کرد؟ تکلیف پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی چه خواهد شد؟ برای تربیت مدیران آینده چه برنامه‌ای دارید؟ ...

من اگر جای شما باشم این بار در مورد آزادی مطبوعات و گسترش احزاب و جامعه مدنی حرف نمی‌زدم. چرا که هم می‌دانم که ظرفیت‌ها و محدودیت‌ها چیست و هم می‌دانم که مردم دیگر به امید این جور چیزها رییس جمهور انتخاب نمی‌کنند. صد البته می‌دانم که اعضای ستادتان دوست خواهند داشت که شما دائم از این چیزها بگویید چرا که کار و حرفه‌شان این است و با انتخاب نامزد ریاست‌ جمهوری و معاون اولش در انتخابات ۸۴ نشان دادند که چه قدر از شناخت واقعیت‌های اداره کشور و انتظارات مردم دور هستند. ولی من اگر بودم کمی از این حصار تنگ فراتر می‌رفتم و از همین فردا جلسه می‌گذاشتم و هر روز ۵ تا مدیر موفق خصوصی و دولتی سابق و فعلی را دعوت می‌کردم که مفصل و صریح بگویند در عرصه‌های مختلف در عمل چه باید کرد و از همان‌ها برای خودم یارگیری می‌کردم. حتی شاید تدبیر به خرج می‌دادم و جهت‌گیری سیاسی-فرهنگی‌ام را کمی ملایم می‌کردم که بتوانم آدم‌های اجرایی قوی از آن طرف طیف و حتی برخی مدیران فعلی را هم در تیم خودم بیاورم و کابینه "تدبر ملی" را وعده بدهم. کاری که در دولت قبل نکردید.

آقای خاتمی من اگر نامزد انتخابات بودم به مردم وعده می‌دادم که وزیر صنایع‌ام را از مدیران موفق بخش خصوصی انتخاب خواهم کرد. این‌که یک دانش‌مند با دید جهانی را وزیر آموزش و پرورش می‌کنم که نظام آموزشی متناسب با استانداردهای قرن جدید ایجاد کند. اعلام می‌کردم که می‌خواهم همت کنم و در دولتم شکل‌گیری نسل جدیدی از دانش‌گاه‌های خصوصی برتر از دانش‌گاه‌های دولتی را پایه‌ریزی کنم. می‌گفتم که می‌خواهم تعداد اپراتورهای خصوصی موبایل را به ۷ تا و تعداد بانک‌های خصوصی را به ۲۰ تا برسانم. می‌خواهم تکلیف انحصار صنعت خودرو را یک‌سره کنم. می‌خواهم در آخر دوره‌ام سالی ۱۰ میلیارد دلار سرمایه خارجی در بخش غیرنفت جذب کنم. می‌خواهم نرخ ارز را واقعی کنم. می‌خواهم نرخ بهره بانکی را سرجایش برگردانم و توضیح می‌دادم که چرا این کارها به نفع مملکت و مردم است.

آقای خاتمی مخاطب شما طبقه متوسط درس خوانده‌ای است که در این سال‌ها به حاشیه رفته است. بهبود نسبی فضای کتاب و سینما و مطبوعات دستاورد طبیعی و سهل‌الوصول دولت شما خواهد بود. روی این‌ چیزها تکیه نکنید. بگویید و رد شوید. حرف‌هایی از جنس اصلاح بوروکراسی و اقتصاد بزنید که این مخاطب اثر آن را در بلندمدت زندگی‌اش بفهمد و برایش منطقی و عملی جلوه کند. حرف هایی که در این آدم‌ها شور و امید جدیدی برای مشارکت در ساختن کشور خلق کند. آقای خاتمی در نقش اوباما ظاهر نشوید. با شعار تغییر نیایید. با شعار تدبیر بیایید. فراموش نکنید که برای خیلی از ما‌ها پیروزی شما یا رقیب‌تان در این شفاف‌ترین و قطبی‌ترین انتخاب تمامی سال‌های گذشته، نقطه عطفی در زندگی خواهد بود. سخت ممنونیم که از راحت خود گذشتید و خطر کردید ولی شما را به خدا ناامیدمان نکنید.

(نقل از يک ليوان چای داغ)

خاتمی نامه:‌ اختيارِ ميانه‌روی

گمان می‌کنم اکنون وقت آن رسيده است که با جديت بيش‌تر مقوله‌ای را که در ذهن داشتم پی بگيرم و طرح کنم. صفحه‌ای را در ملکوت بر پا کرده‌ام با عنوان «خاتمی نامه». تا به حال در ملکوت دو صفحه‌ با هدف مشابهی بر پا شده بود: يکی «نامه‌ی سروش» و ديگری «دفتر زمانه» بود؛ اولی يادنامه‌ای بود برای بزرگ‌داشت شصتمین سال تولد دکتر سروش و دومی مجموعه‌ی مطالبی بود که در بحران مديريت زمانه و ماجراهای تعليق مهدی جامی از مديريت نوشته شده بود. اين دفتر سوم، رويکرد مشابهی دارد با تفاوت‌هایی که اکنون توضيح می‌دهم.

اين صفحه به روی عموم اهل نظر و به ويژه وبلاگ‌نويسان باز است. مطالبی که در اين صفحه منتشر می‌شود می‌تواند در حد يکی دو پاراگراف باشد تا مقاله‌ای مفصل. اما رویکردِ حاکم بر مطالب اين صفحه نياز به شرح دارد. اولين نکته‌ی مهم اين است که من از نامزد شدن خاتمی برای انتخابات رياست جمهوری ۸۸ استقبال می‌کنم و فکر می‌کنم تصميم مهم و پرهزينه‌ای برای خود خاتمی و دلبستگان به آزادی و عدالت است. رويکردِ من، یک تفاوتِ مهم با ساير نگاه‌هايی دارد که اين روزها در وبلاگستان و وب‌سايت‌های فارسی زبان يافت می‌شود: بنا بر اين نيست که در اين صفحه کسی مجيز خاتمی را بگويد يا انشاهای پرسوز و گداز در استقبال و دفاع از او بنويسد.  اين صفحه، با وب‌سايت‌هايی که برای تبليغ شخص محمد خاتمی و نامزدی او ساخته شده‌اند تفاوتی گوهرین دارد، هر چند نهايتاً يکی از هدف‌های ايجاد چنین صفحه‌ای توفيق محمد خاتمی در انتخابات است.

در جامعه‌ی ما به قدر کافی احساسات و عاطفه پر رنگ است و عقلانيت توسری خورده است. در اين برهه‌ی حساس،‌ مجال ميدان دادن به عاطفه و احساسات شاعرانه نيست. از آن سو، چنان‌که پيش‌تر هم نوشته‌ام، هرگز اجازه نخواهم داد کسانی که هنری جز تخريب شخصيت، دروغ‌پراکنی، ناسزاگويی و تهتک ندارند، اعتدالی را که در پی آن هستم از ميان ببرند. در يک کلام، اساسِ مطالب اين صفحه بر ميانه‌روی استوار خواهد بود. اين ميانه‌روی هم بايد در دفاع از خاتمی نمود داشته باشد و هم در نقد خاتمی. مطالب اين صفحه می‌تواند شامل دفاع از مواضع خاتمی، نقد مواضعِ او (در گذشته، حال و آينده) و هم‌چنين توصيه‌ها و پيشنهادهايی برای طرح‌ها و برنامه‌های آينده‌ی خاتمی است. ما می‌توانيم و بايد در ارايه‌ی شعار انتخاباتی به خاتمی سهمی مهم داشته باشيم. و گمان می‌کنم خاتمی بايد قدردان چنين نگاهی باشد.

يک نکته‌ی بسيار مهمِ ديگر را بايد ضميمه‌ی اين يادداشت و اين افتتاحيه کنم. در بحبوحه‌ی انتخابات رياست‌ جمهوری پيشين، معلوم شد که وبلاگستانِ فارسی که عمدتاً جانب دکتر معين را گرفته بود، به رغم اميدهايی که داشت، شکست خورد. وزنِ وبلاگستانِ فارسی در آن زمان، همان بود. آيا امروز هم وزن‌اش همان است؟ من نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که اگر شيوه‌ای يک بار شکست بخورد، معنای‌اش اين نيست که بار بعد هم لزوماً شکست می‌خورد. در نتيجه، اين يادداشت را من اميدوارانه می‌نويسم. چه بسا انتخابات آينده‌ی رياست جمهوری در ايران مديون مشارکت و مساهمت وبلاگ‌نويسان باشد. نظرهای ماست که می‌تواند خاتمی را نقد کند و خطاها و لغزش‌های گذشته‌اش را به او نشان بدهد. ما هم می‌توانيم به او بگوييم چه شيوه‌ای مطلوب ماست. اين‌که نتيجه چه می‌شود در دستِ ما نيست.

برای اين‌که مطلبی در این صفحه منتشر شود، مهم نيست که نويسنده مدافع خاتمی و نامزدی او باشد يا نه. شايد نويسنده طرف‌دار نامزدی ميرحسين موسوی‌، کرباسچی،‌ کروبی، قاليباف يا حتی احمدی‌نژاد باشد. آن‌چه برای من مهم است ارايه‌ی استدلال‌های محکم يا نظری درخور اعتناست. سخنان عوام‌فريبانه را همه می‌توانند همه جا بزنند. قطعاً کسانی هم هستند که مشکل‌شان با خاتمی، احمدی‌نژاد يا کروبی بسيار احساسی و شخصی است. تلاش من اين است که تا حد امکان، توازنی ميان عاطفه و عقل ايجاد کنم. کسانی که بخواهند در اين صفحه مطلبی بنويسند،‌ ترجيحاً بهتر است با نام واقعی خودشان (و نشانی صفحه‌ی اينترنتی‌شان) مطلب بفرستند. با اين حال، اگر کسی به هر دليلی تمايل به افشای نام‌اش ندارد، مادامی که از حدود و موازينی که من برای انتشار مطلب در صفحه مقرر کرده‌ام عدول نشود، مطلب‌اش با هر نامی که بخواهد منتشر خواهد شد.
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats