« ادامه‌ی حياتِ چرخه‌ی خشونت | صفحه‌ی اصلی | بازگشت خاتمی- ۴: اعتماد ملّی »

یکشنبه ۴ اسفند ۸۷::February 22, 2009

با خاتمی نقش کهنه را براندازیم یا طرحی نو در اندازیم

یکی از مهم‌ترین استدلال‌های طرفداران نامزدی خاتمی این است که تنها او می‌تواند بازی را با اختلاف غیر قابل جرزدن و انکار کردن از رقیب دولتمندش (احمدی نژاد) ببرد. این دلیل درخور توجه است، اما به اصطلاح سلبی است. به عبارت روشن و بی‌پرده آنان می‌گویند چون می‌خواهیم حتما بازی را ببریم و احمدی‌نژاد را برکنار کنیم، خاتمی را به میدان می‌فرستیم. و این یعنی فقط خاتمی از عهده برنده شدن در انتخابات بر می‌آید حالا برای بعدش خدا بزرگ است. به‌نظرم این نگاه به خاتمی مهره کردن اوست در بازی سیاست. خاتمی بدینسان آلت به‌دست آوردن قدرت است. می‌توان حدس زد که در دل این طایفه چه می‌گذرد. خاتمی نزد آنان همان کسی است که «اسباب جمع دارد و کاری نمی‌کند». باید او را هل داد. به گوشش خواند. شیرش کرد که بایستد و هر وقت هم اوضاع آماده باشد باید از او عبور کرد. آنان ترجیح می‌دهند پیش از انتخابات نه تنها نقد و پرسشی از خاتمی نکنند بلکه هر چقدر بتوانند دلیل بر ضرورت آمدنش اقامه کنند و با سوگند و قسم بر حمایتش تأکید نمایند. در این فضا نه تنها از نقد خبری نیست بلکه برای آنکه تردید بر سید اصلاحات غلبه نکند اظهار پشیمانی از تندروی‌های گذشته هم ضروری است.

خاتمی اما چه چیز ایجابی‌ای دارد؟ بگذارید پاسخ این سئوال را با ذکر خاطره‌ای آغاز کنم. به یاد دارم که هنوز یاران خاتمی از گردش پراکنده نشده بودند و جبهه‌ی دوم خرداد صفاصف امید به اصلاحات داشت که با چند تن از دوستان به دیدار داریوش شایگان رفتیم. او البته اکثر جمع دانشجویی ما را نمی‌شناخت اما فضای فرهنگی و اجتماعی پس از دوم خرداد چنان گرم و گشوده بود که به آسانی با جمع همزبان شد و نظرش را درباه‌ی انقلاب و اصلاحات و تاریخ روشنفکری ایران بدون مجامله و ملاحظه بیان کرد. سرنخ صحبت هم پرسشی بود از کتاب او در باب انقلاب دینی به زبان فرانسه به گمانم خودش نام کتاب را«نگاه شکسته» ترجمه می‌کرد. در آن مجلس از پتانسیل‌ها و امکانات جنبش اصلاحات هم سخن به میان آمد. من از او پرسیدم که اگر این سخن سروش در باب آمیختگی فرهنگ معاصر ایران به سه عنصر ایرانیت،‌اسلامیت و مدرنیته را قبول داشته باشیم (داریوش شایگان با نظریه‌ی سه فرهنگ همدلی دارد و در کتاب هویت چل‌تکه درباب آن سخن گفته است) و اگر بپذیریم که برای اصلاح فرهنگی اجتماعی و سیاسی ایران باید این سه مؤلفه ساختاری را پیش چشم داشت و سهمشان را ادا کرد و سنتزی از آن‌ها فراهم آورد و در پرتو هم فهم و نقدشان کرد و بدون شناخت هر یک از این اضلاع سه‌گانه‌ی ایران، اسلام و تجدد روشنفکری ایرانی از بصیرت نظری و کارآمدی عملی‌اش خلل می‌یابد، منطقا می‌توان پذیرفت که جنبش اصلاحات دوم خرداد با رهبری خاتمی در موقعیتی بسیار ویژه و تاریخی قرار دارد. چرا که به گمان من به استثنای محمد علی فروغی هیچ رئیس دولتی در سده معاصر تاریخ ایران به اندازه‌ی خاتمی از عناصر سه‌گانه فرهنگ ما شناخت متوازن نداشته است و در سیاست‌ورزی‌اش این ترکیب را به کار نبسته است. شایگان فوری نام امیر عباس هویدا را به‌میان آورد و از دانش او سخن گفت. من بر این نکته پافشاری کردم که معدل شناخت خاتمی از ایران و اسلام و مدرنیته با معدل شناخت هویدا از این سه فرهنگ قابل قیاس نیست. او هم این حرف را رد نکرد.

در آن ایام من از برمسند نشستن یکی از اصحاب اندیشه و فرهنگ بی‌اندازه شاد بودم و در او امید زیادی بسته بودم. او با شعار قانون و جامعه‌مدنی کار خودش را آغاز کرد. سودای قانون در ایران دارد صد و پنجاه ساله می‌شود. خاتمی این خواست تاریخی را به خوبی درک کرده بود و بازتاب داد. اصلاحات او درچارچوب قانون اساسی تعریف می‌شد و بارها گفته بود که اگر ظرفیت‌های معطل مانده قانون اساسی اجرا شود گام‌های بلندی به‌سوی مردمسالاری و آزادی برداشته می‌شود. این آگاهی تاریخی خاتمی ستودنی است. این شعاری عینی و دست‌یافتنی بود. الان هم بخشی از نقدهای جدی عملکرد دولت احمدی‌نژاد بر اساس همین معیار عمل به قانون اساسی و قانون پنج ساله‌ی توسعه و سند چشم انداز بیست ساله و دیگر مصوبات مجلس رقم خورده است و چه خوب بود که منتقدان دولت خاتمی هم از همین منظر بر او نقد می‌نوشتند.

شعار دیگر خاتمی جامعه‌ی مدنی بود. دیدم کرباسچی در نقد اخیرش بر خاتمی همین را گفته: «كساني كه امروز قيافه روشنفكري مي‌گيرند و فكر مي‌كنند فقط با گفتن جامعه مدني و حرف‌هاي روشنفكرانه مسائل كشور اصلا‌ح مي‌شود درد زندان را نچشيده‌اند». به نظر من این چیز جز بدگویی بچگانه نبود و ارزش اظهارنظرهای تخصصی و فنی کرباسچی را نیز زیر سئوال می‌برد. اما در اینجا چیز دیگری مراد من است. خاتمی سخنی پیش کشید که می‌توانست چراغ راه رسیدن به یک دولت غیرمداخله‌گر و حداقلی باشد؛ دولتی که نه تنها در اقتصاد بلکه در فرهنگ و آموزش هم دست جامعه و نهادهای مدنی را باز می‌نهد و برای خود وظیفه‌ای جز تمهید زمینه‌ی فعالیت مردم و نظام بخشی به امور قائل نیست. چنین دولتی ولی شهروندانش نیست، آن‌ها را رعیت نمی‌شمرد و برایشان نسخه‌های اقتصادی و فرهنگی و دینی و ایدئولوژیک نمی پیچد. ابتدا فکر می‌کردیم منظور خاتمی از جامعه‌ی مدنی نهادهایی مثل شورای شهر است اما خاتمی به ناگاه گفت منظورش از جامعه‌ی مدنی همان مدینة‌النبی است. این دیگر برتافتنی نبود. این‌جا مجالی برای نقد سخن خاتمی از منظر فلسفه‌ی سیاسی نیست همین قدر بسنده کنم که پس از این موضع‌گیری حتی جانبداران نظریه‌ی حکومت اسلامی نیز سخن او را مقبول یافتند و همه چیز مغلوب شد. شاید بگویید که او چاره‌ای جز این چرخش تاکتیکی نداشت. قبول. اما درست به همین دلیل کرسی ریاست جمهوری و هر قدرت دیگری عرصه‌ی فلسفه‌ورزی و نظریه‌پردازی نیست. خاتمی را یارانی حلقه کردند که او را در حد و قامت یکی از بزرگترین روشنفکران دینی ایران می‌دانستند یا دست‌کم چنین می‌نمودند. اما او چنین نیست. اهل اندیشه و تشخیص است اما مقایسه‌ی او با سروش و شبستری و کدیور خطا بود. این مقایسه در خود او نیز اثر نهاده بود، درحالیکه او بصیرت خود را مرهون روشنفکری دینی بود و بر شانه‌های آنان سوار شده بود اندک‌اندک‌خود را از نقد و نظر آنان بی‌نیاز احساس می‌کرد و چنین شد که گمان برد می‌تواند خودش ببرد و خودش بدوزد و خودش بپوشد.

عبدالکریم سروش زمانی درباره‌ی اصلاحات گفت شجاعت در عمل محتاج بصیرت در نظر است. خیلی از یاران خاتمی او را به اندازه‌ی کافی شجاع نمی‌دانستند. خوب چاره چه بود؟ طبق سخن سروش او باید بصیرت‌های نظری بیشتری بیابد. پس باید در مبانی نظری خود بازاندیشی کند مثلا تکلیف خود را با جامعه‌ی مدنی و مدینة‌النبی معلوم کند و هر کدام را در جای خود بنهد و بداند که یکی مستلزم دولتی حداقلی است و دیگری دست‌آویز حکومتی تمامیت‌خواه و حداکثری (دقت شود که من نمی‌گویم مستلزم چنین حکومتی است می‌گویم دست‌آویز چنین قدرتی است). اما خاتمی را پس از ریاست جمهوری دوره کردند که بیا و بنشین مبانی نظری اصلاحات را تبیین کن. اگر منظور این باشد او نیز در میان جمعی از اندیشمندان بنشیند و به عنوان صاحب نظری که هشت سال دست در عمل هم داشته است به هم‌اندیشی با دیگران بپردازد سخنی به‌غایت درست گفته شده‌است. اما اگر منظور این باشد که خاتمی فصل‌الخطاب چنین هم‌اندیشی است و مهر خاتمت با اوست؛ به‌گمانم سخنی نادرست می‌گوییم که عواقب بدی در انتظارش است.

حالا محمد خاتمی برای رقابت در انتخابات آینده برخاسته است؛ رقابتی که بسی از رقابت دوم خرداد ۷۶ دشوارتر خواهد بود. من هنوز هم او را شایسته‌ترین کاندیدای موجود می‌دانم. نزد من او قابل مقایسه با مهدی کروبی و عبدالله نوری نیست. هر سه را از نزدیک و بی‌نقاب دیده‌ام و سنجیده‌ام اما به‌گمانم شعارهای دوم خرداد و رویه‌ی او محتاج بازنگری است. و خاتمی بسیار با صداقت و باهوش است. او از عهده نقد خویش برمی‌آید هرچند که فضای پرآشوبی از دوستی‌های آمیخته به نادانی و دشمنی‌های آلوده به کینه و خشونت او را احاطه کرده‌است و این مجال و امکان اندیشیدن را بر آدمی تنگ‌ می‌کند. امروز صفوف مخالفان خاتمی ستبرتر شده است، جدای از مخالفان او در جبهه‌ی اصول‌گرایان که اکنون با کاروان به قدرت رسیدگان همراه با احمدی‌نژاد بر اضلاع آنان و پیچیدگی مناسباتشان افزوده شده است، برخی از همراهان اصلاح‌طلب او نیز یا از یاری او دست کشیده‌اند و سکوت کرده‌اند (مثل نوری) یا به رقابت با او برخاسته‌اند (مثل کروبی) یا انتقام مصائبشان را از او می‌گیرند و با تلخ‌ترین ادبیات بر وی می‌تازند (مثل کرباسچی).

خاتمی در این روزهای مانده به انتخابات به جای نقد احمدی نژاد و اعتراض به اینکه او خودش را بی‌جهت به شهید رجایی منتسب می‌دارد، بهتر است که سخنانی را که منتقدان آرام یا خشمگین او بر زبان می‌رانند با حوصله گوش بدهد و برای اصلاح اصلاحات به‌کار ببندد، هرچند این آئینه‌ی ناشفاف را فقط با تیزبینی می‌توان عیب‌نمای خود ساخت. او چیزی از دست نمی‌دهد و کمترین چیزی که به‌دست می‌آورد آن است که اثر ناپسند تملق برخی جانبدارانش در او خنثی می‌شود.

بزرگترین پیام سیاسی ظهور خاتمی در این مرز و بوم اجتناب از مطلق‌گرایی و شخصیت‌پرستی بود؛‌ او امروز نیز باید بر همان پیمان باشد و بت‌شکنی کند حتی اگر این بت خود او باشد. این از دست خاتمی ساخته است. او می‌تواند همراه با منتقدانش به نقد خود برخیزد و صادقانه و مسئولانه خطاهایش را بیان کند؛ این نقد و بازنگری چیزی از منزلت او نمی‌کاهد چرا که توده‌ی پرشماری از مردم ایران به صداقت او ایمان دارند و از نقد او از خود درس می‌گیرند. بگذار گفتمان انتخابات آینده نقد خویش باشد؛ بدینسان وجدان تاریخی و خودنگری رأی دهندگان و تحریم‌کنندگان نیز بیدار می‌شود.

منظورم البته از نقد خویشتن این نیست که خاتمی در هر نطق انتخاباتی‌اش یکی یکی به اشتباهات گذشته‌اش اعتراف کند، بلکه منظورم این است که از عمل و سخن‌اش بوی نادیده گرفتن اشتباهات گذشته به مشام نيايد.

مختصر کنم، با خاتمی نه تنها می‌توان این نقش کهنه را برانداخت بلکه می‌توان طرحی نو درانداخت، اگر هم ما و هم او به نقد خویش برخیزیم و از گذشته درس بگیریم و حلقه‌ی اقبال ناممکن نجنبانیم و و کم گوی و گزیده‌گوی شویم و کار کن.

مطالب مرتبط

اصول اخلاقی اصلاحات

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4999

نظرها

چه نوشته خوبی و با چه لحن زبان خوبی. بی کم و زیاد و حشو و زواید. از خواندنش لذت بردم.

گل گفتی و چه خوب.ای کاش به مخاطب اصلی برسد!

قطعا همه کاندیداها شخصیتها و حامیان متفاوتی دارند. ولی کاش بجای اینها درباره برنامه ها صحبت می شد. من همش دارم راجع به این کاندیدا و آن کاندیدا می خوانم ولی خبری از برنامه های ایشان نیست.
در ضمن فکر نمی کنم بچه گانه خواندن نظر آقای کرباسچی از اهمیت نظر ایشان بکاهد. واقعیت این است که این حرفها هزینه ای داشته است که آقای کرباسچی آنرا پرداخته.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats