حسين قاضيان| صفحه‌ی اصلی |رضا بهشتی معز

بايگانی مطالب: داريوش محمدپور

شنبه ۳ اسفند ۸۷::February 21, 2009

ادامه‌ی حياتِ چرخه‌ی خشونت

زمانی که صفحه‌ی خاتمی‌ نامه را گشودم، آن‌چه در درجه‌ی اول‌ام به نظرم می‌آمد اين بود که اين صفحه بتواند «در اين مقامِ مجازی»، نقش «مستشار مؤتمن»ای را ایفا کند و سخنانی را که ديگران نمی‌توانند يا نمی‌خواهند به خاتمی بگويند، به صراحت اما در عين ميانه‌روی و انصاف منعکس کند. من البته يک انگيزه‌ی ساده‌ی شخصی هم داشتم: با او هيچ خصومتی نداشتم و دليلی برای «تخريب» او نمی‌ديدم.

نکاتی را که در زير می‌نویسم، به وجهی تکرار آيين و مرامِ حاکم بر آن صفحه است که سعی کرده‌ام به آن ملتزم بمانم و البته همه می‌دانند که کار بسيار دشواری است. اميدوارم اين ترسيم نقاط مهمِ نظری بتواند هم برای من و هم برای ساير دوستان راهگشا و مفيد باشد.

من سخت اعتقاد دارم که از خشم و عصبانيت، خشونت می‌زايد؛ دير يا زود. مهم نيست اين خشم از اصلاح‌طلب صادر شود يا محافظه‌کار (من حقيقتاً معنای «اصلاح‌طلب» و «محافظه‌کار» را هم که اين سال‌ها در فضای سياسی ايران باب شده است به درستی درک نمی‌کنم اما می‌شود از روی مصاديق به شناختی ظنی – حداقل – رسيد). خشم و عصبانيت،‌ در مقام انديشه، گفتار و کردار، بدون هيچ ترديدی به خشونت منجر می‌شود. اين نکته را با نيک‌آهنگ کوثر هم در ميان گذاشته‌ام. استنباط من اين است که او نمی‌تواند يا نمی‌خواهد به اين مقولات حساسيت نشان بدهد. تصور می‌کردم حداقل کاريکاتورهای نيکان می‌تواند، زهرِ کمتری داشته باشد و مجالی را برای تأمل و گفت‌وگو فراهم کند. اکنون اما احساس می‌کنم که شيوه‌ای که نيکان در پيش گرفته است، به جای اين‌که راه را برای عقلانيت، تأمل، خويشتن‌داری و خردمداری هموارتر کند، تحت پوشش آزادی بيان، حق سؤال کردن، مسئوليت روزنامه‌نگارانه، به سادگی می‌تواند به جايی برسد که هر چه خواست به هر زبانی و بيانی بگويد. منطق‌اش هم البته از ديدِ خودش روشن است (و تا اين حد برای من محترم). اما نزدِ من، نه تنها اين شيوه با خاتمی جواب نمی‌دهد و نتيجه‌ای مطلوب نمی‌توان از آن گرفت،‌ بلکه در برابر احمدی‌نژاد و تندروتر يا کندروتر از او هم شيوه‌ای نيست که مطلوب من باشد.

اگر نيک‌آهنگ، آن اندازه جسارت نمی‌ورزيد که کاريکاتور «استاد تمساح» بکشد (واقعاً چه نفعی برای آن تندروی مترتب بود؟)، چه بسا جناح مصباح در نظر و در عمل، قدرت امروزی را نداشت. خشم و خشونت، با استمرار يافتن از هر سويی بازتوليد می‌شود. نبايد منتظر ماند تا طرف مقابل آرام شود. به اعتقاد من، کاری که نيک‌آهنگ با کاريکاتور مصباح يزدی کرد، مصداق روشنی از اشاعه‌ی نفرت بود. چيزی جز تحريک نبود. نتيجه‌اش هم در آن فضا چيزی نبود جز آن‌چه شد. من در اين موارد خاتمی را مسئول نمی‌دانم. مسئول اين خطاها و لغزش‌هايی که نه تنها نتيجه‌اش به زيان فرد است بلکه برای جامعه‌ نيز مشکلات درازمدت و مزمنی درست می‌کند، تنها يک نظام سياسی نيست. افراد هم مسئول‌اند. نمی‌توان پشت آزادی بيان، حق روزنامه‌نگاری و هزاران چيز مشابه پناه گرفت و خود را مصون از پاسخگويی دانست.

باز می‌گردم به فلسفه‌ای که برای راه‌اندازی خاتمی‌ نامه داشتم. قصد علنی من، تمسک به اعتدال و ميانه‌روی بود؛ هم در برخورد با خاتمی و هم در برخورد با رقيبان‌اش. می‌شود عملکرد احمدی‌نژاد را نقد کرد و به چالش کشيد، اما همين‌که اين اندازه دليری کردی که نقد عملکرد و سياست يک سياست‌مدار را به زيبايی يا نازيبايی چهره‌اش گره زدی، يعنی از ميانه‌‌روی و عقلانيت عبور و عدول کرده‌ای. اين شيوه‌ی من نيست. من در مطلب ابراهيم نبوی هم – که ابتدا با شتاب در خاتمی نامه گذاشته بودم‌اش و سپس برش داشتم – همين ايراد را می‌بينم. در نوشته‌ی او هم اغراق هست و تعظيم فزون از حد. در نوشته‌ی او هم فرار از واقعيت هست. او هم هيجان‌زده است. ما به قدر کافی دستخوش هيجان بوده‌ايم. در آينده، کسانی که با جوشاندن ديگ احساسات برای خاتمی رأی جمع کرده‌اند، معلوم نيست بتوانند به ميزان ميانه‌روی و عقلانيت باز گردند. شور و شتاب، خشم و خشونت، احساسات و عواطف پرشور، وقتی مهار خرد نداشته باشد، بدون ترديد حاصلی جز پشيمانی ندارد، چه در دفاع از خاتمی باشد يا احمدی‌نژاد. بازی کردن با احساسات و عواطف مخاطب، رأی‌دهنده و ملت، از لغزش‌گاه‌های مهمی بوده که زيان‌های سنگينی به جامعه وارد کرده است. نمونه‌ی تازه‌اش آقای کرباسچی خودمان است. به جای اين‌که گریبان خاتمی را بگيرد، شعر حافظ می‌خواند که: «دلی که غيب‌نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد». من اين شيوه را نمی‌پسندم. اين شيوه‌ی و مشی سياست‌مدارانِ پخته و خردمند نيست. او هم بازی‌خورده‌ی احساس و عاطفه می‌شود.

تمام اين‌ها، به اعتقاد من باعث بازتوليد چرخه‌ی خشونت می‌شود. اميدوارم اين هشدارها در خود من هم مؤثر باشد و بتوانم پای‌بند اين‌ها بمانم. جذابيت شور و احساس و عاطفه هميشه بيشتر از خردمندی و سنجيدگی است. عشق هميشه در تاريخ‌ زورش از عقل بيشتر بوده است. بدا به حال ما اگر باز هم در تاريخ و سياست کشورمان، توسری ديگری به عقل بزنيم (از هر جناحی که می‌خواهيم باشيم).

پنجشنبه ۱ اسفند ۸۷::February 19, 2009

طعم تلخ واقعيت، چاه بيژن انتخابات

(نقل از ملکوت)
واقعيت اين است که اگر خاتمی رييس جمهور شود، حداقل – حداقل – باید چهار سال ديگر کار کند تا برگرديم به نقطه‌ی ماقبل احمدی‌نژاد. چه چيزی برگردد به آن نقطه؟ اول از همه اقتصاد. بعد ديپلماسی خارجی کشور و شايد سازمان مديريت و برنامه‌ريزی. اگر خاتمی يک وضعيت اقتصادی را از دولت قبل تحويل گرفت و ذخيره‌ی ارزی بزرگی را برای دولت بعد ساخت، دولت نهم آن ذخيره‌ی ارزی را به آسانی به باد داد («مردِ ميراثی چه داند قدرِ مال؟»)،‌ شروع به حيف و ميل و بذل و بخشش‌های بی‌حساب کرد (وام‌های سخاوت‌مندانه‌ای که علاوه بر بيکاری، بدهی‌ها را هم به ملت اضافه کرد و ناگهان شديم مثل انگليس!)، خارج از قلم بودجه‌ی مقرر مجلس هزينه کرد و از همه مهم‌تر چهره‌ی حق به جانب‌اش را هم حفظ کرد (صحت و سقم اين اخبار هم به عهده‌ی خبرگزاری‌های داخل ايران و مطبوعاتی که هنوز بسته نشده‌اند؛ منبع خبر هم بی‌بی‌سی و مطبوعات زنجيره‌ای و زنجيری نيستند). اما مسأله واقعاً فقط احمدی‌نژاد نيست.

مسأله آيا وعده‌ها و شعارهايی است که خاتمی بايد بدهد؟ به نظر من قضيه خيلی حادتر و بحرانی‌تر از اين‌هاست. خاتمی چه شعاری می‌تواند بدهد؟ چه بايد بگويد که يکی، هر کسی، از او دلخور، شاکی يا طلب‌کار نباشد؟ حتی نبايد گفت «خاتمی»؛ بلکه بايد گفت هر پاشکسته‌ای که آن‌قدر شجاعت و بل ديوانگی دارد که سودای هدايت اين کشتی شکسته را به مغزش راه بدهد! اين‌ها واقعيت‌های تلخ فعلی است. خاتمی بايد به همه جواب بدهد. همه از او جواب می‌خواهند. مخالفان‌ افراطی‌اش به کمتر از ترور او (و سرنوشت سعيد حجاريان و بی‌نظير بوتو) برای‌اش رضايت نمی‌دهند. موافقان‌اش هم از او طرح و برنامه‌های سنجيده و حساب‌شده می‌‌خواهند. ولی بياييد يک بار از خودمان بپرسيم که کدام قسمت ارايه‌ی طرح و برنامه، واقعاً شدنی است؟ فرض کنيم يک گزينه‌ی آرمانی و ايده‌آلی وجود داشته باشد (که متأسفانه به دلايل عديده‌ای خاتمی را دور از اين گزينه‌ی آرمانی می‌دانند)،‌ آن وقت اين گزينه يا نامزد آرمانی، حقيقتاً چه کاری از دست‌اش بر می‌آيد؟ چه کار بايد بکند؟

می‌توان گفت بهترين کاری که رييس جمهور می‌تواند بکند «بهبود کيفيت زندگی مردم» است. اين شعار، نه لزوماً بار سياسی می‌تواند داشته باشد و نه شبيه «پول نفت سر سفره‌ی مردم» است. بهبود کيفیت زندگی مردم معناهای فراوانی می‌تواند داشته باشد. از بهبود کيفيت مدارس و مطالب آموزشی گرفته تا بهبود وضعيت جاده‌ها، آب و برق، بهداشت مردم و نظام‌های خدمات درمانی، سامانه‌های بانکی کشور و غيره و ذلک در داخل و اتخاذ يک سياست خارجی کم‌هزينه‌تر برای کشور و برای مردم.اتفاقاً رييس‌جمهور آينده، به شرطی که آقای احمدی‌نژاد نباشد، در سياست خارجی مشکل‌اش کمتر خواهد بود تا در داخل کشور.

مشکل دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌ جمهوری خاتمی، فقط خاتمی نبود. مردمی که به خاتمی رأی دادند، شبِ مستی‌شان آن‌قدر به درازا کشيد که درآمدن بامدادِ خمار را گمان نمی‌بردند (هر چند کرباسچی زندان رفت و قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد). آن همه شور و شتاب، تبعاتی جز این تلخ‌کامی‌های بعدی نداشت. خاتمی به سهم خود تقصيرها داشت. آری فرصت‌سوزی کرد و از حقوق بعضی شهروندان به زندان رفته – يا خود زندانی کرده! – چنان که بايد نتوانست دفاع کند. خاتمی هيچ وقت قرار نبود آقای خمينی بشود يا توی دهن دولتی بزند. عده‌ای خوش‌خيالانه گمان داشتند که کسی که در انتخابات ايران شگفتی آفريده، قرار است قانونی را تغيير دهد که خودش روز اول گفته ميثاق ملی است و می‌خواهد در چهارچوب همان کار کند. مهم نيست تصور و درکِ او از آن قانون و اعتبارش چقدر درست بوده يا مشروع. مهم اين است که توقعاتی از کسی می‌رفت که نمی‌توانست يا نمی‌خواست کارهایی را بکند که بعضی از او توقع داشتند (و البته مخالفان خاتمی طبق معمولاً همه چيز را صد برابر بزرگ‌تر جلوه می‌دادند). آدمِ آن روز، شايد امروز فرق داشته باشد. حتماً عوض شده است. ما هم عوض شده‌ايم. دنيا هم عوض شده است. شايد اگر خاتمی دوباره رييس جمهور شود، دیگر مجبور نباشد در راهروهای سازمان ملل به دستشويی پناه ببرد. شايد مجبور نباشد در ديدار با آلبرايت، او را بازی بدهند و آخر طرف آمريکايی بفهمد که کل ماجرا به مسخرگی گذشته. آقای احمدی‌نژاد هر اندازه که در اقتصاد ويرانگر بوده است،‌ راه را برای بعضی کارها صاف کرده است. ديگر راحت می‌شود به سياست‌مداران کشورهای استکباری و استعماری نامه نوشت، نصيحت کرد، باب گفت‌وگو باز کرد و هيچ کس هم نخواهد گفت چرا؟ «عيب می جمله بگفتی هنرش نيز بگو». ولی آيا ما حق داريم شک داشته باشيم که آن همه مدارايی که در اين سه سال با احمدی‌نژاد شده است، آيا دوباره با خاتمی خواهد شد يا باز هم کفن‌پوشان به خيابان‌ها ‌باز می‌گردند؟

فروکاستن مسأله‌ی سياسی، امر سياسی و هزارتوهای عجيب و غريب سياست ايران به شخص خاتمی، اصلاح‌طلبان، دوم خرداد يا هر چيز مشابه ديگری، به همان اندازه غيرواقع‌گرايانه است که توقع کارهای خارق‌العاده داشتن از خاتمی. گاهی اوقات، ما به سادگی ايران را با آمريکا يا با انگليس اشتباه می‌گيريم. نه ايران مثل آن کشورهاست، نه مردم‌اش و نه سياست‌مداران‌اش. ايران يک چيزی است شبيه خودش. مثل هيچ کس نيست جز خودش. مسأله فقط خاتمی نيست. شايد اين مسأله‌ای روان‌شناختی باشد که ما هميشه دنبال مقصری می‌گرديم و البته هر کسی را هم که به عنوان مقصر معرفی کنيم، بالاخره يک تقصيرهايی دارد! در اين ماجراها البته هر کسی مقصر است جز کسی که دنبال مقصر می‌گردد. انتخابات بعدی، چاه است و برنده‌اش بيژن؛ بيژن اسطوره‌ای ما. ما ملت هم مثلاً خيال می‌کنيم که بر تختِ جمِ آسودگی و توصيه کردن نشسته‌ايم، غافل از اين‌که همه قرار است با هم بيفتيم تهِ آن چاه. ولی وضعيت واقعاً همين‌قدر بد است؟ شايد ما زيادی بدبين‌ايم.

شايد هم بايد اين‌ها را از نو بنويسم. وضعيت خيلی خوب است. همه چيز گل و بلبل است. بيکاری نيست. ارزانی و فراوانی است. فقر نيست. فحشا نيست. ضعيف‌جزانی نيست. ايدز مثل برق و باد گسترش پيدا نمی‌کند. مطبوعات رونق دارند. اقتصاد در بهترين شرايط است. ما آزادترين و بهترين کشور دنيا هستيم. مردم ما در اوج دين‌داری و اخلاقی زيستن هستند. و از اين جنس شعارهايی که همه بلدند بدهند! شايد واقعاً وضع بحرانی نيست. شايد همه‌ی اين شايعاتی که می‌گويند استادان دانشگاه بازنشسته شده‌اند يا فوج فوج از کشور می‌گريزند (به همراه خيل عظيمی دانشجو)، همه فقط شايعه است. به قول سيد علی صالحی «حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن!».

پ. ن. حتماً به من حق می‌دهيد که فعلاً از دين و اخلاق و ايمان و تقوا چيزی ننويسم. بهتر است به جای دين، بگوييم دين‌فروشی. به جای تقوا، زهدفروشی و چيزهايی که بازارشان اين روزها سکّه است.

دوشنبه ۲۸ بهمن ۸۷::February 16, 2009

عبور از خاتمی!

يکی از پيش‌فرض‌های جدی من برای حمايت از نامزدی خاتمی، عبور از خاتمی است. تعجب نکنيد. من در موضع‌ام بسيار جدی هستم. چرا عبور از خاتمی؟ به اين دليل: در دهه‌های اخير و به ويژه در سطح رهبران سياسی، يکی از مشکلات ذهنی ما ايرانيان اين بوده است که همگی تلاش کرده‌ايم مشعلی را به دست يک نفر بسپاريم و آن يک نفر را خلاصه و گزيده‌ی همه‌ی آرمان‌های‌مان بدانيم و بعد هم ناگهان آن تب فروکش می‌کند و همه چيز را از خودِ آن شخص می‌طلبيم. اين يعنی خزيدنِ آرام و بی‌صدای کاريزما ساختن از خاتمی. مقصودم را از کاريزما هم روشن می‌کنم. وقتی رهبری سياسی تبديلی به شخصيتی کاريزماتيک و فرهمند شود، بدون شک راه پاره‌ای از نقدها بر او بسته می‌شود. اگر قرار باشد رهبری سياسی ديناميک و پويا باشد، بايد سودای کاريزما ساختن از رهبر سياسی را از سر بيرون کنيم. محمد خاتمی قرار نيست پير، مراد، مرشد، پدر و پيشوای معنوی و دستگير باطنی کسی باشد. جايگاهِ او اين نيست. او قرار است يک رهبر سياسی باشد که با موازين اخلاقی، با صداقت و کفايت و تدبير مشکلات دولت و ملت ما را (حداقل بعضی از مشکلات را) حل کند. اگر فهم ما از جايگاه و مقام رهبر سياسی و در اين مورد خاص رييس جمهور فهمی باشد نامنطبق بر واقعيت، آرمان‌خواهانه يا خيال‌بافانه،‌ از همان ابتدا شکست خورده‌ايم!

در نتيجه، ما بايد از شخص خاتمی عبور کنيم. خاتمی نمادِ يک آرمان است. ما در پی ويژگی‌هايی برای يک رييس جمهور می‌گرديم که شايد خاتمی شمار زيادی از اين ويژگی‌ها را داشته باشد – شايد هم نه. اما اين نکته را از ياد نبايد برد که خاتمی يک گزينه است در ميان بقيه‌‌ی گزينه‌های موجود و نگاهی به ساير گزينه‌های  موجود، ناگزير ما را به تأمل فرو می‌برد. نمی‌توان به آسانی خاتمی را تنها به خاطر کارنامه‌ی هشت ساله‌ای که به باور بعضی، سرشار از شکست و ناکامی بوده است، فروتر از کسانی قرار داد که ناکامی‌شان صدها برابر عظيم‌تر از او بوده است. با اين‌ حال، مغز سخن بنده اين‌ها نيست.

عبور از خاتمی به اين معنا نيست که خاتمی چهر‌ه‌ای محبوب نيست يا نبايد باشد. عبور از خاتمی به معنايی که من می‌گويم يعنی اين‌که اگر ما به خاتمی اعتماد می‌کنيم، اين اعتماد مشروط است و مقيد. خاتمی اگر عهد و پيمان بشکند يا بدون توضيح و توجیهی محکم، از تکليف‌اش شانه خالی کند، آماج نقد جدی‌تر و سنگين‌تر ما خواهد بود. اما آن سوی ماجرا می‌گويد که رهبری با کفايت، صادق، اخلاقی و مدبر، می‌تواند اميدوار باشد که رأی‌دهندگان‌اش در نامنتظرترين لحظات، پشت‌اش را خالی نمی‌کنند. خاتمی، بايد نمادِ يک جريان و يک خواست باشد. شخصِ خاتمی، چندان مهم نيست که آرمان‌هايی که او می‌تواند نماينده‌اش باشد. البته شخص خاتمی و دستيافت‌های او، محبوبيت‌اش، زبان و ادبيات‌اش و تاريخِ زندگی او برای تصميم‌گيری عده‌ای عامل مهمی است. اما بايد هشيار باشيم که به دام بت ساختن از خاتمی نيفتيم. انسان به طور طبيعی خواستار آرامش روانی و آسايش فکری است. همواره بر لبه‌ی نقد حرکت کردن و چشمی تيزبين برای سنجش داشتن، برای هر صاحبِ خردی کاری است طاقت‌فرسا. در سياست اين تکليف دشوار، بسيار واجب است.

ما سال‌ها پيش بايد به اين نتيجه می‌رسيديم که در توقعات‌مان از خاتمی (به هر نوعی) واقع‌بين‌تر باشيم. اين سخن البته هيچ يک از قصورهای او را توجيه نمی‌کند (و بله، «همه‌»ی سياست‌مداران قصور می‌کنند؛ دشمنان و مخالفان خاتمی بشکن نزنند!). امروز وقت آن رسيده است که در ارزيابی‌مان از شخصيتِ رييس جمهور آينده، حساس‌تر باشيم و موشکاف‌تر. نسلِ سياسی‌انديش اين دوره، بايد پخته‌تر و پاسخگوتر از نسل‌های قبلی باشد. هميشه اين رييس جمهور منتخب نيست که بايد پاسخگو باشد. ما هم امروز بايد بتوانيم، در حد و اندازه‌ی خودمان، پاسخگو باشيم. پاسخ طلبيدن از رييس جمهور آينده هم به موقع خواهد آمد!

آن‌چه نوشتم به اين معنا نيست که بايد خاتمی را در فضايی سرد و غيرهمدلانه يا خصمانه رها کرد. معنای‌اش اين نيست که خاتمی را بايد تنها گذاشت. مضمونِ سخن من خيلی ساده است: بايد فاصله‌ی ميان رهبر (مقصودم از رهبر، مطلقِ «ليدر» است؛ با رهبر به معنای فقط آقای خامنه‌ای اشتباه نشود!) و کسانی که رهبری می‌شوند کمتر شود (ما از روزگار مدرن و جهان مدرن حرف می‌زنيم)؛ لايه‌های مختلفی که ميان او و ملت حايل می‌شوند بايد به تدريج برداشته شوند. در مجالی ديگر، سعی می‌کنم بيشتر درباره‌اش بنويسم. اين قسط دوم را داشته باشيد تا بعد.

(نقل از ملکوت)

یکشنبه ۲۷ بهمن ۸۷::February 15, 2009

خاتمی نامه:‌ اختيارِ ميانه‌روی

گمان می‌کنم اکنون وقت آن رسيده است که با جديت بيش‌تر مقوله‌ای را که در ذهن داشتم پی بگيرم و طرح کنم. صفحه‌ای را در ملکوت بر پا کرده‌ام با عنوان «خاتمی نامه». تا به حال در ملکوت دو صفحه‌ با هدف مشابهی بر پا شده بود: يکی «نامه‌ی سروش» و ديگری «دفتر زمانه» بود؛ اولی يادنامه‌ای بود برای بزرگ‌داشت شصتمین سال تولد دکتر سروش و دومی مجموعه‌ی مطالبی بود که در بحران مديريت زمانه و ماجراهای تعليق مهدی جامی از مديريت نوشته شده بود. اين دفتر سوم، رويکرد مشابهی دارد با تفاوت‌هایی که اکنون توضيح می‌دهم.

اين صفحه به روی عموم اهل نظر و به ويژه وبلاگ‌نويسان باز است. مطالبی که در اين صفحه منتشر می‌شود می‌تواند در حد يکی دو پاراگراف باشد تا مقاله‌ای مفصل. اما رویکردِ حاکم بر مطالب اين صفحه نياز به شرح دارد. اولين نکته‌ی مهم اين است که من از نامزد شدن خاتمی برای انتخابات رياست جمهوری ۸۸ استقبال می‌کنم و فکر می‌کنم تصميم مهم و پرهزينه‌ای برای خود خاتمی و دلبستگان به آزادی و عدالت است. رويکردِ من، یک تفاوتِ مهم با ساير نگاه‌هايی دارد که اين روزها در وبلاگستان و وب‌سايت‌های فارسی زبان يافت می‌شود: بنا بر اين نيست که در اين صفحه کسی مجيز خاتمی را بگويد يا انشاهای پرسوز و گداز در استقبال و دفاع از او بنويسد.  اين صفحه، با وب‌سايت‌هايی که برای تبليغ شخص محمد خاتمی و نامزدی او ساخته شده‌اند تفاوتی گوهرین دارد، هر چند نهايتاً يکی از هدف‌های ايجاد چنین صفحه‌ای توفيق محمد خاتمی در انتخابات است.

در جامعه‌ی ما به قدر کافی احساسات و عاطفه پر رنگ است و عقلانيت توسری خورده است. در اين برهه‌ی حساس،‌ مجال ميدان دادن به عاطفه و احساسات شاعرانه نيست. از آن سو، چنان‌که پيش‌تر هم نوشته‌ام، هرگز اجازه نخواهم داد کسانی که هنری جز تخريب شخصيت، دروغ‌پراکنی، ناسزاگويی و تهتک ندارند، اعتدالی را که در پی آن هستم از ميان ببرند. در يک کلام، اساسِ مطالب اين صفحه بر ميانه‌روی استوار خواهد بود. اين ميانه‌روی هم بايد در دفاع از خاتمی نمود داشته باشد و هم در نقد خاتمی. مطالب اين صفحه می‌تواند شامل دفاع از مواضع خاتمی، نقد مواضعِ او (در گذشته، حال و آينده) و هم‌چنين توصيه‌ها و پيشنهادهايی برای طرح‌ها و برنامه‌های آينده‌ی خاتمی است. ما می‌توانيم و بايد در ارايه‌ی شعار انتخاباتی به خاتمی سهمی مهم داشته باشيم. و گمان می‌کنم خاتمی بايد قدردان چنين نگاهی باشد.

يک نکته‌ی بسيار مهمِ ديگر را بايد ضميمه‌ی اين يادداشت و اين افتتاحيه کنم. در بحبوحه‌ی انتخابات رياست‌ جمهوری پيشين، معلوم شد که وبلاگستانِ فارسی که عمدتاً جانب دکتر معين را گرفته بود، به رغم اميدهايی که داشت، شکست خورد. وزنِ وبلاگستانِ فارسی در آن زمان، همان بود. آيا امروز هم وزن‌اش همان است؟ من نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که اگر شيوه‌ای يک بار شکست بخورد، معنای‌اش اين نيست که بار بعد هم لزوماً شکست می‌خورد. در نتيجه، اين يادداشت را من اميدوارانه می‌نويسم. چه بسا انتخابات آينده‌ی رياست جمهوری در ايران مديون مشارکت و مساهمت وبلاگ‌نويسان باشد. نظرهای ماست که می‌تواند خاتمی را نقد کند و خطاها و لغزش‌های گذشته‌اش را به او نشان بدهد. ما هم می‌توانيم به او بگوييم چه شيوه‌ای مطلوب ماست. اين‌که نتيجه چه می‌شود در دستِ ما نيست.

برای اين‌که مطلبی در این صفحه منتشر شود، مهم نيست که نويسنده مدافع خاتمی و نامزدی او باشد يا نه. شايد نويسنده طرف‌دار نامزدی ميرحسين موسوی‌، کرباسچی،‌ کروبی، قاليباف يا حتی احمدی‌نژاد باشد. آن‌چه برای من مهم است ارايه‌ی استدلال‌های محکم يا نظری درخور اعتناست. سخنان عوام‌فريبانه را همه می‌توانند همه جا بزنند. قطعاً کسانی هم هستند که مشکل‌شان با خاتمی، احمدی‌نژاد يا کروبی بسيار احساسی و شخصی است. تلاش من اين است که تا حد امکان، توازنی ميان عاطفه و عقل ايجاد کنم. کسانی که بخواهند در اين صفحه مطلبی بنويسند،‌ ترجيحاً بهتر است با نام واقعی خودشان (و نشانی صفحه‌ی اينترنتی‌شان) مطلب بفرستند. با اين حال، اگر کسی به هر دليلی تمايل به افشای نام‌اش ندارد، مادامی که از حدود و موازينی که من برای انتشار مطلب در صفحه مقرر کرده‌ام عدول نشود، مطلب‌اش با هر نامی که بخواهد منتشر خواهد شد.
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats