امید حسینی - آهستان| صفحه‌ی اصلی |احمد هاشمی

بايگانی مطالب: ايمايان

یکشنبه ۱۶ فروردین ۸۸::April 5, 2009

سين هفتم - سید محمد خاتمی

                 

کنارکشیدن سیّد محمّد خاتمی می‌تواند مانند شکست از عربستان باشد: بیم‌دهنده و مفید. اگر این شکست نبود ما باید همچنان لات‌بازی یک بازیکن بیش از حد بزرگ‌شده که حدّش را فراموش کرده و خود را به اشتباه در اختیار یک تیم سیاسی قرار داده بود تحمّل می‌کردیم تا اندک انتقادی را با زبانی تند و گزنده جواب دهد و لابه‌لای رسیدن به پروژه‌های اقتصادی خود، تیم ملّی ایران را هم به خاک سیاه بنشاند.

خاتمی اگر می‌آمد بهترین جایگزین برای رفتن احمدی‌نژاد بود و آخرین تلاش امثال من برای اعتراف نکردن به بن‌بست مطلق سیاسی در ایران واینکه اگر قرار است اتّفاقی بیفتد از راه صندوق‌های رأی است و انفعال فایده‌ای برای هیچ کس ندارد. با انصراف او که آمیزه‌ای از دلیل ( یک‌دست‌کردن اردوگاه اصلاح‌طلبان) و علّت ( بدقولی میرحسین) بود- و نامعلوم بودن قطعی بازگشت نکردن او- می‌توان به امید این بود که وی بتواند نقش خود را در اصلاح- گیرم جزئی امور- در ایران ایفا کند. به گمان من خاتمی را نمی‌توان به زندان انداخت، پس می‌تواند با آزادی بیشتری به کارهایی بپردازد که پیش از این نمی‌شد. برای مثال او که زمانی اجازه‌ی عکس مشترک گرفتن با بیل کلینتون نیافت، حالا چرا نتواند با اوباما دیدار کند؟ برای این پرسش که« اگر می‌خواست در این چهارسال چنین کرده بود» نیز جواب خاصّی ندارم مگر در نظر گرفتن اینکه با رفتن بوش اوضاع جهان رو به ‌دگرگونی می‌رود و خود خاتمی نیز به هرحال باید از گذشته درس بگیرد و روش خود را تغییر بدهد.

خاتمی الآن بنیاد و سایت مستقل دارد و خیل جوانان هوادار نیز با اویند؛ پس دلیلی برای واکنش‌نشان‌ندادن به اتّفاق‌هایی که رویه‌ی ناپسند قدرت در ایران است، ندارد. چرا نباید یک «مرد» در این ولایت پیدا شود که به جنازه‌های جوانی که از زندان‌ها بیرون می‌آید عکس‌العملی نشان دهد؟ چه در عمل به اسلام و نصیحت ائمّه‌ی مسلمین و چه پایبندی به دموکراسی‌خواهی و آزادی‌طلبی، اعتراض به از دست رفتن جان انسان‌ها کمترین کاری است که یک نفر ملتزم به اینها باید انجام دهد.

کاستی‌ها کم نیست: نبود آزادی بیان، سخنان ارباب‌وار افراد انتصابی و خطبه‌خوانان با مردم به مثابه‌ی رعیّت، نبود عدالت قضایی، تحمیل دین به عنوان یک امر اجباری، حرمت نداشتن اهل هنر و دانش، قدردیدن چاکران و مخلصان و برقرار بودن منطق خودی و غیرخودی، دخالت در حریم خصوصی افراد، ناکارایی سیستم آموزش و مدیریّت و نبود شایسته‌سالاری در این دو ساختار، ارائه‌ی چهره‌ای تیره و ستیزه‌جو از ایران به جهان ، دخالت بیجا در بعضی امور خارج از مرزها، رعایت نکردن حدّ اقل حقوق بی‌مذهبان و اقلیّت‌ها و پیروان مذاهبی که در قانون اساسی به رسمیّت شناخته شده‌اند یا نشده‌اند، نبود تساوی جنسی و نگاه به زن به عنوان جنس دوّم، از بین رفتن حقّ انتخاب با دخالت شورای نگهبان و بسیاری مسائل دیگر که ریشه در مشکلاتی تاریخی دارد که در سه دهه‌ی اخیر تسلّط نگاه فقیهانه بر باطن دیانت و کشور نیز به نحو فزاینده‌ای به آن دامن زده است.

جایی دیدم که کسی با خوشحالی از بازنشستگی سیاسی خاتمی نوشته بود؛ خاتمی اگر احساس وظیفه‌ می‌کند، چرا فقط باید در مرحله‌ی عمل سیاسی باشد، او به نحو نظری- عملی نیز می‌تواند در پوشش بنیاد باران و حمایت حامیان جوان خود یک فعّال اجتماعی باشد و ناراستی‌ها را با صدای بلند بگوید و از مسؤولان توضیح بخواهد. در گلچین دیروز لینک مطلبی را گذاشتم که درباره‌ی حدیثی از امام سجّاد راجع به ابتلای یعقوب نبی به بلا و مصیبت بود. آن حدیث می‌گفت که سائلی به در خانه‌ی پیامبر خدا آمد ولی به او غذایی داده نشد در حالیکه گوسفندی را ذبح کرده بودند و همه سیر خوردند و غذا زیاد هم آمد ولی آن فقیر ناامید و گرسنه از در آن خانه برگشت. ماجرای یوسف و بلایی که بر آن خانواده نازل شد به جهت آن بی‌اعتنایی بود. ما که پیامبر نیستیم ولی از دست رفتن جان یک بی‌گناه نیز از درد گرسنگی بسیار عظیم‌تر است. در کتاب آسمانی کدام دین نوشته شده است که هرکس یک نفر را کشت، مانند آن است که تمام مردم را کشته است؟ در احادیث پیامبر کدام دین آمده که اگر کسی صدای تظلّم برادر مؤمنش را شنید و بی‌تفاوت ماند، مؤمن نیست؟ من و شما و هر کس دیگر در قبال این مصیبت‌ها اگر خاموش بنشینیم آیا گناهکار نیستیم؟ یک بار نوشتم که حکومت اسلامی آمد که عدالت را برقرار سازد و حالا نمی‌توان از اجرای فلان حکم عادلانه به دلیل آنکه به «نظام» و آبرویش لطمه می‌زند چشم پوشید چون نقض غرض است و دور پیش می‌آید. خاتمی بهتر است حالا که دیگر برای حضور در انتخابات احساس تکلیف نمی‌کند، برای دادخواهی، آزادی‌طلبی و تقیّد به اسلامی که دین دوستی و مهر و عدالت است، احساس تکلیف کند تا دستکم نامش در زمره‌ی بی‌تفاوتان ثبت نشود؛ هم در دفتر تاریخ و دادگاه وجدان آیندگان و هم در نامه‌ی اعمال و حضور در پیشگاه حقیقتی که هر دینداری معتقد است روزی زمانش فراخواهد رسید.

(نقل از ايمايان)

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۸۷::March 19, 2009

عمل سياسی بر اساس بصيرت

(نقل از ايمایان)
با کنار رفتن خاتمی که هم تا حدّ زیادی مشخّصات لازم برای کسی با گرایشهای فکری من را داشت و هم محبوب و رأی‌آور بود، کار برای انتخاب کمی دشوار شده است. اینکه در اردوگاه محافظه‌کاران چه می‌شود یا نمی‌شود به عهده‌ی سیاست‌بازان، من با آنها کاری ندارم چون به پیروزی به هر قیمت نمی‌اندیشم. برای من بهبود اوضاع مهم است، وقتی دو یا سه گزینه‌‌ی نزدیک به آنچه در ذهن داریم داشته باشیم، محاسبه‌ی اینکه چه کسی رأی می‌آورد شاید جایی داشته باشد ولی وقتی چنین کسی نیست، نقد و بررسی مدّعیات تک تک اصلاح‌طلبان ( یا افراد نزدیک به آنان) لازم است. هیچ چیز بدتر از آن نیست که بگوییم حالا که خاتمی نیست، پس دور فلانی- هرچند دارای ایراد باشد- جمع شوید تا امکان پیروزی باشد. اینطور آن دوراهی معروف بد و بدتر پیش می‌اید که اگر کسی نتواند حدْاقل آنچه را که اصلاح‌طلبی نامیده شود داشته باشد، چرا باید به او رأی داد یا دیگران را تشویق به این کار کرد؟ خود خاتمی هم نیاز به نقد داشت و من یکی قصد داشتم پس از نوشته‌های مقدّماتی، به سراغ نقد هشت سال ریاست او بروم، چه رسد به دیگران.

موسوی هم باید نشان دهد که چه چیز بیشتر از کرّوبی- که ابایی از اینکه خود را اصلاح‌طلب بنامد ندارد- دارد. او زمانی نخست‌وزیر بود که مشخّصات ایران با حالا بسیار تفاوت داشت. وضعیّت جامعه، حاکمیّت، رهبری و جهان نیز به گونه‌ای بود که با حالا مقایسه‌پذیر نیست. نقد ورود بی‌موقع موسوی با خشم از آمدنش دو چیز است؛ ناراحتی، واکنشی عاطفی است ولی بررسی ورود او پس از خاتمی به معنای بررسی چرایی ِنفی خاتمی است. ورود خاتمی پس از کرّوبی هم درست به همین معنا بود؛ یعنی خاتمی، کرّوبی را بهترین گزینه نمی‌دانست امّا نفی خاتمی به عنوان پرچمدار دوّم خرداد( موسوی این را در نامه‌ای که به خاتمی نوشته پذیرفته است) نفی بسیاری از شعارهای دوّم خرداد هم هست. نمی‌توان مانند قوچانی گفت، خاتمی برود ولی خاتمیسم بماند؛ پس میرحسین می‌گوید که من نه اصول‌گرا هستم و نه اصلاح‌طلب و گفتمان ویژه‌ی خود را دارم. اینها اجمال کلام موسوی است که باید منتظر تفصیلش ماند که نیمی به عهده‌ی او و نیمی به عهده‌ی ناقدان است. چیزی که نباید انکار شود این است اگر بی‌توجّه به اینکه موسوی کیست و چه حرف نویی آورده، دور او جمع شویم، تفاوتی با کسانیکه در عرصه‌ی سیاست فقط به پیروزی می‌اندیشند، نداریم.

موسوی گفت‌وگویی با سالنامه‌ی اعتماد کرده است که سه نکته در آن نظرم را جلب کرد:

1. تأکید بر اقتصاد اسلامی.
سه دهه‌ی پیش تأکید بر اقتصاد اسلامی شاید وجهی داشت ولی الآن نه. اوّل به این دلیل که اقتصاد بازار آزاد و سوسیالیسم، هنوز با برپا بودن بلوک شرق، فاصله‌ای زیاد با هم داشتند واین دعوت به« نه این و نه آن»، شاید معنایی داشت ولی حالا اصرار بر تعریف چیزی در میانه‌ی نمونه‌های تقریباً موفّق و اصلاح‌شده‌ی این دو گرایش( مثلاً در آمریکا یا کشورهای اسکاندیناوی یا انگلیس) جز اصرار بر شعارهای ناکام گذشته و نوعی تمایزطلبی بی‌معنا نیست.
دوّم و مهم‌تر اینکه سه دهه‌ی پیش خیلی چیزهای دیگر هم قرار بود اسلامی شود ولی نشد. زنده‌کردن آن آرمان‌خواهی ِبی‌نتیجه چه دلیل  دارد؟ اقتصاد در اسلام مانند اکثر جنبه‌های آن اختیاری است واین با اقتصاد دولتی که متّکی به چیرگی و اجبار قدرت دولتی است دو چیز است، واجبات از خمس و زکات تا محرّماتی چون ربا، بسته به اختیار فرد است و نمی‌توان هیچ کدام از دو جنبه را سامان‌مند و دولتی کرد و مثلاً در قانون بودجه‌ی سالیانه آورد. موسوی در این گفت‌وگو به اعتقاد پایه‌گذاران قانون اساسی به اقتصاد اسلامی اشاره می‌کند و اصول 43 و 44 را چکیده‌ی آن می‌داند. می‌توان از او پرسید که خود این تئوری و کتابی درباره‌ی آن که شخصی اقتصاددان آنرا نوشته باشد کجاست تا این اصول خلاصه‌ی آن باشند و صرف نهی از معاملات باطل و اضرار به غیر و ربا و احتکار مگر نظریه‌ی اقتصادی می‌شود؟
احمدی‌نژاد هم با شبیه همین شعارها، به گونه‌ای دستوری شروع به دستکاری نظام بانکی کرد و نتیجه‌اش را هم دید. تکرار آن حرفها از زبان یک نفر دیگر یعنی اینکه هنوز سودای وجود یا اختراع چنین سیستمی در ذهن خیلی‌هاست. نوع گفتار موسوی درباره‌ی اقتصاد حتّی مانند کسی که هشت سال دولت را در اختیار داشته نیست و بیشتر مثل کسی است که سالها فقط کنار گود بوده است. از این‌ها گذشته، کار رئیس دولت کاری اجرایی است نه نظری. مرحله‌ی نظر مقدّم بر عمل است، او آمده است که نظریّه بسازد یا آنرا اجرا کند؟ اگر به چنین چیزی عقیده داشت، چرا در زمانی که دور از سیاست بود روی آن تحقیق نکرد تا حالا آنرا ارائه کند؟ آوردن چند کلمه‌ی فقهی از قانون اساسی و اصرار بر اینکه مدل اقتصادی خاصّی است، تمنّای محالی بیش نیست.

2.اصلاح‌طلبی یعنی برگشت به اصول.
با واژه‌شناسی نمی‌توان اصطلاح‌ها را معنی کرد. روشنفکری را نمی‌توان با کنار هم گذاشتن «روشن» و «فکر» تعریف کرد و آن حادثه‌ی تاریخی و ربط آن به عقلانیّت، نیاز به بررسی جداگانه دارد. اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی هم ربط چندانی به« رجوع به اصل» یا «اهتمام به اصلاح امور» ندارد. الآن بزرگترین دوراهی سیاست ایران، دو گونه برخورد با بالاترین مقام یعنی رهبر است؛ با فرض قبول ولایت فقیه به عنوان یکی از مهم‌ترین اصول قانون اساسی فعلی ایران، عدّه‌ای معتقد به پیروی محض نظری و عملی از رهبر هستند و عدّه‌ای نیز انتقاد از او را ممکن می‌دانند و بدون ایجاد تقابل با برخی گفته‌های او مخالفت می‌کنند. خودش نیز تمایلش را به یکی از این دو گروه کتمان نمی‌کند؛ باقی اصطلاح‌ها و تعریف‌ها تعارف است چون امکان بیان صریح آن وجود ندارد. حالا ندیدن یا خود را به ندیدن‌زدن و تعریف این دو گرایش با استفاده از دو واژه‌ی «اصلاح» یا« اصول» چه معنا دارد؟
اینطور می‌شود که رهبر می‌گوید که ما خودمان بیش از همه  در پی «اصلاح» هستیم و « اصول‌گرایان» درباره‌ی اهمیّت «اصلاح» در اسلام و مثلاً ربط آن به قیام امام حسین (إن ارید الّا الاصلاح...) همایش برگزار می‌کنند! اختلاف‌ها تبدیل به لفّاظی می‌شود وبا واژه‌بازی، اصل موضوع لوث می‌شود. امثال شریعتمداری اگر اینطور با الفاظ بازی کنند، طبیعی است ولی بیان جمله‌هایی مانند اینکه «اصلاح همان برگشت به اصول است» یا «اصلاً انقلاب ما برای اصلاح بود»، معنایی جز جهل یا ریای گوینده‌ی آن ندارد. این که نوشتم بسیار خلاصه بود و بررسی دقیق تفاوت دو گرایش سیاسی در ایران نیاز به مجالی دیگر دارد که اگر برخی تنگنا‌ها بگذارد به آن خواهم پرداخت. چیزی که مشخّص است نمی‌توان بین نقد یک شخص و پیروی کامل از او تفاوت ننهاد و هردو را یکی دانست.

3. انتساب عقیده‌ای خاص به مردم‌.
به این جمله‌ها دقّت کنید:« مردم خوششان نمی‌آید که هیچ سیاستمداری در تکنولوژی هسته‌ای کوتاه بیاید»، «برای مردم اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی تفاوت نمی‌کند»، «حس خوشنودی مردم از فرستادن ماهواره به فضا را می‌توان اصول‌گرایی دانست». این‌ها یعنی چه؟
 ما در ایران « مردم» نداریم. اگر چنین چیزی سه دهه‌ی پیش تا حدّی ممکن نبود الآن نیست. حالا جامعه‌ی ایران آنچنان رنگارنگ و کونه‌گون است که اصلاً نمی‌توان یک عقیده یا تمایل خاص را به آنان نسبت داد. بله، او جمله‌ای مانند این هم گفته است:« مردم خوششان نمی‌آید که کسی در احوال شخصیّه‌ی آنان دخالت کند» ولی این جمله را درباره‌ی تمام مردم جهان می‌توان گفت، چون نمی‌توان کسی را یافت که خواهان دخالت دیگران در حریم شخصی خود باشد.
یک کلّ یکدست ساختن از مردم و عقیده یا عملی را به همه‌ی آنان منتسب کردن از کارهای معروف رسانه‌های رسمی و حاکمان ایران در سه دهه‌ی گذشته است؛ آنان به جای اینکه تمایل قلبی خود را بیان کنند، آن را از زبان«مردم» بیان می‌کنند، مردم راضی به برقراری رابطه با آمریکا نیستند، مردم ایران با فلان کشور همدل یا دشمن هستند، مردم ایران بیان فلان عقیده در زمینه‌ی دین یا حکومت را تحمّل نخواهند کرد، مردم بهمان گرایش سیاسی را کنار گذاشته‌اند، مردم با رأی به خاتمی به روحانیت رأی دادند، حضور مردم در دوّم خرداد لبّیِک به دعوت رهبر به شرکت در انتخابات بود، مردم...
موسوی اگر قرار است، نامزد مناسبی باشد باید حرفها و گفته‌هایش روشن و شفّاف باشد و مثلاً اگر می‌گوید: «مردم نمی‌خواهند روزنامه‌ها با اندک لغزشی بسته شود» باید بگوید که اگر نمایندگان بخواهند که جلو بستن فلّه‌ای را بگیرند ولی رهبر حکم حکومتی دهد و نگذارد، چه کار خواهد کرد؟ شنیدن برخی حرفهای شریعتمداری یا احمدی‌نژاد از زبان موسوی قابل قبول نیست. یکی از رفقا نوشت که با صدوربیانِیّه‌ی ورود موسوی به انتخابات، شاید احمدی‌نژاد به نفع موسوی انصراف دهد! ولی من بدبین نیستم و به انتظار آینده می‌مانم. شاید موسوی متوجّه شود که با این شعارها نمی‌تواند ادامه‌دهنده‌ی حرکت اصلاحی باشد به شرط آنکه هیاهو بر جای نقد و عمل بی‌بصیرت بر جای عمل بر اساس بصیرت ننشیند. 

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۸۷::March 18, 2009

بازگشت خاتمی-۸- باز هم بازگشت خاتمی

(نقل از ایمايان)

                                

پس از ورود نامنتظره‌ی موسوی، خاتمی هم کنار کشید؛ ذکر چند نکته در پایان این سلسله نوشته‌ها را لازم می‌دانم.

1. در حوزه‌ی محدود مطالعه‌ی دنیای مجازی، من اوّلین کسی بودم که دو سال پیش از لزوم تفکّر درباره‌ی یافتن بهترین راه برای رهایی از وضع موجود گفتم. شخصی آرام و بی‌هیاهو و نزدیک به یکی از مراکز قدرت را- چون حسن روحانی- توصیه کردم ولی نوشتم از آنجا که جز خاتمی کسی برنده‌ی صددرصد در مقابل احمدی‌نژاد نیست، بهتر است به فکر او باشیم گرچه از هیاهوی اطرافیان او بیمناکم. پس خاتمی انتخاب اوّل من نبود ولی گزینه‌ی بد یا متوسّطی هم نبود امّا اصل بهبود وضع کشور است، با هر کس.

2. تلاش برای بهبود وضع کشور ( یعنی افزایش سطح رفاه، کاهش فقر، ارتباط بهتر با جهان، گسترش عدالت، امکان دادخواهی مظلومان و انواع آزادی‌های بیانی) فرایندی طولانی و مستمر است؛ پس سؤال «خاتمی مگر چه کرد؟» یا «قرار است چه کار کند؟»، ناشی از شتاب‌زدگی ماست. در ایران ظاهراً باید مدام دو قدم به جلو و یک قدم به عقب برداشت و این راه از پیشرفت قدم به قدم- که آنرا بیشتر می‌پسندم- کاراتر است. افزایش ناگهان روزنامه‌ها و بستن بیشتر آنها، به وضع موجود انجامید که با پیش از خرداد 76 قیاس‌پذیر نیست. هفته‌نامه‌ای به نام شهروند با الگوی تایمز به میدان می‌آید و پس از مدّتی کلّه‌پا می‌شود ولی نمونه‌های مشابه و کم‌رنگتری از خود به جا می‌گذارد (ایران‌دخت، مردم و جامعه، مشق آفتاب) که بیشتر هم خواهند شد. برگزاری کنسرت‌های پاپ و سنّتی در صورت نبود دوّم خرداد، در دوران صفّار هرندی ممتنع بود و آن فشار باعث شد که این را داشته باشیم. ساخت «زندان زنان» باعث شد که حالا « سه زن» امکان ساخت بیابد و بدون آن، این ساخته نمی‌شد؛ در سایر زمینه‌‌های اقتصادی و سیاسی هم مثال و میراث به جا مانده از آن دوران بسیار است. با این اوصاف تنها کسی که می‌توانست باز دو قدم به جلو بردارد را من خاتمی می‌دیدم نه کرّوبی و نه موسوی.

3. نسل جوان و اهل قلم به هیچ کس تعهّدی ندارند، و اقبال آنها به خاتمی به معنای پیروی از او نبود، پس حمایت خاتمی از فلان کس، امتیازی به نفع او نخواهد بود. کارنامه‌ی هرکس با گفته‌های آینده‌ی او آشکار خواهد شد. یکی از بسیار مطالبی که قصد نوشتنش را داشتم الگوبرداری از شیوه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی آمریکا بود که بسیار عاقلانه و گام به گام است و متأسّفانه اینجا با بی‌انضباطی عدّه‌ای از میان رفت، گرچه خاتمی می‌کوشد که با کنارکشیدن خود و ایجاد وفاق بین دو نفر دیگر، تا حدودی تک‌نفره این روند را پی بگیرد. دیگر مطالب را تلاش می‌کنم با وضع جدید، هماهنگ کنم و بازنویسم.

4. بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛ نباید به خاطر خشم از موسوی و کار بی‌موقعش، یأس، کناره‌گیری یا عدم تمرکز کاری کند که رئیس فعلی باز رأی اوّل را بیاورد. هر کدام از دیگر نامزدها از موسوی گرفته تا کرّوبی یا پورمحمّدی بهتر از او می‌توانند کشور را اداره کنند؛ پس دوباره باید فکرها را جمع کرد.

5. احمدی‌نژاد در میان ناباوری همگان به ریاست رسید، حالا که خاتمی نیست، اجباری به انتخاب از میان افراد موجود نیست و عقلای قوم می‌توانند کس دیگری را به میدان بفرستند، کرّوبی رأی زیادی ندارد و موسوی هم تا جلب اطمینان هواداران خاتمی راه زیادی دارد، چرا نتوان به گزینه‌ی جوان و قوی دیگری اندیشید؟

6. بازگشت خاتمی هنوز محتمل است. هیچ چیز مانند عدم اقبال مردم نمی‌تواند افراد را از خواب و خیال خود به در آورد. اگر موسوی به دلیل عدم استقبال از او در سخنرانی‌ها، جلسات و نظرسنجی‌ها به این نتیجه برسد که موفّقیّتی نخواهد داشت، - شاید- کنار بکشد؛ اگر کسی بداند که به هر دلیل شکست می‌خورد، عاقلانه‌ترین راه کنارکشیدن است، یعنی کاری که محسن رضایی در دور پیش و با آگاه شدن از مسائل پشت پرده انجام داد؛ آن وقت، بازگشت خاتمی ممکن خواهد بود. هنوز تا انتخابات خیلی مانده و ایران هر روز و هفته‌اش آبستن حوادث جدید است.

7. خاتمی به دلیل همین کارهایش خاتمی است؛ رفتن او را اصلاً نمی‌پسندم. او الزامی به رفتن نداشت و حرفی که زده بود را موسوی هم به بیان دیگر گفته بود و همانطور که او به حرف خود وفادار نماند، خاتمی نیز می‌توانست چنین کند و از آن گذشته وقتی پای خیر و صلاح کشور هست، قول یا قرار و مدار شخصی جایی ندارد. جنگ قدرتی را که خاتمی گفته دوست ندارد، همان چیزی است که ذات انتخابات است؛ انتخابات جنگ و رقابت بر سر قدرت است و درست هم همین است، خواه با موسوی، خواه با احمدی‌نژاد و دست آخر تحلیل او را درباره‌ی اینکه« اگر من به دور دوّم بروم شکست است ولی اگر موسوی به دور دوّم برود، پیروزی» باز هم درست نمی‌دانم. خاتمی می‌توانست در دور اوّل کار را تمام کند و موسوی هم اگر به دور دوّم برود و نتواند پیروز نهایی باشد، آن پیروزی خیالی به چه دردی می‌خورد؟
حرف دراین باره بسیار است ولی خاتمی به دلیل همین تصمیم‌های خلاف جمع خود، خاتمی است و هنوز خاتمی باقی مانده است. او کاندیدایی در عرض دیگر کاندیداها نیست، نماد دوّم خرداد و پدیده‌ایست که باید هنوز مطالعه شود و به نظر من کماکان سرمایه‌ایست برای روز مبادای اصلاح‌طلبی در ایران، هرچند با بسیاری از کارها و گفته‌های او موافق نباشیم.

سه شنبه ۲۰ اسفند ۸۷::March 10, 2009

باز هم بی‌انضباطی سیاسی

(نقل از ايمايان)
۱. در وجاهت اجتماعی میرحسین موسوی و اینکه- به قول عبدی- از معدود« مرد»های سیاست ایران است، شکّی نیست. ولی کناره‌گیری او از سیاست در سالهای گذشته معنایی جز حرفه‌ای نبودن رجال سیاسی ایران در امر سیاست ندارد. اگر- به هر دلیل- کناره‌ بگیری و میدان را به رقیب بسپاری، بعید است در پیشگاه تاریخ جواب قانع‌کننده‌ای داشته باشی، خاصه آنکه رقیب تو کاردان و کاربلد نباشد و با تصمیم‌های اشتباه خود کشور را به بیراهه ببرد. سیاست بازنشستگی ندارد، مگر آنکه کسی زمینه‌ی فعّالیّت خود را برای همیشه عوض کند و ادب و هنر و دانش را به آن ترجیح دهد؛ در این صورت مسئله کاملاً فرق می‌کند.

۲. پیش از انتخابات سال ۷۶ میرحسین موسوی با شایعه‌ی حضور خود تنور انتخابات را داغ کرد و امثال یزدی را به تکاپو انداخت تا با رفتن پیش مراجع و اخطاردادن راجع به بازگشت اندیشه‌های اقتصادی چپ، تمهیدی بیندیشد. موسوی علیرغم اصرار جناح منتقد محافظه‌کاران که هنوز لقب«اصلاح‌طلب» نگرفته بودند، به میدان نیامد و چیزهایی درباره‌ی اینکه خانم رهنورد به او گفته که بین من و سیاست باید یکی را اانتخاب کنی نیز شنیده شد. او نیامد و خاتمی آمد که با گرفتن چند میلیون رأی امکان بازگشت روحانیون مبارز و دیگر گروه‌های منتقد را فراهم کند که دیدیم چه شد.

۳. او در طول دوران اصلاحات به جز یک مقام مشاورت نه چندان مؤثّر هیچ مشارکتی در دولت خاتمی نداشت؛ در حالیکه در کوران حمله‌ها، ناجوانمردی‌ها و کارشکنی‌ها، حضور و اتوریته‌ی نخست وزیر دوران جنگ می‌توانست اندکی از بار مشکلاتی که بر دوش خاتمی بود را سبک کند.

۴. به نظر من نیامدن میرحسین موسوی در انتخابات گذشته، بزرگترین اشتباه او بود که کشور را دو دستی تحویل احمدی‌نژاد داد. اگر موسوی اکنون نیز نمی‌آمد، با این یقین این را نمی‌گفتم ولی حالا که موسوی به فکر بازگشت افتاده است، می‌توان از او پرسید که به هنگام وجود خلأ در میان اصلاح‌طلبان چرا نیامد تا راهی که خاتمی آغازیده بود، هشت سال دیگر ادامه یابد. در این چهارسال آنقدر خسارت به کشور وارد شد که هرکس که در تحقّق آن شریک بوده باید سرزنش شود، چه کسانی که نیامدند و چه کسانی که با بی‌نظمی و بی‌هماهنگی آمدند و رأی‌ها را شکستند تا احمدی‌نژاد بشود رئیس جمهور.

۵. موسوی اگر یک ماه پیش اعلام حضور می‌کرد و خاتمی نمی‌آمد هم بسیار خوب بود. می‌گفتیم در ایران قحط‌الرّجال نیست که یک نفر دو بار رئیس جمهور شود و کس دیگری نیز می‌تواند اجماعی بین اصلاح‌طلبان ایجاد کند و خاتمی و دیگران هم کمکش می‌کردند ولی حالا که خاتمی آمده است، چرا؟ امروز چه رخ داده است که چهار سال پیش نبود؟ موسوی نمی‌داند که ممکن است، اتّفاقی که چهارسال پیش افتاد امسال هم بیفتد؟ زهرا رهنورد در جواب کسانی که از دلیل نیامدن موسوی در انتخابات گذشته می‌پرسیدند می‌گفت: «چه فایده به آمدن ایشان اگر فرد اوّل مملکت با او موافق نباشد» که اشاره به اختلاف دوران نخست‌وزیری موسوی و ریاست جمهوری خامنه‌ای بود؛ حالا آن اختلاف رفع شده است؟ آیا باید تحلیل زیدآبادی در مورد آمدن موسوی را پذیرفت؟ این تصمیم از هر لحاظ اشتباه است و نشان می‌دهد که تا رسیدن به ساختار سیاسی منظّمی که افراد تنها عنصر تعیین‌کننده نباشند، راه زیادی داریم.

۶. در نظرسنجی‌های انجام شده، نام کرّوبی و احمدی‌نژاد و موسوی هم در کنار خاتمی بود و برتری خاتمی بر دیگران پنهان کردنی نیست. موسوی آمده و خوش آمده است، اصلاً نباید از افزایش نامزدها هراسید گرچه بی‌تدبیری برخی به هرحال شایان ملامت است. هنوز برآنم که تنها خاتمی می‌تواند حریف احمدی‌نژاد شود و گرنه باز هم مثل سابق یک نفر نزدیک به هاشمی- مانند روحانی- را ترجیح می‌دادم. خاتمی- همانگونه که مشاورانش عقیده دارند- نباید کنار بکشد و با حضور خود بار دیگر طرفداران اصلاح را امیدوار نگه دارد خاصّه آنکه موسوی گفته نه اصلاح‌طلب است و نه محافظه‌کار؛ وزن اجتماعی کرّوبی و موسوی هم در انتخابات معلوم خواهد شد ولی جا دارد موسوی یک سؤال را از خود بپرسد:« چرا محافظه‌کاران از خبر آمدن او – چه پیش از انتخابات ۷۶ و چه پیش از انتخابات ۸۴ - آنقدر می‌ترسیدند ولی حالا جشن گرفته‌اند؟»

چهارشنبه ۱۴ اسفند ۸۷::March 4, 2009

بازگشت خاتمی- ۶- اصلاح‌طلبی و روشنفکری دینی

(نقل از ايمايان)
دو راهی ِدین و دنیا از دید خامنه‌ای و ملکیان

مقدّمه: ناچیز پنداشتن بحثهای نظری یکی از آفات ساده‌انگاری و بی‌اطّلاعی از اینگونه بحثهاست. در چهارساله‌ی اخیر ما انواع این نوع ساده‌انگاری را در زمینه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی و سیاسی شاهد بوده‌ایم. در زمینه‌ی اقتصاد، رئیس دولت خلاف نظر نخبگان هرکار خواست کرد و نتیجه‌اش را هم دید، از کاهش دستوری سود بانکی تا تزریق پول به شکل سهام و وام و در پیش گرفتن سیاست انبساطی و مهارنکردن رونق کاذب پس از درآمدهای نفتی که کشور را در آستانه‌ی رکود و موج سوّم بیماری هلندی قرار داده است که ممکن است از رکود سال 56 عمیق‌تر نیز باشد و دولت آینده را در آغاز کار با بحرانی بسیار جدّی روبه‌رو کند.
جملاتی مانند «خاتمی و طرفداران او به جای فلسفه‌بافی و نقل قول از فلاسفه‌ی غربی به فکر معیشت مردم باشند»  یکی از این دست ساده‌انگاری‌ها و فراموش کردن اهمیّت بحثهای تئوریک و فلسفی و ربطشان با اصلاح سیاسی است. به جای آن بهتر است چنین گفته شود: «خاتمی و حامیان او در کنار بحثهای تئوریک، به فکر معیشت مردم و سروسامان دادن به اقتصاد کشور نیز باشند». به جای «اقتصاد» می‌توان کلمات دیگری را نیز گذاشت ولی همه‌ی اینها، جز با همان فلسفه‌بافی‌ها به دست نمی‌آید. پیشتر اینجا از رابطه‌ی تفسیر و تغییر نوشته بودم. این مقدّمه می‌توانست مفصّل‌تر باشد ولی من به همین اندازه اکتفا می‌کنم.

۱. درست یا غلط،  دو گفتمان اصلاح‌طلبی و روشنفکری دینی را ناشی از هم یا دارای دادوستد با هم یا هم‌ریشه می‌دانند. پس بی‌وجه نیست که رابطه‌ی این ‌دو بررسی و قوّت و ضعف هر یک واکاویده شود تا با آگاهی بیشتری بتوان به سوی آینده رفت.
این روزها جنجال بر سر سخنان مجتهد شبستری بالا گرفته است. پیش از این هم پس از انتشار مقاله‌ی او در فصلنامه‌ی مدرسه، شاهد واکنش جماعت بودیم ولی این بار کار به نمازجمعه‌ی تهران کشید و جمله‌ی امام جمعه‌ی موقّت که «اصلاح‌طلبان باید موضع خود را در برابر اینگونه سخنان بیان کنند» نشان می‌دهد او نیز مانند بسیاری دیگر، این دو پدیده را در یک راستا می‌داند و گرنه چرا باید فعّالان یک گرایش سیاسی، تکلیف خود را با سخنان کسی که در سالیان اخیر خیلی با سیاست کاری نداشته است، روشن کنند؟

۲. سیّدعلی خامنه‌ای سال‌ها پیش و در اوان جنبش اصلاح‌طلبی در نمازجمعه چنین گفت (نقل به مضمون) : «در جامعه‌ی ما هم‌اکنون دو گرایش سیاسی معتقد به دیانت هست؛ یکی گروهی که بین توسعه و دین، اولویّت را به دین می‌دهند و گروهی که بین این دو، اولویّت را به توسعه می‌دهند». درباره‌ی معنای مستفاد از سخنان او چند نکته می‌توان گفت:
الف. بدیهی است که منظور او از گروه اوّل محافظه‌کاران و از گروه دوّم اصلاح‌طلبان بود.
ب. باز هم روشن است که قصد او «گرا دادن» به مردم در نحوه‌ی قضاوت و انتخاب بین این دو گروه بود.
ج. گروه دوّم- با اینکه وی دل خوشی از آنان ندارد- آنچنان وزنی دارند که حذف‌پذیر نیستند.
د. مهم‌ترین نکته در این سخن، تبیین و تعریف این دو گروه است که آیا اصلاً چنین چیزی درست است یا نه؟
همان زمان من انتظار داشتم که تئوریسین‌های اصلاح‌طلب- نه لزوماً در جواب وی- پیرامون اینکه نوع نگرش آنان به توسعه‌ی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، منافاتی با دین‌داری آنان ندارد، چیزی بگویند. این تقسیم‌بندی به این معنا بود که از دید رهبر، گروهی هستند که به دین به عنوان یک عامل فرهنگی- اگر نگوییم تزئینی- نگاه می‌کنند، هرجا با مقاصد آنان ( توسعه، پیشرفت یا ...) خواند، از آن بهره می‌جویند و هرجا منافات داشت، اولویّت را به آنچه می‌پسندند می‌دهند. این تقسیم‌بندی هنوز در ذهن بسیاری از مردم (عامّه و نخبگان) به طور ضمنی هست و روشن کردن و پرداختن به این دوراهی دین و دنیا، هنوز مهم‌ترین پروژه‌ی فکری ِروشنفکران دینی و نظریّه‌پردازان سیاسی مدافع اصلاحات است.

۳. سال‌ها بعد از سخنرانی رهبر ایران، مصطفی ملکیان، سخنان مشابهی را درباره‌ی روشنفکری دینی زد. او با تکرار سخنان سیّدحسین نصر، روشنفکران دینی را کسانی خواند که دین را زیر سایه‌ی مدرنیته می‌خواهند و تعریف می‌کنند. اگر آن سخنان از امام جمعه‌ی تهران خیلی بعید نبود ولی این سخنان از ملکیان که روزی او را جزو همین نحله‌ی فکری می‌گنجاندند، شگفتی‌انگیز بود. ملکیان در گفت‌وگو با اعتماد ملّی خیلی وارد جزئیّات نشد و از سوی دیگر ندیدم جواب یا نقدی بر سخنان او نوشته شود که این نشانگر رخوت و بی‌تحرّکی جامعه‌ی علمی ماست. سخنان چند ماه پیش ملکیان در سازگار نبودن تجدّد و تعبّد هم جز در یک حلقه‌ی معدود، خیلی حلّاجی نشد.
اگر زمانی ناپایبندی دینی کسانی که اداره‌ی جامعه‌ بر اساس فقه سنّتی و کلام قدیم را نمی‌پسندند، عقیده‌ی اهل سیاست بود، هم‌اکنون از زبان اهل معرفت هم چنین چیزی شنیده می‌شود. عبدالکریم سروش تعطیلی کیان را از تبعات دوّم خرداد می‌داند که حرف نادرستی نیست امّا کیان اگر تعطیل شد، تشکیل‌دهندگان حلقه‌ی کیان که باقی بودند و امکان نشر نوشته‌هایشان هم در دیگر مجلّات بود و هست و هم در عرصه‌ی اینترنت. نوشته‌های اخیر شبستری و سروش درباره‌ی قرآن، دو تفاوت عمده با نوشته‌های آن زمان آنها دارد؛ اوّل اینکه آن سخنان بیشتر معرفت‌شناسانه بود و این سخنان معرفتی است، دوّم اینکه آن سخنان بیشتر رنگ و بوی نفی داشت و این سخنان اثبات است. به عبارت دیگر ناظران بازی ِدیگران، خود وارد بازی شده‌اند و تاکنون- از دید من- نتیجه‌ی مناسبی نگرفته‌اند. به اینها سخنان سست افرادی که خود را به روشنفکری دینی منسوب می‌کنند بیفزایید تا ببینید که روشنفکری دینی، آن نوآوری، توانایی و مقبولیّت ده دوازده‌سال پیش را ندارد. طبعاً اگر اصلاح‌طلبی، ناشی از روشنفکری دینی یا هم‌ریشه با آن باشد، افول روشنفکری دینی به گفتمان اصلاح‌طلبی نیز سرایت خواهد کرد. اگر قرار باشد که فراتر از بحث‌های روزمرّه و اینکه فلانی بیاید یا بهمانی، کمی عمیق‌تر شویم و ریشه‌ها را کنکاش کنیم، نیاز به بحث‌های جدّی‌تر معرفتی را نیاز امروز جامعه می‌بینیم.

۴. آنچه بالا نوشتم تنها آغاز بحث و دعوت دیگران به شرکت در آن بود. خلاصه‌‌ی نظر من درباره‌ی اصلاح‌طلبی شبیه همان چیزی است که درباره‌ی روشنفکری دینی گفتم، اصلاح‌طلبی تا جایی که وضع موجود را نفی می‌کرد موفّق شد ولی وقتی نتوانست نظریّه یا تئوری جایگزینی ارائه دهد، افت کرد. به عبارت دیگر من افول اصلاح‌طلبی را بیش از آنکه ناشی از مخالفت جناح مقابل ببینم، به علّت تمام شدن سوخت فکری آنان می‌دانم. همین اتّفاق برای روشنفکری دینی نیز افتاد و قدرت و دلربایی این گرایش تا زمانی بود که نقد و نفی می‌کرد ولی وقتی پای اثبات به میان آمد، هزار مشکل در میان افتاد.
بسیاری معتقدند که اصطلاح «جامعه‌ی مدینة‌النّبی»، تقیّه یا تاکتیکی از طرف خاتمی بوده است ولی من این گونه فکر نمی‌کنم. وقتی اصلاح‌طلبان در معرض این اتّهام قرار گرفتند که اولویّت را به توسعه و دنیا و مدرنیته می‌دهند تا دین، او خواست بگوید که لااقل من اینگونه نیستم و اصلاحی که من در پی آن هستم، نه دین را در سایه‌ی دنیا قرار می‌دهد و نه به کم‌رنگ‌شدن دین‌داری خواهد انجامید. گفته‌ی مجمل خاتمی هنوز بسط نیافته است نه از طرف او و نه از طرف دیگران؛ این اتّهام نیز هنوز باقی است، هم به روشنفکران دینی و هم به اصلاح‌طلبان و گفتار و کردار بعضی از افراد ِدو گروه در این چندسال آنرا تشدید هم کرده است. بسط‌ دادن سخن مجمل خاتمی در همین مدّت کم باقی مانده به انتخابات به نظرم کار بسیار لازمی است. بررسی ربط این دو گفتمان با هم نیز باشد برای وقتی دیگر.

شنبه ۱۰ اسفند ۸۷::February 28, 2009

بازگشتِ خاتمی - ۵

(نقل از ايمايان)
نگاه سلبی یا ایجابی

یکی دیگر از دوراهی‌های ساده‌کننده و فروکاهنده‌‌ی بحث بازگشت خاتمی- مانند بسیاری از فروکاستن‌های علمی که بحثی ذوابعاد را که هر گزاره‌ی آن، آمیزه‌ای از نفی و اثبات‍ها یا قبض و بسط‌هاست به دو گزاره‌ خلاصه ‌می‌کنیم و یکی را برمی‌گزینیم به نفع یا ضدّ عقیده‌ای خاص- این است که آیا کسانی که می‌گویند خاتمی بازگردد، تنها می‌خواهند از شرّ احمدی‌نژاد راحت شوند یا اینکه برای آمدن خاتمی برنامه یا وظیفه‌ای نیز در نظر گرفته‌اند؟ پرسش‌گر به راحتی موضع سلبی را به کسانی- بخوانید ساده‌لوحانی- که از آمدن خاتمی شادمان شده‌اند نسبت می‌دهد و در اهمیّت اینکه باید دانست خاتمی را «برای چه» می‌خواهیم، داد سخن می‌دهد. این نوع برخورد کمی از تقسیم‌بندی «بد و بدتر» معنادارتر و آبرومندتر است ولی نه خیلی. در چند بند تلاش می‌کنم به این نوع نگاه بپردازم:

الف. عدم تطبیق این سخن با گفته‌های سیاسی‌های طرفدار خاتمی.

مرجع این عقیده لابد راننده‌ی تاکسی یا فلان بقّال و وبلاگ‌نویس نیست و حتماً کسی است که یا مرجع قابل اعتنایی میان اهل سیاست یا اصلاح‌طلبان است یا گفته‌ای شایع که اکثریّتی را در بر گرفته باشد ولی من از زبان طرفداران خاتمی، آنچه شنیده‌ام، از اصلاح اقتصاد و بهبود روابط با جهان خارج بوده است تا گسترش آزادی‌های فرهنگی، نقد و بازخوانی هشت ساله‌ی او هم‌اکنون در رسانه‌ها جریان دارد و این با این ادّعا که خانمی بیاید تا از شرّ احمدی‌نژاد رها شویم، دو چیز است. البتّه لزوم تدقیق در این امر و نقد بیشتر و تبیین بهتر خواسته‌ها و امکانات امری لازم است و باید مورد توجّه قرار بگیرد.   

ب. شناخت از خاتمی در دور اوّل، دوّم و سوّم.

در همان دور اوّل نیز- لااقل اهل فرهنگ- رأی به خاتمی را نفی دیگران نمی‌دانستند؛ به این دلیل ساده که خاتمی سال‌های سال وزیر بود، پس کارنامه‌ای داشت که می‌شد او را به آن- در زمینه‌ی فرهنگ- شناخت و خاتمی اگر می‌آمد، چیزی شبیه به برنامه‌های خود در زمان وزارت را در سطح فرهنگ کشور پیاده می‌کرد و این یعنی شناخت حدّاقلّی.
اگر خاتمی ِاوّل، خاتمی کتاب و دفتر بود نه عدد و رقم، دو دوره‌ی ریاست جمهوری او را دارای کارنامه‌ای در همه‌ی زمینه‌های اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی نیز کرده است. بخشی از دستاوردهای خاتمی در دو دوره‌ی گذشته‌ی ریاست جمهوری این است:
انتشار نشریّات فراوان و کاستن مقدار ممیّزی کتاب و گسترش مرزهای آزادی بیان در حیطه‌های فرهنگی از جمله تآتر و  سینما، نقد ساختار حاکمیّت و پذیرش اشتباه‌ها خصوصاً در رویداد قتل‌های زنجیره‌ای که امری بی‌سابقه در طول حیات جمهوری اسلامی بود، تدبیر بحران‌های نه روزیکباری که محافظه‌کاران برای وی درست کردند، اجرای برخی بندهای فراموش‌شده‌ی قانون اساسی مانند برگزاری انتخابات شوراها، در پیش گرفتن سیاست تنش‌زدایی و بازگشتن بسیاری از سفرای کشورهای اروپایی، سفرهای پربار و برخوردهای احترام‌امیز با جهان و کشورهای اروپایی (در قیاس با بایکوت احمدی‌نژاد و علاقه‌ی وی به کشورهای آفریقایی)، طرح شعار گفت‌وگوی تمدّن‌ها و نشان‌دادن چهره‌ای مسالمت‌جو از یک سیاستمدار ایرانی و تغییر لحن دولت و وزیر امور خارجه در برخورد با جهان که منجر به عذرخواهی بی‌سابقه‌ی مادلین آلبرایت بابت کودتای ۲۸ مرداد از ایران و کم‌شدن برخی از تحریم‌ها علیه ایران شد. تشکیل صندوق حساب ارزی برای کنترل نوسان‌های قیمت نفت و کاهش تأثیر آن بر اقتصاد کشور، اصلاح سیستم مالیاتی و تصویب و اجرای قانون سرمایه‌گذاری خارجی که به کاهش نرخ تورّم و بی‌کاری انجامید . طرح مسأله‌ی پرداخت یارانه‌ی مستقیم برای اوّلین بار، تلاش برای واردات کالاهای واسطه‌ای به جای کالاهای مصرفی، دورقمی کردن رشد ارزش افزوده‌ی بخش صنعت و معدن و تنظیم برنامه‌ی سوّم با تأکید بر خصوصی‌سازی قسمتی از دستاوردهای دولت خاتمی است.
پس حدّاقل این است که خاتمی به دنبال چیزهایی است که در دو دوره‌ی ریاست جمهوری خود به دنبال آن بوده است؛ این هم یعنی شناخت. خوب، پس ما جهل را به چه چیزی و چه کسی نسبت می‌دهیم؟ خاتمی این است که ما می‌شناسیم و البتّه اگر در پی تعریف «خاتمی جدید» هستیم می‌توانیم با برآورد شرایط زمانه و واقع‌بینی حاصل از گذشت زمان، انتظار برنامه‌های نو و کارآمدتری را داشته باشیم ولی اینکه خاتمی یعنی «فقط» نفی احمدی‌نژاد، نسبت دادن یک‌جور ساده‌انگاری به کسانی است که به وی امید بسته‌اند.

ج. آیا رویکرد سلبی به خودی خود بد است؟

به فرض محال که خاتمی، نامی ناآشنا و مجهول است که قرار است بیاید تا رئیس فعلی نباشد، مگر این بد است؟ ما رئیس جمهوری داریم که سیاست خارجی ما را دچار بحران و تنش کرده است، به اقتصاد رویکردی مهندسی دارد (یعنی کوبیدن و دوباره ساختن) نه اصلاح‌گر و هرس‌کننده (مانند دیگر پدیده‌هایی که با انسان‌هایی مختار و آزاد سروکار دارد)، از مذهب برداشتی خرافی دارد و آنرا خرج سیاست و منافع خود می‌کند، به تحلیل نخبگان- سیاسی، اقتصادی و فرهنگی- بی‌اعتناست و تک‌رو و خود محور است و بسیار ویژگی دیگر که نیازی به ذکر تک‌تک آن نیست، حالا اگر بدانیم که کسی این رویکرد را نمی‌پذیرد و شیوه‌ای دیگر دارد، آیا نفی ِاین همه نفی، به خودی خود ایجاب نیست؟ بله؛ بسیار بهتر است که کسی که می‌آید با برنامه‌ای کامل بیاید ولی من رد کردن این نقاط ضعف را به تنهایی ، نقطه‌ی قوّتی برای آن تازه‌آمده می‌دانم. اوّل این بند نوشتم «به فرض محال» چون خاتمی کارنامه‌ای هشت ساله را پشت سر دارد، می‌توانیم آنرا نقد یا نفی کنیم ، ضعیف یا قوی یا متوسّط بینگاریم ولی نمی‌توانیم آنرا «نادیده» بگیریم.  

د. چرا نتوان رویکرد سلبی واثباتی را- با نظرداشت وجوه دیگر- با هم لحاظ کرد؟

همانطور که ابتدای نوشته گفتم، گزاره‌هایی که به نحوی با انسان و جهان سروکار دارند، را نمی‌توان به «یا این یا آن» فروکاست و خلاصه کرد. نفی احمدی نژاد می‌تواند با اثبات خاتمی همراه شود یا حتّی اهداف دیگر.

به تمام آنچه گفتم تجربه‌ی دوره‌ی دوّم انتخابات گذشته را نیز می‌توان افزود که گرچه هاشمی رفسنجانی، گزینه‌ی برگزیده‌ی اصلاح‌طلبان نبود، همه از او حمایت کردند تا احمدی‌نژاد نیاید که نشد. شاید بعداً و پس از شکست، بسیاری از این حمایت پردامنه انتقاد کردند ولی من آنرا کاری درست می‌دانم . کافی است که این کابوس چهارساله را با بدترین روزهای دوره‌ی رفسنجانی مقایسه کنیم تا ببینیم که با آمدن او اگر ایران رو به جلو نمی‌رفت، لااقل پس‌رفت هم نمی‌کرد ولی حالا و با دستکاری‌های گسترده در ساختارهای اقتصادی و مدیریّتی کشور، سال‌ها زمان لازم است که این خسارت جبران شود. آنجا اگر منطق نفی نیز نتیجه می‌داد ما الآن جلوتر از این بودیم، چه رسد به حالا که نیازی به آن نیست.

دوشنبه ۵ اسفند ۸۷::February 23, 2009

بازگشت خاتمی- ۴: اعتماد ملّی

اعتماد ملّی

آنچه خاتمی را خاتمی کرد، اعتماد ملّی مردم به وی بود. اصلاح‌طلبی بیش از آنچه اثبات چیزی باشد، نقد و نفی تک‌صدایی در جامعه‌ی ما بود. طلیعه‌ی دوران نو، نمادی یافت به نام سیّدمحمّد خاتمی و این امر برنامه‌ریزی‌شده نبود؛ چیزی مانند «امام»شدن ِسیّد روح‌الله خمینی که گرچه با پیشنهاد حسن فریدون روحانی بود ولی بلافاصله اقبال عام یافت. مردم در چهره‌ی این سیّد آرام و لبخند به لب، امید به آینده را می‌دیدند و همین اعتماد هشت سال ادامه یافت در حالیکه برای هیچ‌یک از اصلاح‌طلبان این ثبات و ماندگاری باقی نماند و هر کدام اوج و حضیضی را تجربه کردند ولی برای خاتمی علیرغم کوتاه‌آمدن‌ها و تزلزل‌ها و اشتباه‌هایش، این اعتماد باقی ماند.

دور گذشته‌ی انتخابات ریاست جمهوری، امتحان بسیار بدی برای اصلاح‌طلبان بود؛ آنان فکر می‌کردند که سفره‌ای پهن شده است و برای برچیدن لقمه‌ها تلاش کردند یکدیگر را کنار بزنند. نبود تفکّر حزبی به کنار، یک‌دست نبودن و عدم اتّحاد همان چیزی بود که محافظه‌کاران می‌جستند و با شکستن رأی اصلاح‌طلبان آنرا یافتند و به مقصود رسیدند. به آن سالها برگردید؛ چه کسی احتمال می‌داد نامزد ناشناخته‌ای چون محمود احمدی‌نژاد همه را – با شیوه‌های نوین امداد از بالا و پایین-  پشت سر بگذارد؟ آینده، چیزی جدای از امروز و گذشته نیست، امروز باید دوباره از خود بپرسیم که چرا- هاشمی و مهرعلیزاده به کنار- معین و کرّوبی همزمان به میدان آمدند؟ یا درست‌تر، کرّوبی چرا خلاف اجماع اکثریّت اصلاح‌طلبان نامزد شد؟

بررسی منش  و رفتار سیاسی کرّوبی هم امروز بی‌فایده نیست. وقتی کسی از پُستی استعفا می‌دهد ، بازگشت او به آن پست معقول نیست و برای همین نیز، نامزدشدن ِنمایندگانی که آن معرکه‌ی استعفا را راه انداختند، بی‌معنا بود؛ چون چیزی عوض نشده بود تا بازآمدن آنها را توجیه کند. همین امر را درباره‌ی کرّوبی می‌توان گفت که پس از قهر احساسی از تمام مناصب از جمله عضویّت در مجمع تشخیص مصلحت نظام، بازگشت به قدرت چه معنایی دارد؟ او می‌پنداشت که ریاست جمهوری حقّ وی بوده که آنرا از او دریغ کرده‌اند و گزینه‌ی خروج از قدرت را برای ایفای نقش منتقد برگزید که راه درستی را نرفت چون در نظامی مانند ایران ، عضویّت در جایی مثل مجمع تشخیص مصلحت، گونه‌ای ایمنی در برابر تهدید‌های برخی قدرتمداران نیز به شمار می‌آید. اکنون باید از کرّوبی پرسید که کسی که از حاکمیّت خارج شد، چرا باید برای تصاحب پست ریاست جمهوری دورخیز کند و چه چیز زمان حاضر با سه چهارسال پیش فرق کرده که بازگشت وی را توجیه می‌کند و اساساً بازگشت یک نامزد شکست‌خورده به میدان رقابت در عرف سیاسی جهان چقدر پذیرفتنی است؟

کرّوبی در گفت‌وگو با عبّاس عبدی (شماره‌ی ۶۹ شهروند امروز) گفت که اگر بین اصلاح‌طلبان نامزد مناسب‌تری بیاید کنار می‌کشد. من نیز فکر می‌کردم وی تسلیم برخی اطرافیان خود نخواهد شد و به موقع کنار می‌رود ولی جای سؤال هست که طرح این موضوع که «باید از میان میرحسین موسوی و کرّوبی و خاتمی بهترین گزینه را برگزید» تا چه بی‌طرفانه است؟ می‌توان پرسید که کرّوبی جز عضویّت در مجمع روحانیون مبارز و هم‌راهی با خاتمی چه تصمیم اصلاح‌طلبانه‌ای گرفته است و در این سه سال که به قصد نقد قدرت از آن فاصله گرفت، در مقابل چه اقدام اشتباه دولت یا بی‌عدالتی دستگاه قضا، سخنی گفت یا موضع گرفت تا هم‌اکنون بتوان او را «اصلاح‌طلب» نامید؟ موسوی تیزهوش‌تر از آن است که به دام دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه بیفتد و کرّوبی نیز در وفاکردن یا نکردن به قولی که در مصاحبه با عبدی داد، مختار است ولی از دید من هنوز که هنوز است، روحیّه‌ی خودمحوری و تک‌روی در میان اصلاح طلبان وجود دارد و آنچه ما را به رهایی از وضع موجود امیدوار کرده، وجود شخص خاتمی است و گرنه باز مثل دوره‌ی گذشته، همان معرکه به پا می‌شد. کرّوبی لطف کرده و- اینجا- اجازه داده است که خاتمی به نفع وی کنار نکشد! این گفته نشان می‌دهد که وی از واقعیّات جامعه و وزن سیاسی – اجتماعی خود آگاهی کافی را ندارد.

انگیزه‌ی این ایما، نوشته‌ی حسین سلیمی در نقد و اعتراض به رویّه‌ی روزنامه‌ی اعتماد ملّی در نقد نابهنگام و یک‌سویه‌ی خاتمی و مطرح کردن کرّوبی در کنار اوست. این نوشته پاسخی از سوی مدیرمسؤول یافت و فردای آن با جواب دیگری از سوی کامبیز نوروزی روبه رو شد با نام «کشتی را سوراخ نکنید» که خود گویای جهت‌گیری نوشته است. محمّد قوچانی هم به اعتماد ملّی رفته است که به یاد داریم شیوه‌ی اداره‌ی شهروند امروز و گوشه و کنایه‌های آن نشریّه به خاتمی را که منجر به نوشتن نامه‌ی محسن آرمین به وی شد که جوابی هم دریافت کرد. آنجا قوچانی دلیل آن روش را با ردیف‌کردن نام‌های کسانی که- به زعم وی- دیگر همراه خاتمی نیستد برشمرد که به آن در نوشته‌ی جداگانه‌ای خواهم پرداخت. نقد خاتمی به جای خود ولی رقیب‌تراشی برای وی، از میان کسانی که به هیچ وجه دارای محبوبیّت او- چه میان مردم و چه نخبگان- نیستند، جای سؤال دارد. پراکندگی و تکروی در دوره‌ی گذشته اگر توجیهی داشت- که ندارد- ولی حالا معنایی جز قدرت‌طلبی و خودمحوری ندارد. کاستی‌های دوران خاتمی را نباید نفی کرد ولی چه کسی می‌تواند بهتر و کاراتر از او باشد و در ضمن، اقبال عام به وی در حدّی باشد که امدادهای- نه چندان- غیبی را بی‌اثر کند؟

پ. ن: عبّاس عبدی، نقد را با نفی اشتباه گرفته است و در این نوشته (چماقی که زرکوب شده است)، به کنایه گفته است که اصلاح‌طلبان نباید از نقد بهراسند؛ طبعاً هیچ‌کس نباید جلو نقد را بگیرد ولی نقد چیزی است و وقت ناشناسی و بمباران مواضع خودی چیز دیگر. در نقد کرّوبی نیز می‌توان نوشت و بسیار هم نوشت( به یاد بیاوریم اجرای حکم حکومتی و جلوگیری از واکنش نمایندگان به بستن فلّه‌ای مطبوعات را، آن زمان ریش‌سفیدی و توان چانه‌زنی او کجا بود؟) ولی حتّی همین را هم امروز من بهانه‌جویی برای کنارزدن رقیب و نادرست می‌دانم. درباره‌ی عبّاس عبدی- در ضمن بررسی نامه‌ی آرمین و پاسخ قوچانی- حرفهایی دارم که خواهم نوشت.
(+)

چهارشنبه ۳۰ بهمن ۸۷::February 18, 2009

بازگشت خاتمی - ۳

(نقل از ايمايان)
احمد رشیدی مطلق در کیهان

سرمقاله‌ی کیهان شگفتی‌آور ولی حساب‌شده بود. شاید هیچ کس فکر نمی‌کرد که واکنش‌ها به این زودی آغاز شود. بیشترین تهدید در دوره‌ی گذشته، تهدید به عزل بود( خزعلی به خاتمی گفت که بترسد از روزی که سرخاب و سفیداب بزند و مجبور به ترک کشور شود) ولی تهدید جانی بسیار عجیب بود.

شریعتمداری کسی است که به معنای دقیقی کلمه، طبق تقسیم‌بندی پیشنهادی عبدی( اینجا)، نامرد یا بی‌مرام است. او در عرض چند روز، به سعید امامی که به اتّفاق هم برنامه‌ی هویّت را می‌ساختند پشت کرد و او را عامل بیگانه خواند و از طرف دیگر، سعید حجّاریان تیرخورده را- با این امید که جان سالم به در نخواهد برد- « سعید عزیز» خواند. او اگر پایش برسد، توحید را هم قربانی قدرت می‌کند (اینجا) پس نوشتن این سرمقاله در کیهان- گیرم به قلم یا نام کسی دیگر- خیلی عجیب نیست. اگر- به فرض محال- خاتمی رهبر شود، شریعتمداری خاک پایش را توتیای چشم خواهد کرد و اگر رهبر فعلی- باز هم به فرض محال- برکنار شود، کمترین وقعی به او نخواهد گذاشت. پس واکاوی نوشته‌ی او از نظر محتوایی هیچ فایده‌ای ندارد، چون مانند ناسزاگویی که عربده می‌کشد و هرچه از دهانش درمی‌آید می‌گوید، کلامش بی‌معناست. چه فایده‌ای دارد که به او گوشزد کنیم که قاتل بی‌نظیر بوتو القاعده بود، نه آمریکا یا بوتو، شکست خورد ولی خاتمی برای پیروزی می‌آید یا اینکه آمریکایی دانستن رئیس‌جمهور هشت‌ساله‌ی ایران چه هزینه‌ی سنگینی برای جمهوری اسلامی ایران دارد؟

شریعتمداری سلطان را می‌شناسد نه بادمجان را. مهم‌ترین معنایی که از این سرمقاله برداشت می‌شود این است که آنها آماده‌اند، تعرّض به جان سیّدمحمّد خاتمی را- از سوی هرکس که باشد- درست مانند قتل‌های زنجیره‌ای یا ترور حجّاریان، محتمل و کار بیگانه بدانند. می‌توان انگیزه‌های دیگری نیز برای این نوشته یافت، مثل محک‌زدن اردوی اصلاح‌طلبان، اعلام آماده‌باش به گروه‌های خیابانی که چهارسالی به مرخّصی رفته بودند یا  تلاش برای انصراف خاتمی. از آنجا که کیهانیان، خاتمی را فردی ترسو و قهرو می‌دانند که یک‌بار استعفا داد، شاید با نشان دادن اینکه اگر بیاید، کشور چه فضایی خواهد داشت، بخواهند او را منصرف کنند تا با شکست دوباره‌ی کسی مانند کرّوبی بتوانند جشن پیروزی بگیرند. امّا دلیل مهم‌تر از دید من چیز دیگری است.

مقاله‌ی احمد رشیدی مطلق در روزنامه‌ی اطّلاعات، اوج بی‌کفایتی دستگاه پهلوی در تحریک مردم بود تا به اضافه‌ی چند واقعه‌ی دیگر، اوضاع ایران از سال پنجاه و شش که هیچ کس فکر پیروزی را نمی‌کرد، به انقلاب بهمن پنجاه و هفت بکشد. سلطنت پوسیده بود و شاه روبه موت، کسی را برای جانشینی نداشت و ممکن بود جنگ قدرت از درون خانواده‌ی پهلوی رخ دهد یا تلاش دوباره‌ی قدرت‌های بیگانه –مانند به کارآوردن رضاخان- با کودتای نظامیان یا هر راه دیگر، دوباره طرحی نو دراندازد. برکناری فرد زیرک و کاردانی مانند هویدا و غرور کاذب مهره‌های جانشین او، جوّ کشور را انقلابی کرد و سلطنت از هم فروپاشید. اوضاع فعلی ایران، آنگونه نیست و قدرت اوّل مملکت بر کشور حاکم است، هر تلاشی که بخواهد با متشنّج‌کردن اوضاع کار خود را به پیش ببرد، شکست می‌خورد؛ اینچنین بود که برای دولت خاتمی هر نه روز یک بحران ساخته شد تا نتواند کاری کند و نکرد. آشوب‌های 18 تیر، ترور حجّاریان، محاکمه‌ی کرباسچی، اقدام به ترور مهاجرانی و نوری، زندانی کردن مخالفان، قتل‌های زنجیره‌ای، بستن نشریّات، استعفای دسته‌جمعی و تحصّن نابخردانه‌ی نمایندگان، هرکدام تیر خلاصی بر شقیقه‌ی اصلاحات بود و عجب که اصلاحات هنوز جان دارد. بحرانی و انقلابی کردن فضا، سیاستی است که پیشتر امتحانش را پس داده است و حالا نیز می‌تواند مؤثّر باشد. خشم، عصبیّت، وارد جدل‌های بی‌پایان‌شدن، شکایت یا خواستن مطالباتی که امیدی به دریافت آنها نیست، بازی دوسرباختی است که اصلاح‌طلبان به هیچ وجه نباید در آن وارد شوند. انباشت مطالباتی مانند تغییر گردانندگان کیهان- که صدالبتّه اجابت نخواهد شد- زمینه‌ی احساس ناکامی، بی‌قدرتی و هیچ‌کاره‌بودن را فراهم می‌کند که قهر، استعفا و ناامیدی را در پی خواهد داشت.

شریعتمداری بازی را آغازیده و ایجاد تنش و بحران را شروع کرده است و پاسخ روحانیون مبارز، شاید نزدیک به آن چیزی بود که وی می‌خواست؛ هیچ چیز جز بی‌اعتنایی و سکوت نمی‌تواند او را به خشم آورد. آفریدن بحران حتماً کار قدرتمداران بود و هست ولی تن ندادن به این بازی، تأثیر این بحران‌ها را به کمترین حد می‌رساند و برعکس، جواب دادن و خطّ و نشان کشیدن، به کام امثال برادر حسین است. اصلاح‌طلبی در فضایی آرام و عاقلانه و منطقی ممکن است نه در جوّی پر از تنش و عصبیّت. سالی که نکوست از بهارش پیداست و آغازی که با تهدید جانی باشد، معلوم است چه پایانی دارد. نوشتن مقاله‌ی احمقانه‌ی احمد رشیدی مطلق اشتباه حکومت سابق بود ولی نوشتن این سرمقاله، آگاهانه و برای تحریک طرف مقابل است؛ شریعتمداری از پاسخ‌های دیگران به کیهان، خوشش آمده و می‌خواهد که بازی را ادامه دهد. واکنش به اینگونه نوشته‌ها خواسته‌ی کیهانیان است و درست همان کاری است که الآن یا بعد از این نباید انجام گیرد.  

پ. ن: کیهان باز هم با آمیختن راست و دروغ، نقد و تهمت ادامه می‌دهد؛ اینجا و اینجا را بخوانید. 

دوشنبه ۲۸ بهمن ۸۷::February 16, 2009

بازگشت خاتمی -۲

انتخاب میان بد و بدتر؟
یکی از توجیه‌های کسانی که امیدبستن به خاتمی را نادرست می‌دانند این است: «حاکمیّت ایران که برای بقای خود نیاز به تأیید مردم (حضور در صحنه) دارد،  با قراردادن کسی مانند خاتمی در کنار فردی مانند احمدی‌نژاد اینگونه وانمود می‌کند که برای فرار از احمدی‌نژاد (گزینه‌ی بدتر) راهی به جز روی آوردن به کسی مانند خاتمی (گزینه‌ی بد) نیست. مردم نیز با پذیرفتن این استدلال نادرست، به صندق‌های رأی هجوم می‌آورند و با پرشور کردن انتخابات باعث دوام نظام می‌شوند و این دور همچنان ادامه خواهد داشت»

این استدلال چند فرض دارد که برخی از آنها را جداجدا برمی‌رسم:

۱. حاکمیّت ایران قدرتی قاهر و یک‌دست است.
چنین چیزی برای کسانی که سالها در کوران اخبار و مسائل داخلی ایران باشد ناپذیرفتنی است. یک‌دست کردن جمهوری اسلامی با کمی تخیّل شاعرانه و به کارگیری صنعت تشخیص، یکی از ویژگی‌های اپوزیسیون خارج‌نشین (عمدهً به شکل نوشتاری ج . ا) است. اگر قرار باشد نمادی برای جمهوری اسلامی درنظر بگیریم، لابد رهبر ایران خواهد بود. او در انتخابات گذشته باقر قالیباف را به حضور در انتخابات ملزم کرد ولی علیرغم تصریح قالیباف و سرلشکر فیروزآبادی در آخرین روزهای پیش از رأی‌گیری به این امر و فعّالیّت مجتبی خامنه‌ای به حمایت از او، نتوانست رأی بیاورد. این چه قدرت مطلقی است که نتوانست نامزد مورد نظر خود را به کرسی ریاست جمهوری برساند؟ در طول دوران ریاست احمدی‌نژاد هم او کارهای زیادی خلاف نظر رهبر کرد، از نامه‌نگاری به رئیس‌جمهور آمریکا تا تعویق در اجرایی کردن اصل ۴۴ قانون اساسی.

۲. حاکمیّت ایران، احمدی‌نژاد را به قدرت رساند.
از بند گذشته معلوم می‌شود که چنین چیزی نبوده است و خواست رهبر با خواست کسی مانند جنّتی تفاوت داشته است. با دیدن حمایت‌کنندگان از لاریجانی، معین، هاشمی و کرّوبی، فهرستی از افراد و گروه‌های قدرتمند جمهوری اسلامی مشاهده می‌شود که به نامزدهای متفاوتی تمایل دارند. در ادامه‌ی بند بالا می‌افزایم که حاکمیّت ایران تک بعدی و یک‌دست نیست و بسیاری گروه‌ها، مرجع‌ها و افراد در شکل‌دهی به آن دخیل هستند. غفلت از این مسئله هرگونه تحلیل شرایط داخلی ایران را از دید من ناممکن می‌کند.

۳. حاکمیّت ایران، تنها راه کشاندن مردم به صندوق‌های رأی را قراردادن بد در برابر بدتر می‌داند.
 انتخابات گذشته‌ی مجلس نادرستی این فرض را ثابت می‌کند. این انتخابات برگزار شد و آمار حضور مردم چندان کم هم نبود در حالیکه تمام نامزدهای اصلاح‌طلب به طرزی مضحک قلع و قمع شده بودند و دامنه‌ی ردّ صلاحیّت‌ها، افراد بسیار معتدل را نیز در برگرفت ولی حضور رأی دهندگان سنّتی، تبلیغات فراوان صداوسیما و چند عامل دیگر باعث شد که باز هم تعداد شرکت‌کنندگان زیاد باشد. وقتی می‌توان بدون توسّل به استدلال «بد و بدتر» انتخاباتی با رأی‌دهندگان زیاد داشت، چه احتیاجی به تحمّل خاتمی است؟ انتخابات برگزار می‌شود و کسی مانند پورمحمّدی یا احمدی‌نژاد یا هرکس دیگر رئیس‌جمهور می‌شود. با رأی کم یا زیاد، در مرحله‌ی اوّل یا دوّم.

۴. از دید حاکمیّت مردم معتقدند که خاتمی گزینه‌ی بد است.
نه همه‌ی حاکمیّت چنین معتقد است و نه بسیاری از مردم. اگر خاتمی گزینه‌ی بد بود، برای پیروزی او پایکوبی و شادمانی به پا نمی‌شد و دیدیم که با اعلام رأی بیست میلیونی او ایران چه فضایی داشت. در دور دوّم ریاست جمهوری خاتمی، او رقیب قدری نداشت تا «بدتر» باشد و تعداد رأی دهندگان نیز کمتر از دور اوّل بود ولی باز خاتمی دو میلیون رأی بیشتر آورد. در دوران پس از ریاست جمهوری، خاتمی در دانشگاه یا میان حضور نخبگان و هنرمندان جایگاه ویژه‌ای داشت و همه جا از روی به گرمی استقبال می‌شد؛ آنجا که دیگر بحث « بد و بدتر» نبود. بعضی مانند محمّد یزدی یا جنّتی شاید معتقد باشند که مردم با اصلاح‌طلبان نیستند ولی بلافاصله می‌افزایند که: «مردم آنها را کنار گذشتند» که اشاره به انتخابات ریاست جمهوری است. به نظر من این گفته‌ی یزدی و جنّتی با عملکردشان یکی نیست و بیشتر شعاری است چون خود وجود مسأله‌ی ردّ صلاحیّت، دلیل است که اعضای شورای نگهبان از محبوبیّت عدّه‌ای آگاهند و می‌دانند که با آمدن آنها اعضای فعلی مجلس، امکان پیروزی نخواهند داشت، پس آنان را ردّ صلاحیّت می‌کنند. آنها اگر واقعاً یقین داشتند که مردم با اصلاح‌طلبان نیستند، آنها را تأیید می‌کردند تا هم پز آزادی سیاسی داده باشند و هم با رأی‌نیاوردن آنها به مقصود خود برسند و نیازی هم تحمّل عواقب سیاسی ردّ صلاحیّت‌ها نباشد ولی دیدیم که همان معین نیز ابتدا- بدون کوچکترین دلیلی- ردّ صلاحیّت شد.

۵. مردم ایران ملزم- یا معتقد- به انتخاب میان بد و بدتر هستند.
جدا از شایعات و واقعیّات پراکنده‌ای که از الزام به شرکت در انتخابات شنیده‌ایم، تا کنون خبر موثّقی از واهمه‌ی مردم از شرکت‌نکردن به دلیل نظارت حاکمان نشنیده‌ام و برخوردهای موردی هم عام نیست. توجّه داشته باشیم که شرکت در انتخابات و مهرخوردن شناسنامه با دادن رأی باطل یا سفید هم امکان‌پذیر است و نیازی به انتخاب یک گزینه نیست. گرفتن ردّ افرادی که رأی باطل یا سفید داده‌اند هم به نظر من نیاز به قوّه‌ی تخیّل قوی دارد. پس می‌توان در انتخابات شرکت نکرد یا شرکت کرد و رأی سفید یا باطل داد.

تمایل نداشتن بسیاری از مردم به احمدی‌نژاد هم چیزی است و اینکه او را «بدترین» بدانند چیز دیگر؛ بسیاری از ما جوّ غالب بر محیط زندگی، کار یا خانواده، محیطی محدود یا خواست خود را به تمام اجتماع سرایت می‌دهیم. آنچه راجع به تفاوت روحانی و خاتمی هم گفتم این نبود که روحانی از خاتمی برتر است، بلکه گفتم چون حسّاسیّت کمتری روی او هست و اطرافیان خاتمی را هم ندارد، بهتر می‌تواند کارها را پیش ببرد ولی حریف احمدی‌نژاد نخواهد شد. به جز خاتمی نامزدهای دیگر هم هستند و اینگونه نیست که انتخابات دوقطبی باشد؛ بسیاری از کسانی که از احمدی‌نژاد خوششان نمی‌آید می‌توانند به«بد»های دیگر- در فرض مستدل- رأی بدهند، پس خاتمی تنها«بد» نخواهد بود. فراموش نکنیم که این استدلال یک‌بار به سختی به شکست انجامید و آن هم جایی بود که می‌گفتند در انتخابات گذشته، احمدی‌نژاد و هاشمی رفسنجانی را به دور بعد برده‌اند تا با استفاده از مقایسه‌ی هاشمی (گزینه‌ی بد) در مقابل احمدی‌نژاد (گزینه‌ی بدتر)، موجبات پیروزی او را فراهم کنند که دیدیم چه شد.

استدلال بالا پیش‌فرض‌های دیگری نیز دارد مانند اینکه تنها راه بهبودی وضع ایران، رهایی از دست نظام فعلی است و نباید با تأیید امثال خاتمی، کلّ نظام را تأیید کرد که به این پیش‌فرض- و دیگر پیش‌فرض‌ها- به دلیل نادرستی و دور بودن از واقعیّت اجتماعی ایران کنونی، نمی‌پردازم. عجب از کسانی که وقتی از انقلاب ۵۷ سخن می‌گویند، دلایل نفی انقلاب را از متفکّران سیاسی غربی نقل می‌کنند و از درستی اصلاح می‌گویند ولی همین قاعده را درباره‌ی آینده‌ی ایران لحاظ نمی‌کنند و سخنانشان رنگ و بوی انقلابی دیگر دارد. داستان انتخابات مجلس با انتخابات ریاست جمهوری متفاوت است. آنجا کمترین امکان انتخاب نبود و من شخصاً از شرکت‌نکردن حمایت کردم، نه به منظور عملی سیاسی (چون اجماعی بر این کار نبود و دیدیم که انتخابات به هرحال با رأی‌دهندگان زیاد برگزار شد) بلکه به عنوان عملی فردی که آدم بتواند لااقل نزد وجدان خود در مقابل پشت‌کردن عدّه‌ای به آرمان‌های انقلاب سی سال پیش که ایران را برای همه‌ی ایرانیان می‌خواست، شرمسار نباشد. در انتخابات ریاست جمهوری با انتخاب یک نفر می‌توان کلّ دولت و قوّه‌ی مجریه را برگزید و این چیز کمی نیست. به اینکه «آیا خاتمی گزینه‌ی مناسبی است؟» یا «در گذشته مگر چه کرده است؟» نیز بعداً می‌پردازم.

(نقل از ايمايان)

بازگشت خاتمی -۱

دیباچه 

                              

۱. چندی پیش- هنوز آن زمان که نامزدی خاتمی در حدّ احتمال هم نبود- وزارت اطّلاعات، صداوسیما و دانشگاه آزاد، نظرسنجی گسترده‌ای را انجام دادند که گویا هزینه‌ای میلیاردی داشت. نتیجه امّا به مذاق آنان خوش نیامد، پس آنرا رسماً منتشر نکردند. خاتمی و احمدی‌نژاد با اختلاف زیاد از دیگران- از جمله کرّوبی و موسوی- در صدر بودند و آمار خاتمی و احمدی‌نژاد دو به یک بود یعنی خاتمی حدود ۵۵ درصد و احمدی‌نژاد حدود ۲۷ درصد. این آمار در تهران، سه به یک به نفع خاتمی بود. مانند دیگر پنهان‌کاری‌های ناکام ایرانی جماعت، این نظرسنجی نیز کمابیش در سایت‌ها انعکاس یافت که همین الآن هم با جست‌وجویی ساده یافت می‌شود. توجّه داشته باشیم که توده‌ی مردم آنچنان که باید و شاید هنوز در کوران اخبار انتخابات قرار نداشتند و ندارند. احمدی‌نژاد هر روز در رسانه‌ها حضور دارد ولی خاتمی مدّتهاست که در رسانه‌های رسمی به خصوص صداوسیما دیده نمی‌شود. از دید من این آمار، بدبینانه‌ترین نتیجه‌ی انتخابات آینده است. گفت‌وگوهای انتخاباتی احمدی‌نژاد چیزی اضافه بر حضور هر روزه‌ی او در صداوسیما نخواهد بود ولی خاتمی حتماً با حضور خود بر میزان آرا تأثیر می‌گذارد.

۲. نظر شخصی من این است که نمی‌توان جز با منع خاتمی از حضور در انتخابات جلو پیروزی او را گرفت و تنها گزینه برای مخالفان وی، کاهش آرای او با اجازه دهی به دیگر نامزدهای اصلاح‌طلب- یا موسوم به اصلاح‌طلب- به شرکت در انتخابات و کاهش آرای اوست؛ کاری که در انتخابات گذشته خوب نتیجه داد و رقابت معین و هاشمی و کرّوبی و دیگران، به نفع رقیب آنان تمام شد تا در مرحله‌ی دوّم بتواند رئیس جمهور شود. چه کسی فکر می‌کرد که مهرعلیزاده با تکیه بر آرای ترک‌زبانان، یک میلیون رأی بیاورد؟ همین کار را می‌توان با خاتمی هم کرد، خاتمی را با پانزده میلیون رأی بهتر می‌توان مهار کرد تا با بیست و پنج میلیون رأی، پس باید منتظر تعداد زیاد کاندیداها- دستکم در حدّ همان ده نفر- بود. این را که گفتم از منظر عقلانی قضیّه بود و گرنه پیروان احمدی‌نژادی که در زمان شهرداری او خود را برای ریاست جمهوری آماده می‌کردند، لابد علم غیب داشتند یا رمل و اسطرلاب می‌دانستند که حالا نیز پیروزی او را حتمی می‌دانند و حتّی برای دوران پس از او لنکرانی را در نظر گرفته‌اند تا باز احمدی‌نژاد برگردد. کاش این همه دوراندیشی برای حفظ قدرت، در برنامه‌ریزی اقتصادی حضرات هم وجود داشت.

۳. لحن خاتمی در چهار سال دوّم ریاست جمهوری او با دوران اوّل فرق کرده بود. او بیش از آنکه از جامعه‌ی مدنی و آزادی بگوید از اقتصاد و نرخ تورّم و توزیع مستقیم یارانه‌ها می‌گفت، این هم خوب بود و هم بد. بد بود چون عقب‌نشینی و یأس او از شعارهای انتخاباتی او به شمار می‌آمد ولی خوب بود چون رونق اقتصادی، درآوردن تمرکز اقتصاد از دست دولت و خصوصی‌سازی تا حدّ زیادی به چند کانونه شدن قدرت نیز خواهد انجامید. همین کار را سلف او هاشمی رفسنجانی انجام داد و از دید بسیاری از صاحب‌نظران زمینه‌ی دوّم خرداد را فراهم کرد. فرهنگ را هم با آرامش و سکوت بهتر می‌توان اداره کرد تا با شعار و هیاهو و جنجال. به گمان من خود خاتمی در چهارسال دوّم به اندازه‌ی کافی راه خود را تصحیح کرد و در این چهارساله نیز فرصت برای اندیشیدن داشته است. درباره‌ی زمینه‌های دوّم خرداد، شیوه‌های اصلاح‌طلبان، افرادی که- درست یا نادرست- از نیمه‌راه حذف شدند یا کناره گرفتند و بسیاری مسایل دیگر حرفها هست که اگر عمری بود به تدریج خواهم نوشت.

(نقل از ايمايان)

Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats