مهشيد| صفحه‌ی اصلی |متتی

بايگانی مطالب: مانی ب

یکشنبه ۲۷ بهمن ۸۷::February 15, 2009

يک روز صبح

از خواب بیدار می‌شویم٬ و می‌بینیم آمده‌اند. قمری‌ها را می‌گویم. همان یاکریم‌ها که آواز آن‌ها برای من موزیک‌متن بعدازظهرهای گرم و ملال‌آور تهران بود. دیروز نبودند. امروز صبح زود که برای خرید نان از خانه خارج شدم٬ دیدم این‌جا هستند. دوتا دوتا با هم از این سو به آن سو می‌پرند. انگار نه انگار که تازه از راه رسیده‌اند. انگار همیشه این‌جا بوده‌اند. تصور بکنید! از راه نرسیده٬ صبح به این زودی لب پشت‌بام‌ها و روی نرده‌ی بالکن‌ها با هم عشق‌بازی می‌کنند. داره بهار میشه مثل این‌که.

 خاتمی آمد.

همه می‌گویند. من هم با این‌که در واقع نباید بگویم - چون حرف‌های آدمی که از واقعیت دور است٬ معمولا دور از واقعیت است - امادلم می‌خواهد بگویم. من از خاتمی سیاست‌مدار چیز زیادی نمی‌دانم. اما خاتمی روشنفکر را کمی می‌شناسم. از او چیز خوانده‌ام. در مدت زمام‌داری او دوماه ایران بوده‌ام که از زیباتری ماه‌های زندگی من است. دوماه‌ی که مهم‌ترین کار روز نه خریدن روزنامه٬ بلکه خریدن «روزنامه‌ها» بود. از سکوت و سکون وین رفته بودم ایران و افتاده بودم توی رودخانه‌ای که مرا با خود می‌برد. جلسه‌ی سخنرانی٬ فیلم٬ نمایشگاه٬ بحث و جدل‌های به معنی واقعی کلمه «بی‌پایان». دوماه شوروشوق مستمر. دلم نمی‌خواست برگردم. این‌جا اگر می‌خواهم صبح ساعت هفت از خواب بیدار شوم٬ حتما باید حداکثر ساعت دوازه به رختخواب بروم. آن‌جا تا سه نصفه‌شب بیدار می‌نشستیم و صبح‌ها هم ساعت هفت از خواب بلند می‌شدیم. هوای آزاد بیولوژی آدم را هم تغییر می‌دهد.

آن روزها دایم به یاد صحبت‌های پدرم از دوران مصدق می‌افتادم. از دورانی که دولت در مضیقه بوده است و به بسیاری از کارمندان دولت به جای حقوق حواله‌ی کالایی می‌داده‌اند. نصیب خیلی‌ها از جمله پدر من – طوری که تعریف می‌کرد - حواله‌ی آجر شده بود. می‌گفت کارمندانی که پیش از آن به فرار از کار عادت داشتند٬ روزی پانزده ساعت کار می‌کردند. در چشمان پیرمرد درخششی می‌دیدم وقتی از شوروشوق سیاسی/ فعالیت اجتماعی و امید به آینده در دوران نخست‌وزیر محبوب خود می‌گفت. من در دوماه زیبایی که ایران بودم همین درخشش را در چشم آدم‌های زیادی  در ایران٬ از پیر و جوان٬ دیدم و پس از سال‌ها فهمیدم که منظور پدرم از «امید به آینده» چه بود و وقتی از «شور و شوق» حرف می‌زد٬ از چه حرف می‌زد.

و البته یادم هست هربار از سقوط دولت مصدق سخن می‌گفت٬ لب‌هایش می‌لرزیدند٬ صدایش بغض آلود می‌شد و پشت عینکش قطره‌ی اشک برق می‌زد. در آن دوماه فرصت فهمیدن عصبانیت و اندوه او پیش نیامد. عصبانیت او را بعدها فهمیدم. مثلا وقتی این را از بی‌بی‌سی٬ از همین بی‌بی‌سی کثیف شندیم: «چرا خاتمی خیانت کرد؟». از آن سوی تلفن: خاتمی به وعده‌ی انتخاباتی خود عمل نکرد. قول داده بود که قانون را نهادینه کند٬ اما همین‌طور که شاهد هستیم٬ با تأمل در نشانه‌شناسی واقعیت اجتماعی درمی‌یابیم که قانون خلاف وعده‌ی او نهادینه نشده است!

انگار خاتمی قول داده بود قیمت سیب‌زمینی یا شهریه مدارس را کنترل کند٬ قول داده بود فلان مالیات را دودرصد افزایش/کاهش دهد. خاتمی می‌بایستی راهی را که اروپا در سیصدسال تلاش مستمر طی کرده است٬ در دو دوره‌ی ریاست‌جمهوری طی می کرد. آن‌هم تنهایی و بدون حساب بازکردن روی «ما». از راه دور غمگین می‌شدم وقتی که موضوعات مهم و ظریفی را که خاتمی مطرح می‌کرد٬ توسط خیل قلم‌به‌دستان رنگارنگی که خود را در برابر یک آدم اهل فکر می‌دیدند به موضوعاتی برای سرگرمی - به جک تبدیل می‌شد. سید خندان! مرد عباشکلاتی! فقط بلد است حرف‌های قشنگ بزند! ...

با این که درددل‌کردن همیشه کمی رسوایی به بار می‌آورد٬ باید یک درد دل خصوصی هم بکنم: با این‌که واقعا معتقدم که نقد قدرت برای جامعه امری حیاتی٬ و حق تک تک اعضای جامعه است٬ از خودم تعجب می‌کنم که چرا هنوز وقتی امثال نیک آهنگ کوثر٬ ابراهیم نبوی و شرکا خاتمی را "نقد" می‌کنند٬ این‌قدر دلخور می‌شوم. دست خودم نیست. فکر کنم تأثیر مخرب اون دوماه قشنگ باشد.

 راستی٬ یاکریم‌های تهران هم اومدن؟

(نقل از ۴ ديواری)
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats