الهام رفعتی| صفحه‌ی اصلی |امید حسینی - آهستان

بايگانی مطالب: امير عباس رياضی

شنبه ۳ اسفند ۸۷::February 21, 2009

آیا اصلاً برنامه‌ای هست؟

(از نامه‌های سوشيانت هزارم)

۱- من از این همه سکوت رسانه‌ای در تیم خاتمی متعجب‌ام! آن‌قدر که آدم شک می‌کند که آیا این مرد واقعاً کاندید شده یا نه. وقتی خاتمی پس از کش و قوس‌های فرداوان در نهایت حضور خود را در انتخابات اعلام می‌کند، من به عنوان یکی از طرفداران او که اتفاقاً از پیله‌ی تحریم هم بیرون آمدم نباید انتظار داشته باشم تا وی در اسرع وقت به اعلام حداقلی از برنامه‌های‌اش بپردازد؟ می‌گویند خاتمی فاقد رسانه است اما می‌دانیم همین اندکی از روزنامه‌های اصلاح طلب که وجود دارند می‌توانند به بیان اظهارات وی نیز بپردازند*. خاتمی اگر اراده کند و فضای وبلاگستان فارسی را جدی بگیرد [که گویا متاسفانه هیچ‌وقت نگرفته و نخواهد گرفت]، می‌تواند از کمک وبلاگ‌نویسان بسیاری هم بهره ببرد. وبلاگ‌نویسان خوب کم نیست‌اند و می‌توانند از خاتمی بنویسند. به شرط این‌که اصلاً حرفی وجود داشته باشد.

۲- از انتظارات‌ام از دولت اصلاحات مواردی مد نظرم هست. چیزهایی هست که می‌توان از آقای خاتمی خواست آن‌ها را در زمره‌ی برنامه‌های‌اش بگنجاند؛ روی همان‌ها تکیه کند و با توده‌ی مردمی که دردشان از جنس همین انتظارات است به صحبت بنشیند. لازم نیست که بخواهم داستان را بی‌جهت به سبک دراماتیک بازگو کنم. اوضاع در ایران بسیار غم‌انگیزتر است از این‌که در یک یادداشت بتوان به شرح درد که نه، فقط به بازگوکردن موارد آن پرداخت. اما بودا سخن نیکی دارد که سخت می‌توان از آن در باب سیاست‌ورزی‌ها، اخلاقیات اجتماعی و چیزهایی از این دست که در کشورمان در نهایت صورتی نومیدانه به خود می‌گیرند سود جست. در روایات بودایی داستانی‌ست از مردی که در جنگلی ناگهان به اصابت تیری از ناکجاآبادی زمین‌گیر می‌شود. دوستان و همراهان هرکدام که بر بالای سر زخمی می‌رسند سعی در شناخت امور جزیی و ریزخوانی ماجرا دارند. یکی تحقیق می‌کند تیز از کجا رها شده، یکی از خطری که این جنس چوب تیر دارد و یکی از عمق جراحت می‌گوید. بودا اما در یک کلام می‌گوید، فرد در حال جان دادن است، ابتدا تیر را در بیاورید و مداوای‌اش کنید. این سخن که شاید در نظر نخست خیلی هم بدیهی به نظر آید دقیقاً حلقه‌ی مفقوده‌ی بسیاری از صحبت‌های این روزها باشد.

در این کشور همه می‌دانند اقتصاد از ریشه بیمار است، چون تورم و گرانی بی حساب و کتاب هست ومردم این را می‌فهمند. فاصله‌ی بین غنی و فقیر را همه می‌بینند. همه می‌دانند در ایران بی‌کاری ببداد می‌کند، کسی سر و کارش در ادارات ایران بی‌افتد داد و هوارش از بروکراسی اداری، کاغذبازی، رشوه‌خواهی، تنبلی و … به آسمان می‌رود. همه معظلی به‌نام ترافیک را می‌شناسند. همه می‌فهمند که در کلان شهرها جای سوزن انداختن نیست، فضایی برای نفس کشیدن نیست. می‌دانند که در بیمارستان‌های دولتی غیر از بی‌توجهی چیزی نمی‌بینند و در بیمارستان‌های خصوصی تا آن هزینه‌های هنگفت را پرداخت نکنی، جواب سلام‌ات را هم نمی‌دهند تا چه رسد به پذیرش بیمار. این همه و بسیاری دیگر دردهای توده هست و دیده می‌شوند. روشن‌فکران، قشر تحصیل‌کرده، کسانی که به نوعی اگر غم نان‌شان هم باقی‌ست دردی از جنس دیگر هم برای‌شان موجود است ومی‌بینند نیز هست‌اند که به روشنی با توده‌ی مردم از جهاتی متمایز می‌شوند. یکی مشکل‌اش نبود آزادی‌ست. حق پای‌مال شده‌ی آزادی اندیشه و بیان است. حقوق از دست رفته‌ی بشری‌اش است. یکی مثل خیلی‌ها عدم دست‌رسی به دنیای بی‌سانسور را طلب می‌کند، حق مخالفت با روش‌های اولیای امور را بدون پرداخت هزینه یا در یک کلام حداقلی از دموکراسی‌های رایج را می‌خواهد. زیاد هم نمی‌طلبد. خواستار هرج و مرج هم نیست. خواهان گفت-و-گوی سازنده است و الخ. درست است که جنس دموکراسی‌خواهی اهمیت خود را در جای خود دارد اما برای مردمی که برای‌شان شکم گرسنه ایمان هم ندارد چه رسد به باقی مسایل باید حرفی زد که قابل فهم باشد. در این میان فکر می‌کنم خاتمی و دوستان‌اش باید به مردم این اعتماد را بدهد که غوغا نمی‌کند، سرشان را می‌اندازند پایین و مثل آدم‌های خوب کارهایی که به ایشان محول شده را انجام می‌دهند و به موقع هم با آمار صحیح و روشن به ارائه‌ی دستاوردهای خود می‌پردازند.

۳- من درک نمی‌کنم که چرا تمام دولت‌ها فکر می‌کنند که چهارسال فرصت کمی‌ست و حتماً باید مردم باز به ایشان رای بدهند تا در چهار سال بعدی به نتایج دل‌خواه برسند. طوری از این چهار سال بعدی که همیشه هم سرنوشت ساز بوده صحبت می‌شود که اگر کسی نداند خیال می‌کند قرار است در چهار سال بعد حتماً و حکماً اتفاق غریبی رخ بدهد که تمام زوایای زندگی ایرانی جماعت را در بر بگیرد. چیزی مثل یک رنسانس اساسی! خوب همیشه دیدیم و می‌بینیم که چهار سال دوم هم مثل چهار سال اول. مشکلات اگر افزون نشوند برجای خود باقی‌ست و آسیاب دولتان بر همان منوال می‌چرخد که بود. در بیان این مشکل هیچ فرقی بین خاتمی و احمدی‌نژاد نمی‌بینم. رهبر را نگاه کنید، مجلس، دولت را بنگرید. همه می‌دوزند برای چهارسال بعدی. خیلی راحت بگویم سی سال است که این چهارسال‌های سرنوشت‌ساز که قرار بود ایران را از این رو به آن رو بکند می‌گذرد و هنوز انگار نه انگار. در این تصور تغییر البته یک چیز همیشه کم است: تدبیر و تدبر. این داستان مرا یاد جمله‌ای می‌اندازد که روی دیوارهای مترو به نقل از امام علی یا کسی دیگری نصب شده: آگاه باش اگر ندانی به کجا می‌روی هیچ‌گاه به مقصد نخواهی رسید. این یعنی پس از سی سال برنامه‌ریزی هنوز راهی برای کاهش فشارها و دردهای‌مان پیدا نشده. این حرف گهربار همان است که بودا به نوعی دیگرش بازگفته. تا مدت‌ها که راست یا دروغ فقط نشان می‌دادیم پهلوی مسبب چه مصیبت‌هایی بود، بعد که جنگ پدید آمد، بعد که ارزش‌های دینی بواسطه‌ی پرداختن به امور دنیایی بی‌ارزش شد، بعد که… این‌ها را مسببان مشکلات قلمداد کردیم اما آیا قدمی برای از میان برداشتن دردها هم برداشته شد؟

* دوست دارم اگرغیر این است دوستانی که مطلع‌اند پاسخ بدهند یا حرف‌های مرا مستدل نقض کنند.

Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats